دردها و دغدغه‏هاي شیخ فضل الله نوري

دردها و دغدغه‏هاي شیخ فضل الله نوري

البته شیخ(ره) با آن‌همه فضیلت و عظمتي که درباره‌اش گفته شده است نمی‌بایست و نمی‌توانست بی‌برنامه و اصول، با رویداد عظیمی چون مشروطه همراه شود يا مخالفت كند و دردها و دغدغه‌هایش درهم و برهم و افکار و اندیشه‌هایش مبهم باشد. او در هر مرحله از زندگی درخشنده و تأثیرگذار خویش همواره به نقّادی، شناخت، راهیابی و رهنمود مشغول بود و به‌ویژه در رويداد بزرگ مشروطیت بیم‌ها، فهم و هشدارهای خویش را جز به جزء بیان و تبیین می‌کرد. فرصت‌شناسی و آسیب‌شناسی‌های خردمندانة او دربارة رویدادهای آن عصر هنوز هم اعتبار دارد و براي عبرت‌گيري مفيد است.
در مقالة محققانة پيش‌رو دردها، و دغدغه و آسیب‌شناسی آن مرد بزرگ در کوران مشروطه مرور شده است.
 
شيخ فضل‏الله‏ نورى، انسانى دين‌باور، عدالت‌خواه، دردآشنا و زمان‌آگاه بود كه از عمق جان، به حقانيت، كمال و جاودانگى اسلام اعتقاد داشت و مسئوليت خويش را ــ در مقام فقيهى پرنفوذ ــ تعليم و تبليغ معارف دين و اجراى احكام آن مى‏شمرد و (به گواه مقاومت شگرفى كه در روزهاى آخر عمر، در برابر فشارها و تهديدهاى رُعب‌آور مخالفان، از خويش نشان داد) ثابت كرد كه در پاسدارى از اسلام، تا سر حدّ بذل جان، كوشاست.
آيت‌الله حاج شيخ حسين لنكرانى، معروف به «مرد دين و سياست»، هم‌رزم شهيد مدرس و امام خمينى، كه پدرش از ياران خاص شيخ فضل‌الله بود، ماجراى عجيبى را از زبان مستشارالدوله صادق صادق (يار و همكار تقى‌زاده در مجلس شوراى صدر مشروطه) نقل ‏كرده كه حاكى از عمق دين‌دارى و اسلام‌خواهى شيخ شهيد است. مرحوم لنكرانى مى‏گفت: «يادم مى‏آيد بعد از شهريور بيست، در يكى از جلساتى كه عليه اشغال ايران توسط متفقين داشتيم، بحث شيخ شهيد به ميان آمد. در اين جلسات، عدة زيادى از رجال و شخصيت‌هاى مهم سياسى سابقه‏دار از قبيل مورخ‏السلطنه سپهر و آقازاده‏اش مورخ‏الدوله سپهر و فطن‏السلطنه و حاجى ميرزا اسماعيل هشترودى معروف و غير هم حضور داشتند و از جمله، يكى هم مستشارالدوله صادق ــ صادق بود كه يكى از چند نمايندة مشهور آذربايجان در مجلس شوراى صدر مشروطه بود و علاوه، سابقة رياست مجلس در مشروطة دوم را نيز داشت و كار نداريم كه اين اواخر متنبّه شده بود و راجع به ميرزا ملكم‏خان چه اطلاعات مهمى داشت.
بارى، در يكى از آن جلسات، مستشارالدوله به مناسبت بحث در باب شيخ شهيد، اظهار داشت كه: مرحوم حاج شيخ فضل‏الله‏، وقتى كه كار متمم قانون اساسى تمام شد، خودشان همراه با محرّر مخصوصشان، حاج ميرزا على‏اكبر، به مجلس تشريف آوردند». مرحوم لنكرانى در اينجا گفتند: «البته كلمه و محرّر مخصوص شيخ، حاج ميرزا على‏اكبر، را خود من اضافه كردم. مستشارالدوله نمى‏دانست كه فرد همراه شيخ، محرّر مخصوص ايشان حاج ميرزا على‏اكبر بوده است. تعبير خود او، اين
بود كه شيخ، با منشيشان به مجلس آمدند. مستشارالدوله حالات شيخ را در آن مجلس نقل مى‏نمود. از جمله مى‏گفت: آن وقت‌ها هنوز ميز و صندلى توى مجلس نيامده بود و وكلا روى زمين مى‏نشستند و به پشتي‌هايى كه گذاشته شده بود تكيه مى‏دادند. شيخ، درحالي‌كه به پشتى تكيه داده و راحت نشسته بود و عصاى آبنوسش را نيز روى دوشش گذاشته بود، گفت:
ميرزا على‏اكبر بخوان!
ميرزا على‏اكبر شروع كرد به خواندن قسمت راجع به حقّ وِتوى فقهاى طراز اول در متمم قانون اساسى سابق كه پيش‌نويس آن را شيخ تهيه كرده بود».
آقاى لنكرانى در اينجا توضيح دادند كه «‘حقّ وتو’ (من مخالفم!) تعبير خودِ مستشارالدوله از اصل دوم متمم
قانون اساسى بود، كه من هم به كاربردن اين تعبير را در اين مورد پسنديدم.
مستشارالدوله نيز نقل كرد: پس از اينكه حاج ميرزا على‏اكبر اصل مزبور را خواند، شيخ، راست نشست و سرش را روى دستة عصاى آبنوسش گذاشت و گفت:
ميرزا على‌اكبر دوباره بخوان! شمرده‌تر بخوان!
