مشروطیت | موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

                                                                                                         



شهداى روحانیان آذربایجان در نهضت مشروطیت

نهضت مشروطیّت که در سده چهاردهم هجرى در کشور ایران رخ داد، یکى از رویدادهاى مهمّ کشور در آن سده بود که بازتاب وسیعى در سطح کشور و جهان داشت. درست است مشروطیّت تمام آمال و خواسته هاى مردم انقلابى را برآورده نساخت؛ ولى هر چه بود تا حدود فراوانى شدّت دیکتاتورى و حدِّت استبداد مطلق شاهان قاجار و اخلاف آنان را محدود کرد و این خود نعمت بزرگ و ثمره ارزشمندى بود که بر آن نهضت مترتب شد. 

در پدید آوردن این نهضت مقدّس، عموم آحاد ملّت ایران سهم و نقشى داشتند؛ ولى نقش مردم آذربایجان به علّت موقعیّت خاصّ جغرافیایى، سیاسى و اجتماعى که داشت و دارد، نقش برجسته و مؤثّرى بوده است و در بین مردم آذربایجان هم، نقش علماى دین و هادیان مردم و روشن فکران متدین و نویسندگان آنان، نقش بسیار ستودنى و تأثیر گزار بوده است. 

عالمان روحانى آذربایجان در دو نوبت نقش وجودى خود را نشان داده اند: یکى در تکوّن و ایجاد مشروطیّت، و دیگرى، در نگه دارى و حراست آن. ما پیش از ورود به آن قسمت اصلى، نگاهى کلّى به آذربایجان مى افکنیم. 


أ) آذربایجان و موقعیّت سیاسى آن 

سرزمین وسیع و نامور آذربایجان، یکى از کانون هاى مهمّ ظلم ستیزى و ضدّ استعمارى و ضدّ استبدادى کشور و یکى از پایگاه هاى معتبر خیزش نهضت هاى اصیل مردمى و الهى در طول تاریخ بوده است و تا کنون مردمان مبارز بسیارى را در بستر اجتماعى و سیاسى و فرهنگى خود پرورش داده که تاریخ در دل خود محفوظ داشته است. مردم آن سامان به جهت مجاورت با دو همسایه زورمند و آشوب خیز روس و عثمانى، همواره در حال آماده باش به سر برده اند. آذربایجان در طول تاریخ بارها و بارها مورد تاخت و تاز و یورش ناجوان مردانه زورگویان آن دو نقطه قرار گرفته است و أحیانا حکومت مرکزى نیز، گاهى آن نقطه را مورد بى اعتنایى قرار داده است. در عین حال با تحمّل فشارها و مشکلات با داشتن هویّت اجتماعى و شناسنامه معتبر وطن دوستى و میهن خواهى، مدام عشق و علاقه خود را به نام میهن اسلامى خویش نشان داده اند و سرسختانه از کیان و موجودیّت و استقلال کشور دفاع، و تهاجمات دشمن را خنثا و بى اثر ساخته اند و در این گیرودار شرف و نجابت، چه مردان و زنان نامدار و شجاعى را تقدیم ساحت قدس «شهادت» نموده اند که متأسّفانه تاریخ اسلامى آنان را به صورت کم رنگ در خود جا داده و حقوق آنان به شایستگى أدا نشده است. 

از آن جا که رسم و قاعده معمول بر آن استوار است که مردان بزرگ و نامدار همواره در بستر حوادث بزرگ و رخدادهاى غیر عادى تربیت و تحویل و جذب جامعه شوند، با تأسّى از این قانون، آذربایجان به علّت موقعیّت ویژه و طبیعت دامن کوه هاى سر به آسمان کشیده سهند، سبلان و ارسباران، آزمایش گاه و پرورش گاه مردان قهرمان و زنان شجاع بزرگى واقع شده است که سخاوتمندانه جان خود را در راه شرف و استقلال میهن اسلامى خویش باخته اند و با سربلندى و افتخار تمام، هرگز در مقابل دشمن سر ذلّت فرود نیاورده اند. مردم آن سامان با فداکارى و جانبازى خود، همیشه در خطّ مقدّم استقلال و آزادى نام کشور بوده اند. 

قابل ذکر است که مردم آذربایجان از یک نوع رشد سیاسى و شعور بالاى اجتماعى و بالندگى برخوردارند. آنان در وطن دوستى و علاقه به مصالح عالى کشور، افراد شجاع و بى باکى هستند، بخصوص در آن روزگار که شهر تبریز دروازه ارتباطى مشرق و مغرب و مهد روابط ایران و اروپا بود و مسائل جارى جهان و اخبار کشورها و مناطق، از مسیر آذربایجان به دیگر مناطق ایران سرازیر مى شد، اختلاط ها و رفت و آمدها و مجاورت با کشور پهناور روسیّه، قفقاز، جمهورى آذربایجان، و از مسیر ترکیه ارتباط با آلمان و اروپا، رشد فکرى و بالندگى سیاسى مردم آن سامان را بالا مى برد؛ به همین جهت تبریز ولیعهد نشین و پایتخت دوم کشور تلقّى مى شد. 

جالب توجّه است در آن ایّام آذربایجان داراى 117 عنوان روزنامه و مجله بوده است و این امر بسیار حائز اهمیّت است. (1) چون خاندان هاى اصیل و معارف پرور در آن منطقه مى زیستند که هر کدام سابقه دیرینه اى در فرهنگ و معارف عالیه داشتند. 

آرى «تاریخ مشروطیّت» سید احمد کسروى با همه کژى ها و انحرافاتى که درباره پاره اى از مطالب خود دارد، باز نتوانسته است مجاهدات علماى این دیار را نادیده گیرد و تاریخ او سرشار از مجاهدات و تلاش هاى علماى آذربایجان در راه تأسیس و تشدید مبانى مشروطیّت است و روایت مستندى از رویدادها و حوادث دوره انقلاب مى باشد. او همواره از فداکارى ها و جانفشانى هاى روحانیان آذربایجان بویژه شهید ثقة الاسلام تبریزى، حاج میرزا على اصغر لیلاوى سخن مى گوید؛ البته جانبدارى او ناشى از جانبدارى آنان از مشروطیّت و آزادى خواهى است؛ چون کسروى هر جا که توانسته و تیغش برش داشته است، زهر خود را ریخته و مخالفت خود را با روحانیان ابراز کرده است. (2)


ب) شهداى روحانیان آذربایجان 

آرى، در راه حفظ و حراست از مشروطیّت تعداد کثیرى از علما و بزرگان روحانى آذربایجان، جان خود را تقدیم راه آزادى و سربلندى ملّت مسلمان ایران کرده اند که ما در این مختصر به چند تن از بزرگان آنان اشاره مى نماییم: 


1. آیت اللّه حاج میرزا ابراهیم خوئى (شهادت 1325 ق)

آیت اللّه حاج میرزا ابراهیم خوئى در سال 1347ق در شهر خوى از توابع آذربایجان غربى به دنیا آمد. خوى، شهرى است که وى در آن تولّد یافت، در آن بالندگى گرفت، در آن علم آموخت و دانش اندوخت، در آن بزرگ شد و به سنین سالخوردگى رسید، و هم در آن شهید شد. او تنها مدّتى در نجف به کسب علم و دانش پرداخت. 

