مشروطیت | موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

                                                                                                         



طباطبائی و عین الدوله؛ ملاقات تاریخی

طباطبائی و عین الدوله؛ ملاقات تاریخی


گفت: مثلاً حاجی سیدمحمد طباطبایی نمی آید و دائماً فحاشی می کند. با این چه کنم؟ گفتم: اگر شما حاضر به انجام بعضی اصلاحات بشوید، بنده آقا سید محمد را می آورم به ملاقاتتان. گفت: تو می آوری؟ گفتم: بنده می آورم. گفت: من حاضرم. گفتم: بنده هم ترتیبی می دهم که آقا فردا با جنابعالی ملاقات کنند، گفت: اگر می آوری در باغ نزدیک دروازه بیایید تا بدون حضور بیگانه محرمانه صحبت نماییم. گفتم: غیر از این هم ممکن نیست، زیرا مسلماً آقا سیدمحمد فعلا حاضر به ملاقاتی که دیگران حضور داشته یا از آن مطلع شوند نخواهد شد. عین الدوله قول داد که موضوع از همه کس مکتوم بماند.
 پس از مراجعت از منزل صدر اعظم با حاجی میرزا یحیی و ملک المتکلمین ملاقات و واقعه را برایشان گفتم. قرار شد اقدامات نماییم که آقا سید محمد طباطبایی فردا شب حاضر به ملاقات با صدراعظم بشود. شاید چنانکه قول داده، کاری از پیش ببریم.
 آقا سید محمد طباطبایی چنان که پیشتر گفته ام با بنده محبت و اعتماد فراوان پیدا کرده بود و با ملک المتکلمین و سید جمال اصفهانی انس و الفتی داشت، لکن در آن اوقات، هنوز به حاجی میرزا یحیی مطلقاً اعتقاد نداشت. سهل است به دلائلی که مهمترین آن، شهرت «بابی وازلی» بودن حاجی میرزا یحیی بود، ابداً نمی خواست حاجی میرزا یحیی را بپذیرد و در هیچ یک از مجالس هم اجازة حضور او را نمی داد و بالصراحه می گفت که: سید بابی است.
 البته آقا در این قسمت کاملا اشتباه داشت. چنان که در سال های بعد خود با فرزندانش متوجه شده و با حاجی میرزا یحیی و برادران و خانواده اش ارتباط دایم و الفت زائدالوصف پیدا کردند، تا جائی که اکثر مردم و حتی نزدیکان آنان تصور می کنند خویشی و بستگی میان دو خانواده وجود دارد، لکن آن روز یکی به دلیل نزدیکی و محرمیتی که میرزا علی محمد برادر حاجی میرزا یحیی با آقا سید عبدالله بهبهانی و داماد و پسران او داشت و جزء دستة ایشان به حساب می آمد، دیگر این که، از سال ها پیش ظل السلطان با کمک بعضی علماء اصفهان این خانواده را متهم به بابی گری کرده بود.
 حاجی میرزا هادی پدر حاجی میرزا یحیی بیشتر از20 سال بود که بر اثر تحریک و دشمنی ظل السلطان در طهران مقیم شده بود و دو پسرش حاجی میرزا یحیی و حاجی میرزا علی محمد با او بودند و چند پسر هم، در اصفهان داشت.
 من، پدر و پسرانی که در اصفهان داشت را ندیدم، حاجی میرزا هادی در طهران محترم زندگی کرد، نه حاشیه نشین مجلس علماء بود و نه لباس روحانیت را وسیله معیشت و گذران و اشتهار خویش ساخت.
 حاجی میرزا یحیی را از هشت، نه سال قبل از آن تاریخ و از هنگام تشکیل مدارس ملی و کتابخانه و انتشار روزنامه و تاسیس انجمن معارف می شناختم و تا امروز که بیست و شش سال می گذرد، هیچ گونه ریب و ریا و غرض و مرض در او ندیدم. به مشروطیت و توسعة معارف با تمام وجود، اعتقاد دارد و جز خودخواهی مفرط و خودپسندی بی اندازه، هیچ عیبی در او ندیدم. برادرش حاجی میرزا علی محمد، همین نقص شخصی و خصوصی را هم ندارد و مردی آزاده و پاک اعتقاد و خدمتگزار و رئوف و فروتن است. با وجودی که در نهضت مشروطه و ادارة آقا سید عبدالله نقش اول را عهده دار بود، به هیچ وجه خود را نشان نمی داد و راضی نبود شناخته شود.