و او دوباره شروع كرد به خواندن. وقتى خواندن اصل تمام شد، مجدداً شيخ سرش را از روى عصا برداشت و گفت:
ميرزا على‌اكبر، يك بار ديگر هم بخوان! شمرده‏تر بخوان! آرام‌تر بخوان!
و او نيز براى سومين بار شروع به خواندن كرد. وقتى كه بار سوم هم، محرّر مرحوم شيخ آن اصل را قرائت كرد، شيخ سر عصا را روى شانه‏اش گذاشته، تكيه داد و نفسى عميق كشيد و گفت: الآن طاب لى‏الموت (حالا ديگر مرگ بر من گواراست)».
به گفتة مرحوم لنكرانى: «در اينجا مرحوم مستشارالدوله به يك عبارت عربى از شيخ اشاره كرد كه البته عين آن عبارت را خود او، آن‌طورى‌كه تحويل گرفته بود، نمى‏توانست تحويل بدهد. ولى يك ‌جورى عبارت شيخ را نقل كرد كه، ما كه سابقه داشتيم و آن كلام هم از شيخ معروف بود، نتيجه گرفتيم كه عبارت شيخ همين ‘الآن طابَ لِىَ الْمَوت’ بوده است كه همه مى‏دانستند شيخ گفته است، و بعد از گفتن ما هم خود مستشارالدوله تصديق كرد كه، بله! بله! شيخ همين عبارت را گفت: ــ الآن طاب لى‏الموت (حالا ديگر مرگ بر من گواراست). يعنى كارم را انجام دادم، يعنى اين مهار را زدم، يعنى كار را طورى كردم كه ديگر نتوانند اغراضشان را به اسم قانون اساسى پيش ببرند».
فقهاي بزرگ ما كلام ياد‌شده را، در لحظات بسيار حسّاس و مهمّ تاريخي به كار برده‌اند. مانند مرحوم صاحب جواهر، فقيه و مرجع نامدار شيعه، در روزهاى آخر عمر خويش علماى طراز اوّل نجف را در مجلسى گرد آورد و آن‌گاه در برابر چشم آنان شيخ انصارى معروف را فراخواند، در كنار خود نشاند و دستش را گرفته بر بالاى قلب خود قرار داد و گفت: «الآن طاب لى الموت. يعنى، حال، مرگ بر من گواراست. پس به حاضرين فرمود: هذا مَرجِعُكم مِن بَعدى. اين مرد پس از من، مرجع شما خواهد بود».[1]
منظور صاحب جواهر از جملة «الآن طاب لى الموت» آن بود كه، مرگ من نزديك است و جهان تشيع و ايران اسلامى را در ميان گرداب حوادث به دست زعيم پارسا و خردمندى مى‏سپارم كه با وجود او، خلأ حضور من پر مى‏شود؛ و شاهد بوديم كه تاريخ نيز بر صدق گفتار وى مهر تأييد نهاد.
شهيد نورى نيز با به‌كارگيرى اين تعبير در مجلس شوراى صدر مشروطه ــ كه مركز تدوين قوانين اساسى كشور بود ــ به همه نشان داد كه هدفش از ارائة پيش‌نويس اصل دوم متمم، حفظ دين و اجراى احكام اسلامي است و در اين راه نيز، از هيچ نوع آسيب و مخاطره‌اي پروا نداشته است.
 
شرايط چهارگانه براى پاسدارى موفّق از اسلام
بديهي است كه براى پاسدارى از هر چيز، فقط عشق و علاقه به آن، كافى نيست، بلكه افزون بر آن، لازم است اولاً ماهيت و ويژگي‌هاي آن شىء‏ را دقيقاً شناخت تا آن را با چيزهاى ديگر ــ و شايد ضدّ آن ــ اشتباه نگرفت؛ ثانياً با موجبات رشد و بقاى آن كاملاً آشنا بود تا با استفاده از ابزار، لوازم و امكانات موجود، به تأمين نيازهاى وى برآمد؛ ثالثاً از خطرها، آفت‌ها و نقاط ضعف و آسيب‌پذير آن آگاهى داشت تا مسير رشد و پويايى آن را هموار، و از تعرض و تجاوز به كيان و موجوديت آن پيشگيرى شود.