حاج میرزا ابراهیم خوئى، یکى از بزرگان اندیشه و پیشروان آزادى، و ازدشمنان اسارت و بندگى و بردگى، در نهضت آزادى خواهى مشروطه، به گروه مردان مبارز ضدّ استبداد پیوست و رهبرى گروه هاى آزادى خواهان خوى و سایر بلاد آذربایجان را به عهده گرفت، و هم در راه این آزادگى و آزاداندیشى و آزادى خواهى، جان شیرین را به جان آفرین تسلیم کرد تا ننگ بردگى و بندگى سلاطین را بر خود و یاران و هم سنگرانش، نپذیرد. شهادت این پاک مرد آزاده، به سال 1325ق، در اوج استبداد و کشتارهاى محمد على شاه قاجار (درست یک سال پس از امضاى منشور مشروطیّت به دست پدرش، مظفرالدین شاه قاجار) رخ داد. 

حاج میرزا ابراهیم خوئى، عالمى متبحّر و دانشمندى ژرف بین و کاونده اعماق علوم و دانش ها و بینش ها بود. درباره او نوشته اند که در تمام رشته هاى علمى، عالمى زبردست و دانشمندى کم نظیر و ژرف کاو بود. در همه علوم زمان خود، از فقه و اصول و حدیث و فلسفه و عرفان و رجال و کلام تبحّر و مهارتى بسزا داشت و بویژه در اخلاق، سرمشق و نمونه اى کم نظیر و مقتدایى دلپذیر به شمار مى رفت. 

علّامه امینى، در تألیف گران قدر «شهداى راه فضلیت» مى نویسد: 

گواهى که بر پهلوانى و بى نظیرى او در عرصات علم و تحقیق داریم، آثار گران قدر و کتاب هاى ارزنده اوست. کتاب هایش، نشانى از اندیشه تابناک و بافته هاى سرانگشت لطیف و هنرمندش مى باشد؛ هم چون حاشیه اى که بر «فرائد» شیخ انصارى نگاشته است و در کتاب خانه آستان قدس رضوى علیه السلام نگه دارى مى شود، و رساله اش در اصول، که از آن در کتاب رجال نام برده، و شرح نهج البلاغه که آن را به نام «الدرّة النّجفیّة» (چاپ تبریز در سال 1325) نامیده است. و نیز شرح چهل حدیث(چاپ تبریز در سال 1299) و همچنین کتاب «ملخّص المقال» که در علم رجال و نیز کتابى در دعا، که این ها، جز حاشیه بر «فرائد» و رساله در اصول و کتاب مقیاس الهدایه، همگى به طریقه چاپ سنگى، در زمان حیات خود آن فرید عصر چاپ و منتشر شده است؛ و جز همه این ها، یکى از فضلاى تبریز، در مجموعه دایرة المعارف مانندش(3) که در آن شرح حالى چند آورده است، مى گوید که وى کتاب بحار الأنوار علامه مجلسى را از ابتدا تا به پایان، خلاصه کرده و در یک مجلّد جاى داده است. 

علّامه امینى مى افزاید: 

از کتاب هایش هرچه دیده ایم، همه آکنده است از آراى استوار و حکیمانه، و نظریّات علمى صائب و دقایق لطیف که دلپذیر و روح انگیز است، و مى رساند که پدیدآورنده اش استادى بى همتا در همه آن زمینه هاست. 

علاّمه امینى نقل مى کند: 

مرجع عالى مقام، آیت اللّه سیّد میرزا على آقا شیرازى، فرزند آیت اللّه میرزاى شیرازى حکایت مى کند که: حاج میرزا ابراهیم خوئى، در یکى از سفرهایش به عتبات عالیات مقدّسه، در انجمنى که پدرم نیز ـ امام مجدّد شیرازى ـ در آن حضور داشت، شرکت کرد و در یک موضوع فرعى فقهى میان آن دو فقیه، بحث و مناظره اى درگرفت، چون امام مجدّد درباره آن مسأله، نظرى داشت که مخالف نظر حاج میرزا ابراهیم علاّمه خوئى بود، این بحث خیلى طولانى شد. ظاهر امر پیروزى مجدّد شیرازى را نشان مى داد... 

به دنبال این موضوع، آمده است: 

علاّمه حاج میرزا ابراهیم خوئى به شهر کاظمین رفت، و چندى بعد، امام مجدّد شیرازى در آن مسأله مورد بحث، تجدید نظر کرد؛ زیرا برایش روشن شد که در آن بحث، حقّ به جانب طرف بحث او، علّامه خوئى، بوده است. پس امام مجدّد، قاصدى را به شهر کاظمین و به خدمت علاّمه خوئى فرستاد تا به او خبر دهد که امام مجدّد، نظر خود را تغییر داده و با او (علّامه خوئى) هم رأى و هم نظر گشته است. (4)

نگارنده گوید: این امر در عین دلالت به علم و دانش مرحوم علاّمه خوئى، به إنصاف، تقوا و درایت إمام مجدّد شیرازى نیز کمال شهادت را دارد که تا چه حدود مرد انصاف و عدالت و تقواى الهى بوده است. 


شهادت او

به جهت اقدامات آزادى خواهانه اش، جیره خواران استبداد، وجود آن بزرگ مرد را نتوانستند تحمّل کنند و در صبحدم ششم شعبان 1325 هنگامى که آن پهلوان عرصه علم و اندیشه و عمل، به سن 78 سالگى رسیده بود، او را در حیاط خانه اش هدف گلوله قرار دادند و با گلوله اى که به قلبش اصابت کرد، در راه خدا و دین دارى و خردمندى و شرف شهید شد. خوشا چنان زندگانى پربارى، و چنین شهادت پرثمرى. 