 باری، به اتفاق ملک المتکلمین به منزل آقا سید محمد طباطبائی رفتیم و از آقا دعوت کردیم که فردا شب شام را در منزل این بنده صرف فرمایند. فردا شب آقا سید محمد آمد. در اطاق کتابخانه خودم که فاصلة اندرونی و بیرونی است آقا را پذیرفتم. اجزاء ایشان را که جزء لاینفک بودند، در بیرونی نشانده با چای و تنقلات سرگرم کردم. با کمک مرحوم ملک المتکلمین مطلب را به آقا حالی نمودیم. نمی خواست قبول کند، ولی چون پیرمرد خیلی به من اعتماد داشت قبول کرد و با یک کلام الله بزرگ خطی هم عهد و هم قسم شدیم که در خط مشروطه قدم بزنیم و متفق باشیم. ما سه نفربودیم زیرا که حاجی میرزا یحیی را آقا نپذیرفت. آقا نماز مفصلی کرد و دعاهایی خواند و به سجده رفت و مدت ها به آن حال باقی بود. برایش خالی از خیال نمی توانست باشد و یحتمل با همة اعتقادی که به من داشت تصور می کرد اسبابی فراهم کرده اند و شاید می خواهند او را نفی نمایند و در لحظاتی هم شاید فکر می کرد صدر اعظم و دولتیان مرا اجیر کرده و یا دست کم گول زده و آلت اجرای مقاصد خود ساخته اند.
 من دستور دادم، کالسکه ام را دورتر از در منزل نگاهدارند. بدون این که نوکرها و همراهان آقا مستحضر شوند ایشان را در کالسکه نشانده دو نفری رفتیم. حاجی ملک المتکلمین، در اطاق کتابخانه من نشست تا مرتباً از بیرونی قلیان و قهوه طلب کند که نوکرهای آقا خاطرجمع باشند و تصور کنند در اطاق کتابخانه مشغول مذاکره هستیم.
 
شوخی بی موقع
 خاطر دارم، وقتی که در کوچه های تاریک شهر می تاختیم، هنگام عبور از کنار عمارت کنونی مجلس که هنوز وزارت عدلیه بود، به طور شوخی به آقا عرض کردم:خیلی از شما معذرت می خواهم و دست شما را می بوسم ولی به مضمون «المأمور معذور!» بنده مأموریت دارم شما را به طرف کرمان ببرم و سوار و غیره هم در خارج شهر حاضر است!
 پیرمرد گفت: آفرین بر مردانگی تو. به من قول دادی و قسم خوردی!! فوراً متوجه شدم، سید اولاد پیغمبر حقیقتاً ناراحت شده و موقع شوخی نیست. عرض کردم: آقا! من با شما قسم خوردم که تا آخر عمر هم عهد و متفق شما باشم و در خط مشروطه درخدمتتان جهاد کنم. تنها امشب و یا چند ساعت قول و قسم نداشتم. شما مطمئن باشید تا زنده هستم یک قدم و یک کلام مخالف قول و قراری که داریم از بنده نخواهید دید. با سخنانی مطمئن کننده جبران ناراحتی و نگرانی که باطناً داشت و با شوخی بی موقع من شدت پیدا کرد، نمودم.
 نزدیک باغ عین الدوله رسیدیم. دیدم هیچکس نیست و تدارک را اینطور کرده است که کسی نباشد و مستحضر نشود. به محض ورود کالسکه، کسی در را باز و کالسکه داخل و در بسته شد. به اتفاق وارد عمارت شدیم و تا داخل اطاق آقا را مشایعت کردم. عین الدوله تا مدخل عمارت استقبال کرد و چون تعارفات اولیه انجام و آقا سیدمحمد در بالای اطاق جلوس فرمود و عین الدوله زیر دست او نشست، با احتیاط و آهسته و بدون اینکه بگذارم میهمان عالی قدر و میهماندار عالی مقام متوجه موقعیت من بشوند، از اطاق خارج شدم، تا اگر بخواهند من از مطالب آنها مستحضر نشوم با آزادی و اطمینان کامل، بلاثالث با یکدیگر گفت وگو کنند.