پاسدارى و مرزبانى از اسلام نيز، به‌مثابة مجموعه‏اى منسجم از يك سلسله باورها و بايدها، از اين قانون كلّى مستثنا نيست و تنها كسانى از عهدة اين مسئوليت خطير بر‌مى‏آيند كه شرايط ذيل را داشته باشند: 1ــ قلبشان سرشار از عشق به اسلام باشد؛ 2ــ اصول و فروع آن را به‌طور كامل و دقيق و كارشناسانه بشناسند؛ 3ــ با موجبات بقا و رشد آن نيك‌آشنا باشند؛ 4ــ به خطرها و آفت‌هايى كه سلامت و بقاى اين دين را در پهنة اجتماع و سياست تهديد مى‏كند، اشراف كامل داشته باشند تا با همتى استوار به نگهداري از دين برخيزند و تمامى توان خويش را در دفاع از كيان آن به كار گيرند. شيخ فضل‏الله ‏نوري اين چنين بود و براي پاسداري از كشور اين ويژگي‌ها را داشت:
1ــ قلبش به عشق اسلام مى‏طپيد، و زمانى كه جانش سخت در خطر بود و روس‌ها به او پيشنهاد دادند بيرق آنها را بر سر در خانة خويش بزند تا جانش محفوظ بماند؛ دوستانش نيز به وي بر قبول اين پيشنهاد اصرار ورزيدند اما شيخ از قبول اين امر سر باز زد و گفت: «من مظهر روحانيت اسلام شمرده مى‏شوم و با اين كار آبروى اسلام مى‏رود» و شهادت را انتخاب كرد. به اعتراف كسروى، كه دشمنى‏اش با شيخ بر كسى پوشيده نيست: «حاجى شيخ فضل‏الله ‏... فريفتة ’شريعت‘ مى‏بود و رواج آن را بسيار مى‏خواست ... با يك اميد و آرزوى بسيارى پيش‌آمده چنين مى‏خواست كه ’احكام شرع‘ را به رويه قانون آورد و به مجلس بپذيراند. روى هم رفته به بنياد نهادن يك ’حكومت شرعى‘ مى‏كوشيد».[2]
سخن كسروى كاملاً درست است؛ نظام مطلوب شيخ آن‌گونه كه خود نيز تأكيد داشت، نظامى بود كه در آن احكام اسلام اجرا شود. كسروي گفته است: «اى برادر، نظامنامه، نظامنامه، نظامنامه؛ لكن اسلامى، اسلامى، اسلامى. يعنى همان قانون شريعت كه 1300 و اندى است در ميان ما هست و جمله [اى] از آن، كه به آن، اصلاح مفاسد ما مى‏شود در مرتبة اجرا نبود، حالا بيايد به عنوان قانون و اجرا شود». همچنين «عَلَيْكُمْ بِطَلَبِ الْقانُونِ الأَساسىِّ الإسْلامى، ثُمَّ عَلَيْكُمْ بِطَلَبِ القانُونِ الأساسىِّ الإسْلامى، فإنَّهُ مُصْلِحٌ لِدينِكُمْ وَ دُنْياكُمْ».[3] و «من آن مجلس شوراى ملّى را مى‏خواهم كه عموم مسلمانان، آن را مى‏خواهند، به اين معنى كه البته، عموم مسلمانان، مجلسى مى‏خواهند كه اساسش بر واسلاميّت، باشد و برخلاف قرآن و برخلاف شريعت محمّدى(ص) و برخلاف مذهب مقدّس جعفرى(ع) قانونى نگذارد. من هم، چنين مجلسى مى‏خواهم».[4]
چنان‌چه معيار داورى و قضاوت ما در مسائل تاريخى، «انصاف و عدالت» باشد، در اثبات «صداقت و اسلام‌خواهىِ» شيخ، بي‌گمان هيچ‌گونه ترديدى به خود راه نخواهيم داد؛ زيرا استقبال دليرانة شيخ از مرگ سرخ در راه عقيده، حقيقتى است كه دوست و دشمن به آن اعتراف كرده‌اند؛ از‌اين‌رو مخالفت چنين كسى با مشروطة سكولار، مخالفتى «اصولى» و از روى عشق و عقيده بود و نمى‏تواند معلول زدوبند با دربار يا اخذ رشوه از بيگانگان باشد. كسانى كه به شيخ تهمت وابستگى به دربار يا رشوه‌‌ستاندن از ديگران زده‏اند، هيچ‌گاه توجيه قانع‌كننده‌اي براى اين برگ زرين كارنامة وى بيان نكرده‌اند.
2ــ دانش كلان دينى و فقاهت والاى شيخ. وي در محضر دو فقيه بزرگ تاريخ تشيع (ميرزاى شيرازى و محقق رشتى) دانش‌آموخته بود و همگان او را از افراد شاخص و سرآمد حوزة ميرزا شمرده‏اند.
3ــ ويژگى ديگر پاسداران توانمند اسلام، آشنايى آنان با علل و موجبات رشد و بقاى اين دين است، كه بي‌گمان در رأس آن علل، بايد از بسط و تعميق آگاهي‌هاى دينى و نيز اجراى احكام شرعي در جامعة اسلامى ياد كرد. لازمة ترويج معارف و اجراى احكام دينى نيز، مداخله در سياست به‌منظور جلوگيرى دولت‌ها از خودكامگى و خيانت، و تقويت رجال سياسى خيرالموجود است كه شيخ در تمام اين زمينه‏ها، اهتمام تمام داشت. شيخ، داراي شناختى عالمانه و فرازمند از اسلام بود و اين دين را آيينى جامع و كامل مى‏شمرد و مى‏فرمود: «قانونِ الهى ما، مخصوص به عبادات نيست، بلكه حكمِ جميعِ موادّ سياسيّه را بر وَجْهِ اَكْمَلْ و اَوفى داراست، حتى اَرشُ الخَدْش»؛[5] اين سخن، «يگانگى و اين همانىِ دين و سياست» را مطرح مي‌كند و به امرى فراتر از نفسِ «ارتباط» و به‌اصطلاح «عدمِ تفكيك سياست از ديانت» نظر دارد. شيعه، هيچ‌گاه تفكيكِ دين از حكومت را (به مفهوم سكولاريسم امروزى آن، كه لازمة تفكر مادى و اومانيستى غرب جديد است) قبول نداشت و آنچه‌‌ در برخى از برهه‌هاى اخير مشاهده مي‌شود، بيشتر «تحريم همكارى با دستگاه‌هاى جور و انكار مشروعيّت آنها» يا به بيان ديگر: «جداسازىِ حساب دين از حكومت‌هاى ماكياوليستى» بوده است كه اين حكومت‌ها دين را «آلودة خودكامگي‌ها» و شايد «ابزار توجيه ‌خويش» مى‏خواستند و متأسفانه علماى دين نيز نابودى يا اصلاح و تعديل نسبى آنها را در توان خويش نمى‏ديدند.