علّامه امینى در «شهداى راه فضیلت» مى نویسد: 

کشته شدنش به راستى مصیبت سهمگینى بود که دل ها را بگداخت و جگر خداپرستان را خون کرد و در باروى دین، شکاف انداخت... جنازه اش را مدّتى پس از شهادتش به نجف اشرف بردند و در آرامگاهى که خود تعیین کرده بود ـ و نزدیک مقبره حاج ملا على کنى تهرانى است ـ به خاک سپردند. (5)


2. شیخ جلیل تبریزى (شهادت 1325 ق)

شیخ جلیل تبریزى، که به القابى هم چون واعظ شهیر و عالم خبیر و فقیه بصیر، سخنور دانا و فاضل توانا و بسیارى القاب دیگر ملقّب و نامیده شده است، اصالتا تبریزى است که آبا و اجدادش چندین نسل، پدر در پدر، در تبریز، این شهر علم و تقوا و پرهیز، به دنیا آمده و چشم از دنیا بسته بودند. 

وى از دوران کودکى، نور علم و استعداد در دیدگانش و بارقه شور و شوق و عطش آموزشى در حدّ نبوغ در ناصیه اش آشکار بود؛ از این رو هنوز بسیار خردسال بود و به سنّ مکتب و مدرسه رفتن نرسیده بود که نزد پدر ارجمد و پرهیزکارش به آموزش قرآن مجید و تحصیل مقدّمات پرداخت؛ به طورى که وقتى به سنین درس و مدرسه رسید و او را به مکتب خانه سپردند، از تمام همگنان و هم سالان خود برتر بود و میزان اطّلاعات و هوش سرشار او، معلّم مکتب را متحیّر مى ساخت. 

او، هنوز به بیست سالگى نرسیده بود که خواندن دُروس مقدماتى و آموزش علوم اولیه اسلامى و عربى و ادبى را در حوزه هاى درسى تبریز، به پایان رسانید و در همان زمان، با اجازه والدین و خانواده ـ بویژه پدر مؤمن و با تقوایش ـ بار سفر بست و توشه راه برداشت و قدم در راه نجف اشرف گذاشت. 

به محض ورود به نجف، به حوزه هاى علمى تحقیقى و تدریسى آن شهر عزّ و شرف وارد شد و در محضر بزرگ ترین استادان آن عصر، به دانش اندوزى و مسائل پرورشى همّت گماشت. 

چون از تحصیل علم فراغت یافت، بار دیگر بار سفر بست و این بار به سوى زادگاه و موطن خویش برگشت. از آن پس، زندگانى او، همه در مطالعه و تحقیق و تفحّص در متون علوم اسلامى، و مراقبه نفس و تزکیه جان و دل مى گذشت. وجود گرامى اش، هم چون شمعى فروزان بود که اطرافش را نورانى مى ساخت و مردم شهر را، که بسیارى از آن ها از جان و دل مریدش بودند، فیض مى رسانید و پیش پایشان و راه زندگانى شان را روشنى مى بخشید. 

شیخ جلیل، در سنین میانه سالى بود که سفرى به کردستان نمود و در شهر «سنقر» به دعوت مردم متّقى و مؤمن آن دیار، و بویژه با اصرار فضلا و طلاّب و علماى آن شهر، ناگزیر رحل اقامت افکند و براى همیشه ساکن آن شهر شد و چندان در آن جا زیست که سرانجام در همان جا نیز به فیض شهادت مظلومانه رسید. درباره او نوشته اند: 

مردى بلندمرتبه و عظیم الشّأن و باشکوه و بافضیلت بود. در امر به معروف و نهى از منکر، جدّه بلیغ داشت و یک دم نیز از نشر حقایق اسلامى و تبلیغات مذهبى فارغ نمى نشست. وى همواره با بدعت ها و زشت کارى ها و ستم گرى ها، دشمنى مى ورزید و روزگار خویش را به زهد و پارسایى مى گذرانید؛ چنان که همه او را بدین خصلت مى شناختند. (6)

علّامه امینى، در کتاب پرارج خود «شهداى راه فضیلت» مى نویسد: 

پدر دانشمندم مى گوید: من در سال 1319ق او را در شهر سنقر دیدم. فاضلى عقیده شناس و سخنورى هوشمند و زبان آورى زیرک بود که این همه او را شایسته رهبرى دینى ساخته بود. وى در ستیزه با بدعت ها و پیشبرد عقیده راستین و إحیاى سنت هاى متروک مانده اسلام، فردى سرسخت بود، و پیوسته در هدایت مردم مى کوشید و دمى از تحکیم اساس دین و بزرگداشت شعائر دینى آسوده نمى نشست. بدان سان که در میان مردم نفوذى کامل داشت و حتى قدرتمندان از او حساب مى بردند. (7)

آرى، شیخ جلیل بدین سان زندگانى را مى گذرانید تا آن که دوران نهضت مشروطه و قیام مردم ستم دیده علیه ظلم و جور پادشاهان قاجارى و حکّام و والیان دست نشانده آن ها و قدرتمندان و ثروتمندان شهرهاى دور و نزدیک فرا رسید. در آن دوران، شیخ جلیل نیز هم چون بسیارى از روحانیان و علماى پاک طینت آذربایجان، رهبرى مردم را در مقابله با ستم و مبارزه با استبداد در دست گرفت و با سخنان پرشور خود، مکتب و مذهب را یارى رسانید و پیشبرد نهضت ضدّ سلطنت خودکامگان را هدف قرار داد. 

در همان دوران پرجوش و خروش، در یکى از روزهاى سال 1325ق ـ که محمّد على شاه قاجار بر تخت نشسته بود و قصد ریشه کن کردن نهضت و نابودى سران و رهبران قیام مردمى را داشت ـ عدّه اى از اوباش و مزدوران خوانین و حکّام و ثروتمندان سلطنت طلب، به خانه شیخ جلیل هجوم آوردند و او را به شهادت رسانیدند. دریغا، شیخ جلیل با آن زبان گویا و نطق آتشین و علم و زهد و پارسایى نمونه و الگوسازى که داشت، در اوج ثمربخشى زندگانى پربارش، در حالى که به قول علامه امینى با تمام وجود در راه راست دین سرگرم خدمت به خلق خدا و پیشبرد فضلیت بود، به درجه شهادت نایل آمد و براى همیشه، در سکوت سرد خاک فروخفت. 


3. شهید میرزا محمدحسن مقدّس مراغه اى (شهادت 1326 ق)

حجّت الاسلام والمسلمین حاج میرزا محمدحسن مقدّس مراغه اى، یکى دیگر از شهیدان راه فضیلت در قرن چهارم قمرى است، که به دلیل دفاع از مشروطیّت و آزادى، و حیثیّت و شرافت انسانى بر مبناى احکام نورانى اسلام، به فیض شهادت نایل آمد. شهادت او، به دست صمدخان، عامل خونخوار و سفّاک محمدعلى شاه قاجار، در شهر مراغه رخ داد و این عمل فجیع، داغ ننگینى بر پیشانى تاریخ نهاد. 