 من در اینکار ملاحظه دیگری هم داشتم و آن این بود که بعد از خاتمه مجلس، خود را از توضیح و جواب مقدر به دوستان هم قرار خود، یعنی ملک المتکلمین و حاجی میرزا یحیی هم خلاص کنم و من توضیحی ندهم و آقا (سیدمحمد طباطبائی) را در ذکر جزئیات و تمامی مذاکرات با کلیات و قسمتی از آن آزاد بگذارم.
 بعد از مدتی که متجاوز از یکساعت می شد و من تنها در خیابانهای تاریک باغ قدم می زدم، مرا به داخل اطاق دعوت کردند. وارد شدم، دیدم، هر دو خیلی خوشوقت و بشاش و مطمئن از یکدیگر هستند.
 عین الدوله دستخطی از شاه در آورد که به او رسیده بود. پس از اظهار ارادت نسبت به آقا حاجی سیدمحمد طباطبائی و اظهار حسن عقیده و چه و چه، شرح مبسوطی اظهار قدردانی از من کرد.
 به منزل آمدیم و شام خوردیم. یک نکته جالب که حکایت از صداقت و سادگی آقا سیدمحمد دارد، از آن شب بخاطرم آمد که در اینجا نقل آن به موقع است.
 بنده و ملک المتکلمین و حاجی میرزا یحیی قبلاً مطالبی حاضر کرده بودیم و شب وقتی که آقا راضی به ملاقات با عین الدوله شد آن مطلب را برایشان چندبار خواندیم، که در حین مذاکره و گفت وگو با صدراعظم مفاد آن را اظهار کنند. در این مطالب دیکته شده وقتی گفت وگو به ظلم و تعدی حکام و فقر و تنگدستی مردم مظلوم رسید، به آقا تکلیف کردیم که باید در ضمن اظهار این قسمت ها حالت تأثر به خود بگیریدو حتی چنین وانمود کنید که از فرط تأثر، به گریه افتاده اید.
 سید، وقتی این تکلیف را شنید، با عصبانیت فریاد کرد: من چطور گریه دروغی بکنم؟ نه، نه! من نمی توانم به دروغ بخندم یا گریه کنم.
 در مراجعت به بنده منزل و پس از صرف شام آقا به سلامتی و با سلام و صلوات به اتفاق همراهان و ارادتمندانشان که تا آن وقت شب در بیرونی نشسته بودند به منزل خودشان مراجعت فرمودند.
 فردا که من دربخانه رفتم، دیدم صدراعظم با یک اعتماد و خوشوقتی و اعتقاد مخصوص به من نگاه می کند، یک روز، دربخانه عین الدوله را پورتی بمن نشان داد که از حکومت طهران یا مرجع دیگری بود.
 موضوع را پورت این بود، که سفارت عثمانی به مناسبت امری که از بابعالی رسیده بود، استفتائی از علماء طهران کرد، به این مضمون که:
 «حجه الاسلاما! شریعت مآبا! اگر از اتباع غیرمسلم یک دولت و مملکت مسلمان بر دولت و حکومت خود یاغی شده و فتنه جوئی نمایند و دولت مسلم دیگر، در عوض مساعدت با آن دولت، مساعدت با آن اتباع غیرمسلم نماید، چه حکمی در شرع، برای آن دولت خواهد بود؟»
 حاجی میرزا ابوطالب زنجانی فتوا داده بود که «عدم اطاعت از آن دولت مسلم که با اتباع غیرمسلم دولت مسلمان همجوارش مساعدت می کند جایز است» و آقا سیدعبدالله بهبهانی فتوای مجتهد زنجانی را تصدیق کرده بود. «بهاءبیک» مستشار سفارت مشغول دوندگی و به امضاء رساندن فتوای مزبور در محضر سایر علماء بود.
 مقصود بابعالی و عمال دولت عثمانی از آن استفتاء و استشهاد این بود که اتباع ایران که ساکن مناطق کردنشین کردستان و آذربایجان بوده و مجاور حدود عثمانی هستند و دولت عثمانی همه وقت در مقام اغوای ایشان و تحریک و وادار نمودن آنان به نافرمانی و عصیان برضد دولت ایران بوده است را با این فتاوی بالمره از ایران دلسرد و مأیوس سازد...