از ديدگاه شيخ نورى، «سياست» است كه بايد رنگ «دين» به خود بگيرد نه بالعكس. اگر دين، خطّ‌مشى دستگاه قدرت را معيّن نسازد، خودكامگان و سياست‌هاىِ ماكياوليستىِ بيگانه با مفهوم اصيل و والاىِ الهى و انسانىِ سياست، همه چيز را «آلوده» يا «پايمال» مطامع خويش خواهند كرد.
با چنين نگرشى، شيخ، خود را موظف مى‏ديد كه در نهضت‌هاى اصلاحى زمانه حضور يابد و حتى پرچم رهبرى آنها را ــ  كاوه‌وار ــ همچون نهضت عدالت‌خانه بر دوش كشد.
4ــ آخرين شرط لازم براى پاسدارى از اسلام، دشمن‌شناسى، خطرشناسى و آفت‌شناسى است. شيخ همواره به مردم توصيه مى‏كرد: «چشم سَر باز كنيد و گوش قلب فرا داريد! مصلح را از مفسد تميز دهيد!». ناظم‏الاسلام كرمانى، مورخ عصر مشروطه، نقل كرده است: روزى به شيخ فضل‏الله‏ گفتم: «ملاى سيصد سال قبل به كار امروز مردم نمى‏خورد»، و شيخ بر كلامم تكمله زد كه: «خيلى دور رفتى! بلكه ملاى سى سال قبل به درد امروز نمى‏خورد. ملاى امروز بايد عالم به مقتضيات وقت باشد، بايد مناسبات دُوَل [سياست جهانى] را نيز عالم باشد».[6]
شيخ، با اين بينش، همواره به دنبال جمع‌آورى اطلاعات روز از سراسر جهان دربارة ايران و اسلام بود. آيت‏الله‏ حاج شيخ حسين لنكرانى، ضمن اشاره به روابط خاصّ شيخ با حاج ميرزا عبدالغفارخان نجم‌الدوله (رياضيدان و منجّم نامدار و دانشمندِ ذوفنونِ عصر قاجار) مى‏گفت: «اوراق و نشرياتى كه در خارج كشور نشر مى‏يافت و ارتباط به اسلام و ايران داشت، به‌وسيلة مرحوم نجم‌الدوله تهيه شده و همراه با ترجمۀ آن قسمت از آنها كه به زبان‌هاى غيرشرقى نوشته شده بود، تحويل مرحوم شيخ داده مى‏شد. ضمناً شنيده مى‏شد كه حاج نجم‌الدوله رابطِ شيخ با سيد‌جمال‏الدين اسدآبادى همدانى معروف بوده‏اند». به گفتة مرحوم لنكرانى: «براى عدم كشف اين وضع، ارتباط شيخ و نجم‌الدوله به شكل مجلس درس انجام مى‏يافته، او در خدمت شيخ از فقه و اصول و كلام بهره‌مند مى‏شده و شيخ هم علم نجوم و هيئت را كه خود در آن سابقه داشته به‌وسيلة مباحثه با اين منجّم هَيَوى معروف، تكميل مى‏كرده است». مؤيّد اين امر، مشابهت و نزديكى ميان سخنان شيخ در تبيين ماهيت مكاتب غربى (نظير ناتوراليسم و...) با مندرجات رسالة سيد‌جمال‏الدين در ردّ نيچريه است كه مجال توضيح آن در اين فرصت محدود، نيست. به گفتة لنكرانى بايد افزود كه شيخ، كار ترجمه و ارسال مندرجات مطبوعات اروپايى دربارة ايران را در صدر مشروطه، برعهدة علامه ميرزا محمدخان قزوينى مشهور (مصحّح ديوان حافظ و چهار مقالة عروضى)، كه نزد شيخ درس خوانده و آن زمان در اروپا زندگي مي‌كرد، قرار داده بود. در يكى از نامه‏هاى مرحوم قزوينى به شيخ از اروپا[7] ضمن ترجمة مقاله‌هاي جرايد اروپايى دربارة اوضاع ايران، شرحى گويا و تكان‌دهنده نيز از مصادرة اموال كليسا و اخراج بزرگ‌ترين كشيش آن از سوي دولت وقت فرانسه، بيان شده است.
شيخ آفت‌ها و خطرهايى كه در عصر وى اسلام را تهديد مى‏كرد به خوبى مى‏شناخت و مهم‌ترين آنها را، غرب و غرب‌زدگى مى‏دانست و راز انحراف مشروطه از راست‌‌راه ملّى و اسلامى نخستين آن را، در تكاپوى موذيانة فرنگى‌مآبانِ طبيعى مشربى جستجو مى‏كرد كه مى‏خواستند قوانين اروپايى را بر ملّت مسلمان ايران تحميل كنند و دارالشوراى اسلامى ايران را نسخة بدلى از پارلمنت لندن و پاريس سازند: «در اين عصر ما فرقه‌ها پيدا شده‌اند كه بالمَرّه مُنكِر اديان و حقوق و حدود هستند. اين فِرَقِ مستحدثه را، بر‌حسبِ تفاوتِ اَغراض، اسم‌هاى مختلف است: آنارشيست، نيهيليست، سوسياليست، ناطوراليست، بابيست؛ و اينها يك نحو چالاكى و تردستى در اِثارة[8] فتنه و فساد دارند و به واسطة ورزشى كه در اين كارها كرده‌اند، هرجا كه هستند، آنجا را آشفته و پريشان مى‏كنند. سال‌هاست كه دو دستة اخير از اينها، در ايران پيدا شده و مثل شيطان، مشغول وسوسه و راهزنى و فريبندگى عوامِ اَضَلّ مِنَ الأنْعام هستند. يكى است و ديگر. اين دو فرقه، لفظاً مختلف است و لُبّاً [در باطن] متفّق هستند و مقصد صميمى آنها نسبت به مملكت ايران، دو امر عظيم است: يكى، و ديگرى (از صورت و ظاهر اسلامى آن به صورت و باطنِ صددرصد ضدّ اسلامى)».[9]
شيخ و يارانش، با موانع و خطراتى كه موجوديت اسلام را تهديد مى‏كرد آشنايى داشتند و تلقى عميق و عالمانه‌شان از اصول موضوعة فكرى و سياسى غرب جديد و تقابل بنيادين آنها با اسلام، گواه روشن اين امر است. اشاراتى كه شيخ، دربارة «خِرَدِ گسسته از وحىِ» اروپاييانِ عصر خويش داشت و تحليل عميقى كه از ماهيّت مكاتبى چون نيهيليسم، ناتوراليسم، سوسياليسم و آنارشيسم بيان ‌كرده و آنها را به‌‌رغمِ اختلاف در لفظ، در معنا متّحد شمرده، دليل روشني بر عمق دركِ او از «بنيانِ واحدِ» ايدئولوژي‌هاى غرب جديد است؛ اومانيسم.