در شرح حال او نوشته اند: شهید حاج میرزا محمدحسن مقدّس، یکى از علماى پاک نهاد و مشروطه خواه مراغه بود. او روحانى پاکدامن و بافضیلت و غیرت مندى بود که با دل سوزى و جدیّت تمام، در پیشرفت مشروطه و اندیشه آزادى خواهى و استقرار حکومت آزادى و رهایى انسان از قید استبداد و استعمار و استثمار با جان و دل مى کوشید، و با شرکت در مجالس وعظ و سخنرانى، از مشروطه ستایش به عمل مى آورد و دشمنان مشروطه و آزادى انسانى را نکوهش و سرزنش مى کرد، و همین امر موجب شده بود که مخالفان آزادى ملّت ایران، کمر به قتل او ببندند و نقشه نابود کردنش را طرّاحى و اجرا کنند. (8)

آرى، در روزگارى که نهضت مشروطه خواهى در سراسر کشور اوج گرفته بود، و علماى نجف و مجتهدان سایر بلاد، یک دل و یک زبان از این نهضت انسانى و ضدّاستبدادى حمایت مى کردند، مردان و زنان مؤمن و پاکدامن را به شرکت در نهضت فرامى خواندند، روحانیان پاک نهاد و محبوب و مشهور شهرها و بلاد مختلف نیز دستورات علماى نجف را پى گیرى مى کردند و اهالى شهرهاى خود را با بیانى آشکار و سخنانى آتشین و شورانگیز، علیه استبداد و خودکامگى پادشاهان قاجار و حکّام و والیان و دست نشاندگان خونخوار آن ها برمى انگیختند. 

او که ذهنى روشن، اندیشه اى باز، تفکّرى نو و سازنده، نطقى آتشین و قدرت بیانى شورانگیز و شرارافکن داشت، هرگاه در محفلى رشته کلام را به دست مى گرفت و باران کلمات و جملات خود را بر ذهن و جان حاضران فرو مى بارید، بیش از چند دقیقه طول نمى کشید که همه حاضران به خرمنى مبدّل مى شدند که جرقه اى در آن افتاده و یک پارچه آتش و شراره و شعله شده اند. همواره، کسانى که از مجالس وعظ و سخنرانى روشن گر و آتشین او بیرون مى رفتند، دیگر عهد مى کردند که از آن پس، لحظه اى آرام نمانند و از مبارزه با استبداد سلطنتى و دست نشاندگان و حکّام جور قاجارى دمى غفلت نورزند. 

زمانى که محمد على شاه قاجار، پس از مرگ پدرش به سلطنت رسید و مجلس شوراى ملّى را به توپ بست و آزادى خواهان را به بند و زنجیر کشید، طبق پیشنهادهاى مشاورانش، بر آن شد که براى ریشه کن کردن تفکّر مشروطیّت و آزادى خواهى، رهبران و سرکردگان آزادى خواهان را از میان بردارد. در نتیجه، عدّه اى از عمّال خونخوار و آدمکش خود را واداشت که هرکدام، گروه هایى از اوباش را گردهم آورند و تحت فرماندهى گیرند و از خزانه سلطنتى بى دریغ پول خرج کنند و رهبران مشروطه خواهان را سر به نیست نمایند. 


صمدخان عامل جنایت

یکى از سفّاک ترین و خوانخوارترین عوامل دست نشانده محمّدعلى شاه، مردى سنگ دل و بى رحم به نام «صمدخان» بود. صمدخان، گروهى از اوباش و آدمکشان مسلّح و اسب سوار را تحت فرماندهى خود درآورده بود و به دستور محمد على شاه، به شهرها و روستاهاى دور و نزدیک آذربایجان حمله مى برد، اموالشان را غارت مى کرد، زنان و دختران و نوامیس شان را مورد تعرّض قرار مى داد و آتش ظلم و بیداد را به همه جا درمى افکند. 


قتل فجیع و دل خراش

صمدخان براى رسیدن به تبریز، از طریق میانه حرکت کرد و نخست وارد مراغه شد. به محض ورود به مراغه، دست به بیدادگرى باز گشود و طبق نوشته مورخان و محققان، نخستین کسى که نظر او را جلب کرد تا زهر خشم و کینه اش را به او بچشاند و از سایر اهالى شهر نیز زهرچشمى بگیرد ـ که دیگر جرأت لب کشودن به نام و مرام و بحث مشروطه را نداشته باشند ـ همین روحانى بزرگوار، مرحوم مقدّس مراغه اى بود. 

صمدخان وقتى دانست که رهبرى مشروطه خواهان و إجراى نهضت آزادى خواهى در مراغه به عهده این روحانى پاک دل است، دستور داد تا او را از خانه اش بیرون کشند و با دست و پایى بسته در غل و زنجیر، به نزد او آورند. 

دستور او بلافاصله انجام شد و آن مرد روحانى و مقدّس، با دست و پایى بسته و شکل و شمایلى رنج آور، کشان کشان به نزد صمدخان آورده شد. صمدخان، همین که آن مرد روحانى و سالخورده را در مقابل خود دید، زبان به فحّاشى و هتّاکى گشود و هرچه ممکن بود، به او بى احترامى کرد. آنگاه دستور داد که دستار از سرش بردارند و ریش و محاسن مبارکش را بتراشند. 

مرحوم مقدّس مراغه اى با تمام این بلایا، هم چون کوهى استوار ایستاده بود، و با همه سالخوردگى و ناتوانى جسمى که داشت، خم به ابرو نمى آورد؛ بلکه در همان وضع دل خراش و غم انگیز هم، زبان آتشین خود را گشوده بود و در مذمّت استبداد و استثمار و در مدح آزادى و آزادگى سخن مى گفت، و حتّى آن مردم بى رحم خونخوار را نیز دعوت مى کرد که دست از حمایت ظلم و جور بردارند، و به تأسّى از رهبر و پیشواى خود، سید و سالار شهیدان کربلا مى گفت: اى سنگ دلان، اى فریب خوردگان دنیاى فانى، اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید و براى آزادى و آزادگى و حیثیّت و شرافت انسانى ارزش قائل باشید و با این مردم مؤمن و مسلمان، همان کار را نکنید که سپاه شمر و یزید با عاشوراییان کردند. 