 از آنطرف هم عثمانی ها مقارن همین اوقات، چند محال از سرزمینهای شمال غربی ایران را به اسم اینکه جزء خاک عثمانی است، متصرف شده و همه روزه پیشتر می رفتند و در آن موقع که داخله ایران در انقلاب و همه جا مغشوش بود عثمانی ها می توانستند با دست آویز ساختن فتاوی مزبور علاوه از دعاوی موهوم گذشته پیشرویهای دیگری در خاک ایران نموده و از نافرمانی و عدم اطاعت ساکنین آن مناطق با ارائه فتاوی علماء شیعه مصون و در امان بمانند.
 عین الدوله متحیر بود، چه کند و چگونه از صدور فتاوی علماء که در جواب استفتاء رندانه عثمانیها نوشته می شد، جلوگیری کند و فتوای مجتهد زنجانی و آقا سیدعبدالله بهبهانی را قبل از آنکه به دست سفارت عثمانی برسد، ضبط نماید و آقایان را متوجه اجتهاد خطرناکی که نموده اند بنماید.
 من به صدراعظم اطمینان داده و متعهد شدم چاره این کار را بکنم و با کمک دوستانی که در مزاج آقایان رخنه و نفوذ دارند، فتاوی صادر شده را ضبط نموده و از صدور و انتشار فتوای تازه جلوگیری کنم.
 به دستیاری حاجی میرزا یحیی و کمک حاجی میرزاعلی محمد و سیدمحمد رضا شیرازی (مساوات) که با آقا سیدعبدالله بهبهانی راه و آشنایی داشتند، آقا را متوجه اشتباهی که با صدور فتوا به نفع عثمانی ها مرتکب شده بود، نمودیم و تهدید کردیم که باید فتوای خود را پس گرفته و مسترد کند.
 البته نمی توان باور کرد که حضرات این فتوا را جز با دریافت مبلغ معتنابهی صادر کرده باشند.
 بالجمله، آقایان فرستادند فتوا را پس گرفتند ولی آن را دست ما ندادند، زیرا سند غریبی در رسوائی خودشان بود و حق هم داشتند که اگر دست عین الدوله می افتاد چنان صداقت و ملاحظه نداشت که هر قدر هم قول و تعهد بسپارد در روز احتیاج آن را ابراز ننماید.
 
طباطبائی و ردّ وجه تقدیمی صدراعظم
 چند روز بعد، عین الدوله برای آقای سیدمحمد طباطبایی مجتهد وجهی فرستاده بود. سید البته قبول نکرد و مقداری فحش پیغام داد! باز میانه برهم خورد. در اینکار هم عین الدوله رندی کرده بود، یا واقعاً حماقت، زیرا در ضمن مذاکرات من مکرر به ایشان گفتم: آقا سید محمد طباطبایی با دیگر علماء تفاوتهای بسیاری دارد. او به آنچه می گوید و می کند معتقد است و با رشوه و پیشکش خود را نمی فروشد.
 شبی، عین الدوله مرا خواست و سفارش کرد در همان باغ بیرون شهر او را ملاقات کنم. در آنجا شرح مبسوطی از خرابی عدلیه و لزوم داشتن وزیر عدلیه مستقل و پاکدامن و مقتدر بیان کرد. عرض کردم: سخن از زبان ما می فرمائید؟ گفت: با شما دربارة چنین شخصی مشورت می کنم. من بعضی اشخاص را که در نظرم بود و بالنسبه می شناختم، نام بردم. هیچ یک را نپسندید و گفت: اینها لایق نیستند و باید کس دیگر را پیدا کرد. دیدم هر کس را من می شناختم، گفته ام چون خود او هم اظهار دیگری نکرد، مرخص شدم.
 دو شب دیگر مجدداً مرا احضار کرد و همان اظهارات قبلی را تکرار نمود، اما باز به جایی نرسید و مسأله مسکوت ماند.
 یک روز از درب خانه مرا دعوت کرد. با کالسکة او به زیارت حضرت عبدالعظیم رفتیم. در عرض راه صورتی را به خط قوام السلطنه حالیه ـ که منشی باشی صدراعظم بود ـ نشان داد. دو روز قبل از آن روز، همین ورقه را قوام السلطنه به من نشان داده و نظریات مرا راجع به ترتیبات عدالتخانه و اصلاحات عدلیه پرسیده بود. فلذا نگاهی به ورقه انداخته و آن را به عین الدوله مسترد کردم و چیزی نگفتم.