براي مثال او و دوستش، آيت‌الله حاجي ميرزا ابوتراب شهيدي قزويني نويسندة رسالة «تذكره الغافل»، در جاي جاي آثارشان يادآور شده‌اند كه «غربي‌ها، مهملى جز تكميل حسّ ظاهر و قواى نُكْرويّه ندارند و عقولشان مُغَطّى به اَغطيه كثيره كثيفه شده.[10] اهالى فرنگستان، بى‌قيد در دين، بى‌باك در فحشا و مُنكَر و بى‌بهره از الـهيّات و روحانيّات[اند].
[مشروطه‌چيان] براى معالجة ظلم، دفع فاسد [نظام استبداد فردى سلطنتى] به افسد [نظام استبداد مضاعف و نوعى وارداتى غربى] كردند. قوانين مجعوله آنها، كه از روح آزادى اروپا [ليبراليسم] برداشته شده بود، باعث شد كه مردم فاسدالعقيده، بى‌ملاحظه، بر ضعف اسلام، آنچه خواستند گفتند و نوشتند.
طبع مملكت ما را، غذاى مشروطه اروپا، دردى است بى‌دوا و جراحتى است فوق جراح، زيرا ... منافى قواعد اسلام ماهاست ...».
از اشارات فوق چنين برمى‌آيد كه شيخ و يارانش، تاحدودي دريافته بودند عصر جديد (كه با رنسانس آغاز مى‏شود)، عهد تازه‏اى را نيز ــ ميان بشر و خداى عالَم و آدم ــ با خود همراه دارد، و با اين عهد تازه، به لحاظ آرا و عقايد و آمال و اعمال، بشر جديدى پا به عرصة وجود گذاشته كه عهد عبوديّت حق را گسسته و به طاعتِ نفسِ مستكبر گردن نهاده است. بشرى كه از «عدميّتِ ذاتىِ» خويش غافل شده، «مظهريّتِ» خود نسبت به حق را فراموش كرده و از ياد برده است كه «جداى از لطف و عطاى حق»، هيچ و پوچ، و عينِ عجز و نقص و ظلمت و تباهى است.
درنتيجة اين غفلت و فراموشى، ذات اقدس حق را «غير»! انگاشته و به‌زعم واهى و غرور شيطانى خويش، آزادى
را ملازم با قطع رشته‏هاى تعلّق به حق پنداشته، و بندِ بندگىِ حق را از دست و پاىِ خود گسسته است.
ليبراليسم، اصالت را نه به حقّ متعال، بلكه به نفس امّاره و تمنيّات آن مى‏دهد.
اومانيسم، سياستش، ساز جدايى از دين مى‏زند.
لائيسيته و سكولاريسم، وطن حقيقى را نه در «قُرب حق» و «خانة انس و هم‌زبانى با ساحت قدس»، بلكه در همين خاكدان و صرفاً بر روى مشتى خاكِ تقطيع شده و مرزبندى گشته جستجو مى‏كند.
ناسيوناليسم،[11] نمى‏داند كه «جان گرگان و سگان از هم جداست» و اتّحاد بر محور نژاد و جنسى كه نه از سنخِ فطره الله‏ِ پاكانِ از خود رسته و به حق پيوسته است ــ عين «تفرّق» بوده، سرانجام جز راه به جهان وطنى و درواقع، بي‌وطنى [كاسموپولى‏تيسم] نمى‏برد[12] و... .