اما این سخنان، نه تنها در دل و جان ناپاک آن خونخوار سفّاک تأثیر مثبتى نداشت، بلکه او را بیش تر به خشم آورد؛ چنان که دستور داد تا در نیمروز سرد و یخبندان سخت زمستانى آذربایجان، آن روحانى سالخورده و نحیف و ضعیف الجثّه را درون حوض آب افکنند. 

ساختمانى که صمدخان در آن اقامت کرده بود، حیاط بسیار وسیع و پردرختى داشت که حوض بسیار بزرگى در وسط آن تعبیه شده بود. حوض، پر از آب بود و در آن سرماى سوزان آذرى، سطح آب یخ بسته بود. صمدخان دستور داد تا یخ هاى سطح آب را بشکنند و تکه هاى یخ را به حال شناور، روى آب رها کنند. آنگاه روحانى بزرگوار را روى دست بلند کردند و به میان حوض پر از آب و یخ انداختند. میرغضب ها و فرّاشان و جلاّدان صمدخان، به دستور ارباب خود، هر یک شاخه بلندى از درختان حیاط کندند و در دست گرفتند و دور تا دور حوض حلقه زدند، و آنگاه با چوب هایى که در دست داشتند، شروع به کتک زدن پیرمرد کردند. پیرمرد روحانى، به هر طرف که مى چرخید، ضربه چوبى بر سر یا صورت یا کف و شانه اش فرود مى آمد، و ناچار براى آن که از ضربات دردناک و مهلک چوب ها در امان باشد، سر را به زیر آب فرو مى برد. چند ثانیه اى زیر آب یخبندان مى ماند و نفس را در سینه حبس مى کرد؛ ولى چون نفسش تمام مى شد و طاقتش به پایان مى رسید و حالت خفگى پیدا مى کرد، سر را از زیر آب بیرون مى آورد؛ اما سر بیرون آوردن همان بود و هجوم فرّاشان و میرغضب ها با چوب هاى بلند و ضخیم، همان. به محض بیرون آوردن سر از زیر آب، بار دیگر آن میرغضب هاى خدانشناس ضربه هاى چوب را بر سر و صورت و شانه و پشتش فرود مى آوردند؛ چنان که از جاى هر ضربه چوب، خطى از خون جارى مى شد، و پیرمرد، باز ناچار مى شد سرش را زیر آب فرو ببرد. 

این صحنه هاى دل خراش، آن قدر تکرار شد که روحانى پاک نهاد، دیگر تاب و توان از کف داد؛ به طورى که دیگر قادر نبود حتّى در داخل آب دست و پایى بزند و از فرو رفتن بى اختیار خود در آب یخ بسته جلوگیرى کند. صمدخان که در ایوان نشسته بود و با کیف و لذّتى حیوانى و ددمنشانه آن صحنه ها را تماشا مى کرد، وقتى دید که حاج میرزا محمدحسن نیمه جان روى سطح آب رها شده و در حال جان کندن است، دستور داد تا پیکر نیمه جانش را از حوض بیرون بکشند. آنگاه ریسمانى آوردند و هر دو پایش را بستند و پیکر نحیف و نیمه جانش را روى زمین انداختند و کشان کشان او را تا میدان ملاّ رستم ـ که آن زمان از نقاط مرکزى و پر رفت و آمد شهر مراغه بود ـ بردند. مردم در طول راه، این صحنه هاى وحشیانه و رقّت بار را مى دیدند و چون کارى از دستشان ساخته نبود، بغض ها را در سینه فرو مى خوردند و اشک درد و دریغ مى افشاندند. 

وقتى فرّاش ها، بدین صورت وارد میدان ملّا رستم شدند، بى درنگ پیکر درهم شکسته آن پیرمرد روحانى و پارسا را از شاخه درخت نارونى که وسط میدان بود، آویزان کردند، و بدین صورت، آن روحانى پاک دل را با شکنجه هایى جانفرسا و ددمنشانه، به دیار شهادت فرستادند. این حادثه دردناک، به سال 1326ق رخ داد و بدین ترتیب نقطه تاریک و لکه ننگى در تاریخ مشروطه ایران و در تاریخ شهر مراغه به ثبت رسید. 

ناگفته پیداست که این روش هاى خونخوارانه، تازگى نداشته و در طول تاریخ، همواره راه و رسم بیدادگران بوده است، که با ارباب فضل و دانش و ایمان و پاکى وانسانیّت، چنین رفتارهایى داشته باشند. ننگ و عار ابدى بر آنان باد!(9)


4. شهید گمنام ثقة الاسلام تبریزى (شهادت 1330ق)

من ایرانى هستم و ایرانى نژاد، جز ایران و ایرانى را طالب و جاذب نیستم. (10)

شهید روحانیّت و اسلام، مرحوم حاج میرزا علىّ بن موسى بن محمّد شفیع، معروف به ثقة الإسلام، از اکابر علماى امامیّه تبریز بود که در نجوم، ریاضیّات، تاریخ، کلام و حکمت عالیه و دیگر معارف اسلامى، حظّى وافر داشت. ادبیّات را از اکابر وقت خود در تبریز آموخته، و پیش جدّ بزرگوار خود معارف الهیّه را تکمیل کرده بود، و در اواخر سده سیزدهم به عتبات عالیات مشرّف شده و در حوزه درس بزرگانى هم چون فاضل اردکانى، شیخ زین العابدین مازندرانى و حاج شیخ على یزدى و دیگر اساتید حوزه علمیّه نجف تلمّذ نمود. وى پس از تکمیل مراتب علمى، در سال 1308 به وطن مألوف خود مراجعت کرد و همواره در حلّ و فصل امور و رفع دعاوى مردم و انجام مهمّات و مشکلات آنان سعى بلیغى داشت تا آن که در سال 1324 ق حکومت ملّى فعّالیّت خود را آغاز کرد و انقلاب بزرگ مشروطیّت رخ نمود و اختلاف کلمه بین دولت ضعیف، و ملّت مقاوم به وقوع پیوست. 

صاحب ترجمه با نهایت احتیاط، در خیرخواهى ملّت و دولت گام برداشت و در این مورد آنى فروگذارى نکرد. صلاح حال عموم را در مجالس عمومى و خصوصى گوشزد مى نمود تا آن که برخى از بیگانگان از فرصت استفاده کرده و به تنفیذ و امضاى ورقه اى دالّ بر این که شهر تبریز در اثر مداخله ایشان و حرکات وحشیانه اهالى فتح شده، تکلیف نمودند. او هم شدیدا امتناع کرد تا عصر روز عاشوراى سال 1330ق که آن روحانى مبارز را با چند تن دیگر از مردان غیور اسلامى در سربازخانه دولتى تبریز ـ که اخیرا در محلّ آن کتاب خانه دولتى و دانش سراى پسران تأسیس شده است ـ بر دار زدند. 

منصوروار گر ببرندم به پاى دار مردانه جان دهم که جهان پایدار نیست 

مرحوم میرزا اسد اللّه ضمیرى که از ملازمان خدمت صاحب ترجمه بود، در تاریخ وفاتش گفته است: 

قتیل روز عاشور محرّم به شمسى سال شد آلوده در غم 

امام هشتمین را بود هم نام به دار غم چو عیسى یا چو میثم(11) 

این سروده عربى در حقّ وى مصداق پیدا مى کند که شاعر در پاى چوبه دار مى سراید: 

فواللّه ما أرجو إذا مِتُّ مسلما على أىّ حبٍّ کانَ فى اللّه مَصرعى 

وذلک فى ذات الإله وإن یشأ یبارک على اوصال شِلوٍ مُمزّعٍ(12) 

کتاب «رجال آذربایجان در عصر مشروطیّت»، تألیف دکتر مجتهدى، شرح حال این شهید بزرگوار را با این شعر شهریار آغاز مى کند: 

هر زمان گردد در مملکت عشق بلند به سرافرازى منصور دگر، دار دگر 

و مى نویسد: 

آقاى میرزا على آقا ثقة الاسلام از علماى آذربایجان و رئیس شیخیّه این ایالت بود. در شب جمعه 7 رجب 1277 قمرى در تبریز متولّد و در جوانى به عتبات مشرّف شد. پس از چند سال تحصیل به وطن مراجعت پس از فوت پدرش حاج میرزا موسى آقا به جاى او با لقب ثقة الإسلامى نشست و در عاشوراى 1330 توسّط قشون روسیه تزارى مصلوب گردید. شرح حال او در «ایضاح الأبناء فى مولد خاتم الأنبیاء صلى الله علیه و آله » که از مؤلّفاتش مى باشد، مندرج است. همچنین عبدالرزّاق بیک دنبلى و نادر میرزا تاریخ مفصّل خانواده او را مرقوم داشته اند.... 

ثقة الاسلام در ادبیّات فارسى و عربى استاد بود. از تألیفات او «مرآة الکتب» است که در آن، کتاب ها و رجال شیعه را معرّفى کرده؛ ولى به طبع نرسیده است. (اخیرا در قم با همّت کتاب خانه آیت اللّه مرعشى به تدریج چاپ مى شود) دیگر رساله «لالان» است که در آن از مباحث سیاسى و اجتماعى بحث نموده است. 


عامل شهادت

ثقة الاسلام که در جریان هاى سیاسى حضور مؤثّرى داشت. پس از آن که کار تبریز به بلوا و قیام مسلّح انجامید، وى به محمّد على شاه، تلگراف کرد و عطوفت و رأفت او را نسبت به مردم تبریز خواستار شد. هنگام محاصره با سیّد و جمعى از آزادى خواهان به باسمنج رفت و با عین الدّوله در باره رفع محاصره مذاکره کرد. 

هنگامى که قشون روس به تبریز وارد شدند، در صدد چاره جویى بر آمد تا خون ناحق ریخته نشود. هنگامى که حاج صمد خان شجاع الدّوله به نمایندگى از طرف دولت وارد شهر تبریز شد. ثقة الاسلام در برابرش مقاومت کرد و با این که جانش در معرض خطر بود، از شهر بیرون نرفت تا سالدات هاى روس او را توقیف کردند و از او مى خواستند که امضا دهد: جنگ و تیراندازى، نخست از سوى مجاهدان و ایرانیان آغاز شده است تا خود را از نظر افکار عمومى و جهانى تبرئه کرده باشند؛ ولى ثقة الاسلام حاضر نشد این درخواست نامشروع را بپذیرد و جان خود را در این راه داد و به شهادت، رسید. 

هنگام رفتن به پاى دار، نه تنها خود را نباخته بود، بلکه به دیگران نیز تسلّى مى داد و به مقاومت و شجاعت وا مى داشت. 


اعتراف دشمن

پس از انقلاب روسیه؛ آزادى خواهان ایران، انقلابى هاى روسیّه، والى آذربایجان، قنسول روسیّه و صاحب منصبان ارشد قشون روسى به صورت رسمى بر سر قبر او حاضر شدند و پس از اداى احترام و نطق هاى مؤثّر بر مزار او گل پاشیدند و به این ترتیب اعتذار جستند. (13)

عارف قزوینى شاعر مبارز دوران مشروطیّت در حقّ ثقة الاسلام ابیاتى را سروده است که در این جا از نظر مى گذرد: 

پند ناصح به من از عشق بتان، دشنام است عقل در منطقه عشق، خیالى خام است 

ز چه بیهوده خورى غصّه بدنامى من؟ نام، ننگ است در این کشور و ننگش، نام است 

یکّه تازان صف عرصه جانبازى بین که ز هر سو گذرى بانگ سوار آرام است 

همچنان فاجعه سیصد و سى در تبریز(14) فکر من دستخوش روز بد ایّام است 

دل در آشوب، چو تبریز، دگر بهر نفسسینه چون چوبه دارثقة الاسلام است

کشتگان ره آزادى این خاک به خاکخضته، وین خاک زخائن بر دشمن وام است

ملّتى ننگ و کهن پایه و کج بنیاد استدولتى گند و ابد مدّت و بد فرجام است(15)


حکومت ولایت فقیه

مرحوم شهید ثقة الاسلام در مورد دفاع از حکومت عادل، در رساله «لالان» مى نویسد: 

علاج این امر یکى از دو کار است: 1. تبدیل سلطنت به سلطنت شرعیّه که نوّاب امام علیه السلام متصدّى امر سلطنت (حکومت) شوند و اجراى عدل مذهبى نمایند و تمامى بدعت ها و امور مخالفه شرع را محو کنند، که آن را به اصطلاح «جمهوریّت» گویند؛ 2. محدود و مقیّد ساختن سلطنت حاضره و امناى ملّت را بر آن ناظر گماشتن و تأسیس دارالشّورا، و انجام دادن امور عرفیّه با شور عقلا و رشته امور را از دست استبداد گرفتن است. در حال حاضر که نوّاب ائمّه علیهم السلام خود را مکلّف به سلطنت (حکومت) عامّه نمى دانند و امور شرعیّه و غیر شرعیّه چنان به هم پیچیده که تفکیک آن از همدیگر و موقوف نمودن آن قوانین غیر مشروعه یا منع متصدّیان غیر لایق امکان ندارد و غفلت و بى اطّلاعى ملّت بى پایان است، باید بالضّرورة قسم دوم را اختیار کرد. (16)

در این بخش از رساله «لالان» به حکومت شرعى ولایت فقیه تصریح کرده و بیان مى کند که با توجّه به آشنایى مردم و عدم احترام و احساس تکلیف شرعى نوّاب، به ناچار شقّ دوم حکومت که مشروطه باشد، گزینش مى شود. 