بدين‌ترتيب، بناى عالَم جديدى را گذارده كه در آن، باطن دين ــ كه «طاعت»، «تسليم»، «توكل» و «رضا» است ــ مهجور است و ظاهر دين نيز ــ كه رعايت احكام شرعى است ــ بي‌وجه و تحميلى مى‏نمايد! عالَمى كه همه چيز آن، از اخلاق و فرهنگ و هنر تا مناسبات اقتصادى، اجتماعى و سياسى، به ساز نفس امّاره مى‏رقصد و صبغة مادّى و نفسانى دارد و هريك از آنها، جلوه‏اى از اُفول حقيقت شرق [شرق معنوى] را در چاه ظلمانىِ نفس امّاره [مغرب حقيقت] باز مى‏نمايد.[13]
پيداست كه چنين عصري چه مقتضياتى دارد و «مقتضياتِ چنين عصرى» چگونه با شور و شعور دينى، بيگانه و با ادب و هنر و سياست و اقتصادِ برآمده از شرع محمدى(ص) ناسازگار است؛ بنابراين كسانى كه از تغيير و تبديل احكام الهى متناسب با مقتضيات عصر سخن مي‌گويند، اگر به معنا و لوازم كلام خويش، دقيقاً آگاه و ملتزم باشند فاتحة ظاهر و باطن دين را خوانده و منادىِ اضمحلالِ آيين شده‏اند![14]
آن زمان كه نام مشروطه و شعارهاى متشابه و فريبندة آن همچون آزادى و مساوات، ذهن و دل بسيارى از مردم، حتى بخشى از روحانيت، را تسخير كرده بود، شيخ در سطح ظاهر الفاظ و عناوين نماند؛ بلكه به خاستگاه فكرى و سياسى آن شعارها، و پيامدهاى آنها انديشيد. براي نمونه اين تعريف دقيق از مشروطة غربى را، كه در رسالة «تذكره الغافل» بدان تصريح شده، مبناى داورى و رفتار خويش با مشروطه‌چيان غرب‌باور و سكولار قرار داد: «منتخبين از بُلدان، به انتخاب خود رعايا، در مركز مملكت جمع شوند و اينها هيئت مقنّنه مملكت باشند و نظر به مقتضيات عصر بكنند و قانونى مستقلاً مطابق با اكثر آرا بنويسند موافق مقتضاى عصر، به عقول ناقصه خودشان، بدون ملاحظه موافقت و مخالفت آن با شرع اَطْهَر، بلكه هرچه به نظر اكثر آنها نيكو و مستحسن آمد او را قانون مملكتى قرار بدهند...».
شيخ، به‌ويژه در اواخر عمر، با قاطعيّت، هر نوع رفتار انفعالى در برابر امواج فكرى و سياسى جديد را محكوم
مى‏كرد و شريعت جاويد نبوى(ص) را، تحت هيچ عنوان و بهانه‌اى نظير عنوانِ فريباىِ «مقتضيات عصر»، تغيير‌پذير نمى‏دانست. سخن او اين بود كه «من حكم خدا و رسول را مى‏نويسم، نه مقتضيات عصر را».[15] يا به گفتة يار هم‌رزمش حاجي ميرزا ابوتراب شهيدي قزويني: «اگر كسى را گمان آن باشد كه مقتضيات عصر، تغييردهنده بعض موادّ قانون الهى است يا مكمّلِ آن است، چنين كس ... از عقايد اسلامى خارج است؛ به جهت آنكه پيغمبر ما خاتم انبياست و... خاتم، آن كسى است كه آنچه مقتضىِ صلاحِ حالِ عباد است اِلى يَومِ الصُّور[16] به سوى او وحى شده باشد و دين را كامل كرده باشد. پس بالبديهه، چنين اعتقاد، كمال منافات را با اعتقاد به خاتميّت و كمال دين او دارد و انكار خاتميّت، به حكم قانون الهى، كفر است».[17]
 
دغدغه‏هاى شيخ
نخستين و مهم‌ترين درد و دغدغة شيخ فضل‌الله نوري ــ كه همة دغدغه‏هاى وى از آن ناشي مي‌شد ــ «اداى تكليف شرعى» و «وفاى به عهد»ى بود كه، به حكم مسلمانى، با خداوند داشت. وي در تلگرافى كه در بحبوحة مشروطة اول، همراه جمعى از علما، از تحصن حضرت عبدالعظيم(ع) به شهرهاى مختلف ايران زد، ضمن انتقاد از گرايش مجلس شورا به قوانين غربى و تكاپوى افراد غربزده و گروه‌هاى ‌بابى و بهايى براى انحراف در مسير جنبش، نوشته است: «هيئت مقدس علما و طلاّب و مؤمنين و عقلاى مسلمين [مهاجرين به حضرت عبدالعظيم(ع)] حاضر شده‌اند كه به بذل نَفْسِ نفيس،[18] عهدى را كه با خداوند نموده‏اند وفا كنند و وديعه‌الله‏ را نگاهدارى نمايند و شرع شريف را به‌طورى‌كه از اسلاف گرفته‏اند، به اخلاف سپارند و پاس صدمات و زحمات حضرت رسول و ائمة هدى(ع) و شهدا و صديقين، مهاجرين، انصار و فقهاى سلف [را] داشته باشند. شما هم‌كيشان، در همين تكليف با ماها شراكت داريد و عندالله‏ مسئول هستيد ... همّت فرماييد دين خدا را نصرت كنيد. اين مجلس را بر شالودة صحيحة شرعيه بنا كنيم و اشخاصِ خداشناسِ عاقبت‌بينِ ديندار را به عضويّت تعيين نماييم و بندگان خدا را مُرفَّه‌الحال نموده، دين و دنيا را معمور و كافّه ناس آسوده [كنيم] تا بتوانيم از عهده جواب الهى ’يوم يقوم الناس لربّ العالمين‘ برآييم». اين اعتقاد او بود و همواره نيز خداى را شاكر بود كه در چنان موقعيت حساسى، به‌‌رغم خطرات بزرگ، از عهدة اداى تكليف برآمده است؛ چنان‌كه در مقدمة رسالة تحريم مشروطيت نوشته است: «شكر مى‏كنم خداوند عالَم ــ جلّت عظمته ــ را كه در اين فتنة بزرگ آخرالزمان و امتحان عظيم اهل اسلام و ايمان ... [يعنى مشروطه] اين ضعيف عاجز را با كثرت اعادى، موفّق به اين توفيق بزرگ و... تشريف سترگ فرمود و در بحبوحة غلبة اهل فساد و فتنة جهان‌سوز اهل عناد، كلمة حقة اسلاميه را ــ امتثالاً لأمرالمولى و مُجانِبا عَنِ الغرض و الهوى ــ به بانگ بلند ...، در ... منبر و لوايح، به همة بلاد و عباد رساندم و در موقعى كه بزرگان متزلزل الأركان [شده بودند] ... نترسيدم و اداى تكليف لازم خود را كردم. فَلَهُ الْحَمد اوّلاً و آخِرا و ظاهرا و باطنا».[19]