سخنى از ثقة الاسلام

مرحوم ثقة الاسلام در پاسخ نامه یکى از آزادى خواهان به نام مرحوم حاج میرزا آقا فرشى که او را در گیر و دار تبریز به محلّ «شهبندر» دعوت کرده بود تا آرام شدن اوضاع در آن جا استراحت کند، چنین نوشت: 

هنگامى که در شکست عبّاس میرزا، آقا میر فتّاح جلو افتاد، شهر تبریز را به دست روس سپرد، از آن زمان صد سال مى گذرد و همیشه نام میر فتّاح به بدى یاد مى شود. شما چگونه خرسندى و رضا مى دهید که من در این آخر زندگى از ترس مرگ، خود را به پناهگاهى کشم و دیگران را در دست دشمن گذارم... ؟!(17)

احمد کسروى، نویسنده «تاریخ هیجده ساله آذربایجان» که خود فردى ضدّ روحانى و مذهب است، در عین حال به غیرت و مردانگى ثقة الاسلام اعتراف کرده و مى نویسد: 

آن چه بزرگى این مرد را بهتر مى رساند، خوددارى او در کنسول خانه و باغ شمال است. درست است روسیان چیزى [از گفت وگوها را] بیرون ندادند؛ ولى داستان پنهان نمانده و کارکنان کنسول گرى و دیگران آن را به همه گفته اند... میلر، سیاست گر دورو، تلگراف هاى ثقة الاسلام به دولت مرکزى را به وى نشان داد که در یکى از آن ها نوشته بود: «ما با روس ها به جنگ برخاسته ایم، شما نیز به جنگ برخیزید... » از او پرسیدند: آیا این نامه را شما نوشته اید؟ ثقة الاسلام با شجاعت تمام پاسخ داد: آرى! من نوشته ام. در قنسول گرى از او خواستند که نوشته اى را مهر کند مبنى بر این که جنگ را مجاهدان آغاز کرده اند تا به این بهانه روس ها از تبریز بیرون نروند ولى ثقة الاسلام حاضر نشد و گفت این ها دروغ است، جنگ را شما آغاز کرده اید. «میلر»، چون ایستادگى او را دید، نومید گردید و سرشب او را به سالدات ها سپرده، روانه باغ شمال گردید... از ثقة الاسلام دوباره مهر کردن آن نوشته را طلبیدند، آن روحانى دلیر، با آن که میانه مرگ و زندگى به سر مى برد، نترسید و همچنان از مهر آن سرباز زد. (18)

مرحوم شهید ثقة الاسلام تبریزى در رساله «لالان» مى نویسد: 

علّت انقراض دولت صفویّه این بود که وزراى خائن وصیّت شاه سلیمان صفوى را که در حقّ پسر ارشدش سلطان مرتضى کرده بود، قبول نکردند و شاه سلطان حسین را که ساده لوح و دستخوش وزراى سهل القبول بود، بر سلطنت انتخاب نمودند تا در عهد سلطنت او، چندین قطعه معتبر از خاک ایران مجزّا و افاغنه بر اصفهان مسلّط شدند. او بود که پطر کبیر را به مدد خود خواست و مقدارى از خاک مملکت را پیش کش او کرد. (19)


آثار ثقة الاسلام 


1. رساله لا لان

در استانبول به چاپ رسیده و به حضور مراجع عالى قدر نجف ارسال شده. این رساله با قلمى خوب و بیانى لطیف، تنظیم شده است. به عقیده برخى از نویسندگان معاصر، این کتاب از جهات عدیده بر «تنبیه الأمة و تنزیه الملّه» مرحوم نائینى مزیّت دارد. 


2. مرآة الکتب

این کتاب نیز در شش جلد تنظیم و تهیّه شده است و همانند «کشف الظّنون» درباره تصانیف شیعه مى باشد که خوشبختانه اخیرا با تلاش کتاب خانه آیت اللّه مرعشى در قم، با تحقیق و تنقیح کافى به چاپ مى رسد. 


3. ترجمه بثّ الشکوى

بنا به تقاضاى امیر نظام گروسى به ترجمه آن اقدام کرده و به خوبى از عهده آن برآمده است. این رساله چاپ شده و در دسترس ارباب فضل و ادب قرار گرفته است. 


4. مجموعه آثار قلمى شادروان ثقة الاسلام تبریزى

این کتاب، به کوشش نصرت اللّه فتحى گردآورى شده. مکتوبات و نامه هاى آن مرحوم در 28 رجب 1328 تا ششم محرّم 1330 (چهار روز پیش از شهادت) در آن موجود است. 

همرهان ثقة الاسلام در شهادت 

همراه مرحوم ثقة الاسلام، چند روحانى نیز به علّت ایستادگى به دار زده شدند. جا دارد از آنان نیز یادى کنیم: 


1. ضیاء العلما: ایشان داماد امام جمعه بود. او از هواداران پابرجاى مشروطه بود و زمانى نیز روزنامه اى به نام «الجریدة الإسلامیة» را منتشر مى کرد که کسروى مى گوید چند شماره آن را دیده. او به زبان هاى روسى و فرانسه تسلّط داشته است. 


2. مرحوم شیخ سلیم: وى از پیش نمازان شهر تبریز و خود از یکى از روستاهاى ارسباران برخاسته بود. (20)

البته روحانیان شهید در دو مرحله تکوّن و حراست از مشروطیّت، منحصر به افراد مذکور نبوده است؛ بلکه تعداد بى شمارى در این راه جان سپرده اند که در این جا مى توان از حاج میرزا عبدالحسن انصارى مراغى (ش 1326 ش) و شهید فضیلت، سیّد حسین شریف زاده (ش 1326 ش)، شهید ضیاء العلما (1330 ش) حاج میرزا ابراهیم آقا، نماینده مجلس شورا از تبریز؛ حجّت الاسلام حاج میرزا حسین واعظ آرباتاتى (1334 ش) و جمعى دیگر نام برد که تفصیل زندگى این بزرگواران را مى توان در جلد چهارم و پنجم «مفاخر آذریایجان» تألیف نگارنده مورد مطالعه قرار داد.  


کتاب نامه

1. اعتماد السلطنه، محمدحسن خان، المأثر و الأثار، تهران، کتابخانه سنائى. 

2. ـــــــــــــــــــــــــــ، مرأة البلدان، به کوشش نوائى ـ میرهاشم محدث، تهران، دانشگاه تهران، 1367ش. 

3. افشار، ایرج، اوراق تازه یاب مشروطیّت و نقش تقى زاده، تهران، جاویدان، 1359ش. 

4. امینى، عبدالحسین، شهداء الفضیلة، مقدمه خلیل الزین العاملى، مطبعة الغرى، 1335ق. 

5. تبریزى ثقة الاسلام، محمّد، مبدأ تاریخ سوانح عمرى، چ 1، تهران، چاپخانه رضایى، 1340ش. 

6. تبریزى، کربلائى حافظ حسین، روضات الجنان و جنّات الجنان، ج 1 و 2، به تصحیح سلطان القرائى، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1344ش. 

7. تربیت، محمّد على، دانشمندان آذربایجان، تبریز، فردوسى، 1356ش. 

8. جوادى، شفیع، تبریز و پیرامون بنیاد فرهنگى رضا پهلوى، تهران، 1350ش. 

9. سجّادى، ضیاءالدین، کوى سرخاب، تهران، انجمن آثار ملى (شماره 133)، 1336ش. 

10. صفوت، محمّد على، داستان دوستان یا تذکره شعراى آذرباییجان، به کوشش مجد طباطبائى، تهران، کتابفروشى سپهر، 1376ش. 

11. عقیقى بخشایشى، عبدالرحیم، فقهاى نامدار شیعه، قم، دفتر نشر نوید اسلام. 

12. ــــــــــــــــــــــــ، مفاخر آذربایجان، ج 4 و 5، تبریز، آذربایجان، 1374ش. 

13. فتحى، نصرت الله (به کوشش)، مجموعه آثار قلمى شهید ثقة الاسلام تبریزى، تهران، انجمن آثار ملى، (شماره نشر 127)، 2535 سلطنتى. 

14. قاضى طباطبائى، حسن، چهره آذرآبادگان در آیینه تاریخ ایران، تبریز، دانشگاه آذرآبادگان، 1353ش. 

15. ــــــــــــــــــ، خاندانهاى فضل و دانش آذربایجان، تبریز، دانشکده ادبیاتِ دانشگاه تبریز، 1354ش. 

16. کارنگ، عبدالعلى، آثار باستانى آذربایجان، ج 1، تهران، انجمن آثار ملى، 1351ش. 

17. کسروى، احمد، تاریخ هجده ساله آذربایجان، چ 10، تهران، امیر کبیر، 1376ش. 

18. مجتهدى، مهدى، رجال آذربایجان در عصر مشروطیّت، به کوشش غلامرضا طباطبائى مجد، چ 1، تهران، زرین. 

19. مدرّس تبریزى، محمّد على، ریحانة الأدب، چ 3، تهران، خیام، 1369ش. 

20. مروارید مراغه اى، یونس، مراغه یا افرازه رود، چ 2، تهران، مؤلف، 1371ش. 


پی نوشت

1. محمد على تربیت، دانشمندان آذربایجان، ص 410. 

2. کتاب هاى مختلفى در مورد آذربایجان نوشته شده است. ر. ک: نادر میرزا، تاریخ و جغرافى دارالسّلطنه تبریز، ـ عبدالعلى کارنگ، آثار باستانى آذربایجان، ج 1 ـ اثر سیّد جمال ترابى طباطبائى، آثار و ابنیه شهرستان هاى تابعه اردبیل، ارسباران، خوى و مرند، ج 2 ـ کربلائى حسین تبریزى، روضات الجنان وجنّات الجنان، در 2 جلد ـ ضیاءالدّین سجّادى، کوى سرخاب تبریز ـ اعتماد السّلطنة محمّد حسن خان، مرآة البلدان، ج 1 والمآثر والآثار ـ محمّد على صفوت، داستان دوستان و حسن قاضى طباطبائى، چهره آذرآبادگان در آئینه تاریخ، و.... 

3. منظور، کتاب ریحانة الادب است. 

4. علامه امینى، شهداى راه فضیلت، بخش سوم. 

5. عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، مفاخر آذربایجان، ج 4، ص 1926ـ1927. 

6. علامه امینى، شهداى راه فضیلت، ص 510. 

7. همان، ص 511. 

8. یونس مروارید، مراغه یا افرازه رود، ص 552ـ553. 

9. عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، مفاخر آذربایجان، ج 4، ص 1940. 

10. نصرت الله فتحى، مجموعه آثار قلمى ثقة الاسلام، ص 303. 

11. محمدعلى مدرس تبریزى، ریحانة الأدب، ج 1، ص 369 و 370. 

12. سیره ابن هشام، ج 2، ص 175. ترجمه: به خدا سوگند هیچ اندوهى ندارم، در صورتى که مسلمان بمیرم در هر نقطه اى جان سپرده باشم؛ زیرا شهادت من براى خداست و اگر بخواهد، آن را بر اعضاى قطعه قطعه شده من مبارک مى گرداند. 

13. محمدعلى مدرس تبریزى، ریحانة الأدب، ج 1، ص 369 و 370، ذیل کلمه «ثقة الاسلام». 

14. سال به دار آویختن شهید ثقّة الاسلام در تبریز. 

15. عبدالرحیم عقیقى بخشایشى، مفاخر آذربایجان، ج 4، ص 1947. 

16. نصرت الله فتحى، مجموعه آثار قلمى شادروان ثقة الإسلام شهید تبریزى، ص 430. 

17. احمد کسروى، تاریخ هیجده ساله آذربایجان، ص 301ـ311. 

18. همان، ص 311. 

19. نصرت الله فتحى، مجموعه آثار قلمى شهید ثقة الاسلام تبریزى، ص 429. 

20. در مورد خود مرحوم ثقة الاسلام ر. ک: ثقة الاسلام شیخ محمّد تبریزى (برادر شهید نامدار) سوانح عمرى، ـ حسن قاضى طباطبائى، «خاندانهاى فضل و دانش آذربایجان در عصر قاجار»، نشریه آذرآبادگان؛ ملاّ على خیابانى، علماى معاصرین، ـ نصرت اللّه فتحى، مجموعه آثار قلمى ثقة الاسلام تبریزى، ـ علاّمه امینى، شهداء الفضیله، ـ مهدى مجتهدى، رجال آذربایجان در عصر مشروطیّت و ثقة الاسلام، تاریخ امکنه شریفه، و....