پيداست كه اين‌گونه اقدام و اهتمام به اداي تكليف، آن هم در روزگار پرآشوب مشروطه، براى وى خطرهاي مالى و جانى بسياري داشت، ولى او، با علم كامل به مخاطرات اين راه، خود را براى هر نوع رنج و شكنجه آماده كرده بود؛ چنان‌كه در وصيتنامه‏اى كه در تحصن حضرت عبدالعظيم(ع) نوشت، اين نكته را به صراحت خاطرنشان ساخت و چندى پس از آن تاريخ نيز، زمانى‌كه در اواخر دوران موسوم به استبداد صغير، محمدعلي‌شاه جوان را زير فشار شديد سفراى روس و انگليس (مبنى بر اجبار شاه به تجديد مشروطه و مجلس كذايى) همچون گويى، سرگشته و مضطرب ديد، به‌مانند انسانى «از جان گذشته» به صدراعظم وقت (مشيرالسلطنه) چنين نوشت: «اين پير دعاگو آفتاب لب‌بام هستم، ديگر هوس زندگى ندارم و آنچه در دنيا بايد ببينم ديد[ه]‌ام؛ لكن تا هستم در همراهى اسلام كوتاهى ندارم و اين نيم جان خود را حاضر كرد[ه‏ا]م براى فداى اسلام. لذا اگر عرضى بكنم مُعَلَّل به هيچ غرض دنيوى نيست. اگر مطلبى را خدا بخواهد، جهانيان دست به هم بدهند نمى‏توانند برگردانند و بالعكس. در اين صورت از اسلام نبايد گذشت ... .
بايد اجتماع ملّى بشود و فرياد وا اسلاما بلند شود و تلگراف به مراكز اين سفارات، سخت شود و به خود اينها هم
پيغامات سخت داده شود و اعليحضرت هم بيهوده تمكين ننمايند و جواب سخت بدهند. ان‌شاء‌الله‏ هيچ عيبى نخواهد داشت و امر اسلام، قوى خواهد شد. اين آخر زحمت اين دعاگوست. خداحافظ شما. آدم از جان گذشته خيلى كارها مى‏تواند بكند...».[20]
شيخ، پس از ترور نافرجام نامه‌اى خطاب به آيت‏‌الله‏ سيد محمدكاظم يزدى، صاحب «عروه»، نوشت كه كاملاً بازنماى حماسة مقاومت و شور شهادت‌جويىِ شيخ بود: «به صاحب شرع اقدس نبوى [قَسَم] كه بعد از خوردن گلوله منافقين، مكرّر در مكرّر، در قلب خلجانى شد كه كاش كارى شده و مرا راحت نموده بود. و باز، خود را ملامت كرده گفتم چه آرزويى است؟! با تو كارها دارند، كه شايد اين وقعه يكى از هزار و اندكى از بسيار باشد، اول العلم معرفة الجبّار و آخره تفويض الأمر اليه. اين همان داعية كربلا است. آن روز، فاش و فاش، هجوم بر هلاكت امام مبين كردند؛ امروز هجوم بر اضمحلال كتاب و دين مبين نموده‌اند».[21]
ميزان آمادگى شيخ در فداكارى براى اسلام و پاسدارى از احكام آن را، افزون بر كلمات فوق، مى‏توان در اين سخنان وى مشاهده كرد كه مى‏فرمود: «راضى هستم مرا با نفت آتش بزنند و رخنه در دين اسلام و مذهب جعفرى ننمايند» همچنين مي‌گفت: «اگر مرا بدار زنند، زهى سعادت من كه در راه حمايت‌كردن از دين اسلام شهيد بشوم».[22]
شيخ، شأن و مسئوليت اصلى روحانيت را حفظ و ترويج دين مى‏شمرد و در نامه‌اي به علماى اصفهان در ابتداى مشروطه نوشت: «مقتضى مقام علماى اعلام، در هر جا باشند، هدايت خلق و اطفاي دايرة فساد و ملاحظه خير ملت و صلاح رعيت است و اين تكليف ... هميشه بر عموم ماها شرعاً و عقلاً وارد بوده و هست و غفلت از اين تكليف شرعى ... هرگز جايز نخواهد بود».[23] در نامه‌اي نيز كه به ميرزا حبيب‏الله‏ مجتهد خراسانى هنگام آشوب‌افكنى مشروطه‌خواهان تندرو در مشهد در اواخر استبداد صغير نوشت، (مورخ 20 صفر 1327.ق) گفته است: «در اين موقع مهم تجافى حضرت عالى در مهامّ كليّه چه جه دارد؟... مستدعى است در اصلاحات جدّاً كوشش بفرماييد».[24]
علاوه‌بر ‌اين، بايد به نامة هشداربرانگيز وى در تحصن حضرت عبدالعظيم(ع) خطاب به علماى سراسر كشور اشاره كرد كه آنان را از عواقب سوء مشروطة وارداتى به شدت ترساند و تقاضا كرد در آن شرايط حسّاس، به وظيفة دينى و ملّى خويش براى نجات اسلام و مسلمانان عمل كنند: «قُرب هزار سال است كه از غيبت كبراى حضرت حجت بن الحسن(عج) مى‏گذرد. در اين مدت متمادى، علماى بزرگ و نُوّاب عامّه در هر دوره رنج‌ها برده و سختي‌ها كشيده‌اند و از بذل عمر و مال چيزى دريغ نداشته‌اند تا دين اسلام و مذهب جعفرى را يَداً بِيَد،[25] امروز به‌دست شما رسانيده‏اند. شرح زحمات، خدمات، آثار
قلميّه و مجاهدات علميّه آن بزرگواران را در حفظ شريعت و حراست اسلام شماها خود بهتر از همه‌كس مى‏دانيد. در اين عصر، تكاليف نيابت عامّه و مسئوليت تامّه، من جميع‌الجهات، به شما متوجّه است. بايد اين اسلام را كه وديعه الهيّه است، لامحاله به همان قوّت و رونق و رواج كه از اسلاف [پيشينيان] گرفته‌ايد، تسليم اخلاف [نسل‌هاى بعد] بفرماييد».
در همين نامه، با «كوبه» فرياد خويش بر وجدان خفتة شاه و دولتيان كوفته و توطئه‏هاى بيگانگان را به باد اعتراض
گرفته است: «اعمام همايونى با گنج‌هاى قارونى خود را به كنارى كشيده‌اند. رجال دولت همه مدهوش، كَأَنَّهُم خُشُبٌ
مُسَنَّدَه![26] پادشاه اسلام‌پناه آيا خود نيز غافل است يا متغافل؟! نمى‏دانيم! شايد وساوس وزراى خيانت ‌شعار و دسايس دولت‌هاى همجوار [روس و انگليس] و افسون‌هاى دردمندانه روزنامه‌جات كه امروزه از وسايل تهتّك و تجرّي و ادوات تكسّب و تكدّى شده است، در ضمير منير تأثير نموده، ذات اقدس را براى تسليم‌كردن اسلام و تبديل‌دادن شرايع و احكام حاضر ساخته باشد»![27]
 
راهكارهاى شيخ براى حفظ و گسترش دين در جامعه
1ــ بسط معارف و آگاهي‌هاى دينى بين مردم:
شيخ بسيار مي‌كوشيد كه معلومات و آگاهي‌هاى دينى جامعه (اعم از مسائل شرعى و معارف دينى) را بالا ببرد و از اينكه مى‏ديد سطح آگاهي‌هاى دينى در بين مردم پايين آمده است بسيار ناراحت مي‌شد.
«هزار حيف كه افراد ملت ما را ابداً رغبت تحصيل علم [به قوانين الهى] ... نبوده و نيست و... گويا ماها، جهل [به قوانين الهى] را محبوب‌ترين اوصاف يافته‌ايم!».
«من نمى‏دانم، شما مردم چرا اين قدر بى‌ميل هستيد به تحصيل علم و قوانين الهى، كه به شما [پيروان مذهب] اماميّه عطا شده؟!».
«بر شما باد كه ... تحصيل علم به قانون الهى بنماييد تا بدانيد كه قانون الهى ما را كافى است، و [همان] احسن و اكمل قوانين است».
نكتة ديگرى كه شيخ در عرصة تبيين حقايق دينى (و نيز افشاگري‌هاى سياسى) بدان توجه كرد، مجهّز بودن
روحانيت به ابزارهاى تبليغى روز و ادبيات زمانه بود. به عبارت ديگر نخستين و بزرگ‌ترين مشكل روحانيت با دشمنان خويش، همواره در عرصة كلمه و كلام رخ مى‏دهد. اصولاً حركت‌هاى موج‌آفرين سياسى در جامعه، به نوعي مبتنى بر امواج دامن‌گستر فكرى و فرهنگى است؛ يعنى نخست يك حركت فكرى و فرهنگى در زمينة توجيه و تبليغ برخى آرمان‌ها در اجتماع آغاز مى‏شود و زمانى‌كه عشق و ايمان به «تحققِ» اين آرمان‌ها در عمق ذهن‌ها و دل‌ها راه يافت، پايه‏هاى يك نهضت اجتماعى ــ سياسى (و در صورت لزوم قيام نظامى) شكل مى‏گيرد و در‌واقع، آن موج فرهنگى و گرايش آرمانى، پس از تدوين مبانى نظرى و راهبرد عملى خويش و اثبات توانمندى آن مبانى در تأمين آرمان‌ها و اهداف برين، تحرك سياسى و نظامى خاص خويش را پديد مى‏آورد و سرانجام پس از عبور از ميادين جهاد و مبارزه، در تأسيس نظام سياسى ــ فرهنگى مطلوب خويش موفق مى‏شود.
بنابراين قيام‌هاى سياسى، به نوعي مسبوق به نهضت‌هاى فرهنگى‏اند و در ميدان‌هاي فكرى و فرهنگى نيز، سلاح طرفين بيش از هر چيز، ابزار «كلمه و كلام» و به تعبيرى روشن‌تر تبيين رسا و مستدلّ افكار و آرمان‌ها، و توان دفع شبهات و شايعات دشمن است كه ميزان توفيق اين افراد، بستگى مستقيم با نوع و ميزان استفادة آنها از ادبيات روز و ابزارهاى گوناگون تفهيم و تفهّم (از خطابه و منبر گرفته تا كتاب و مطبوعات و سينما و تئاتر و...) دارد.
افزون‌بر‌اين، هر گروه يا شخصيت اجتماعى كه بتواند با سازمان‌دهى و هدايت بهينة نيروهاى خويش، و برقرارى ارتباط مساعدِ فكرى و عاطفى با نيروهاى ديگر به‌ويژه نسل جوان و نوانديش، به دايرة نفوذ و محبوبيت اجتماعى، سياسى، فرهنگى خود افزوده و قدرت عمل و تأثير خويش را بالا ببرد، توفيق بيشترى در پيش