 
اعلام سقوط قطعی نظام استبدادی
 چند روز بعد. در باغ شاه پس از صرف نهار، صدراعظم چند تن از رجال و وزراء و درباریان را دعوت کرد که برای گفتگو در امر مهمی در منزل او در باغ شاه که نزدیک عمارت سلطنتی بود، اجتماع کنند. مدعوین تا جایی که به خاطرم مانده است، عبارت بودند از: عین الدوله ـ صدراعظم. ناصرالملک ـ ابوالقاسم خان قره گوزلو همدانی. میرزا نصرالله خان ـ مشیرالدوله. علاءالسلطنه ـ میرزا محمدعلی خان. محتشم السلطنه ـ حاج میرزا حسن خان. مشیرالملک (میرزا حسن خان پسر میرزا نصرالله خان). ممتاز الدوله ـ میرزا اسمعیل خان (منشی صدراعظم). معین الدوله ـ حسین علی خان برادر نویسنده. امیربهادر جنگ ـ حسین پاشاخان سرابی. حاجب الدوله. صنیع الدوله ـ مرتضی قلی خان. بنده و عده ای دیگر که فعلاً نامشان را به یاد ندارم.
 در آن جلسه حضرت والا صدراعظم، همان ورقه سابق الذکر را از جیب خود درآورده و قرائت کردند و سپس مطالبی را به تفصیل بیان داشتند و در خاتمه گفتند: در موقع تحصن علماء و بازاریان در زاویة مقدسة حضرت عبدالعظیم، ذات مبارک ملوکانه به متحصنین وعده دادند که عدلیه و عدالتخانه به مردم بدهند و اکنون شما که رجال برگزیده و معتمد شاه و دولت هستید، به این مجلس دعوت شده اید، تا عقاید و نظرات خودتان را در این زمینه بیان کنید، که آیا چنانکه به علماء و تجار و طلاب و غیره وعده شده باید در تشکیل عدالتخانه اقدام کرد؟ و اصولاً تشکیل این عدالتخانه به مصلحت ملک و ملت و شاه و دولت هست یا خیر؟ و اگر باید از این کار خودداری کرد، چه جوابی به علماء و تجار و مردم، که هر روز، قضیه را دنبال می کنند، باید داد؟
 از گوشه و کنار مجلس هرکس اظهاری نمود، ولی به شیوة مرسوم، حاصل اظهارات همه هیچ بود و به اصطلاح به نعل و به میخ می زدند، تا امیر بهادر به سخن برخواست این یکی، اگر چه به دفاع از استبداد پرداخت، اما هرچه بود عقیده اش را با صراحت بیان کرد و به آنچه گفت اعتقاد داشت.
 سخنان امیر بهادر تقریباً به این مضمون بود: «این ورقه چند عیب دارد».
 اولاً اینکه حکم قطعی و آخری هر محکمه باید با شخص پادشاه باشد. او مختار است و فرمان با اوست.
 ثانیاً برای صلاح یا اصلاح مملکت و یا گوشمال اشخاص، بنده یا غیر بنده را بفرستند، گوشمال دهیم و سیاست کنیم، احدی حق چون و چرا نباید داشته باشد و از این قبیل اظهارات، ثالثاً و رابعاً و خامساً فرمودند...
 بنده، با اینکه مصمم بودم در آن مجلس ساختگی که می دانستم سامانش هیچ است، سکوت اختیار کنم، ولی اظهارات امیر بهادر رشته اختیار از دستم به در برد و خطاب به امیر بهادر گفتم:
 آقا! ایجاد عدالتخانه یا اصلاح عدلیه برای آن است که دیگر احکام دلخواه و کیفی و خارج از مجرای قانون و عدالت از میان برود. چه مناسبتی دارد که شاه در احکام عدلیه و مسائل حقوقی که فقط قضات صالح و مستقل باید حکومت کنند، مداخله بنماید؟ ابداً، چنین امتیازی در هیچ مملکتی به هیچ یک از سلاطین نداده اند و نمی دهند. دیگر اینکه چطور باید شاه یا شما را مختار کرد که چنانکه خودتان می گویید، بروید در فلان شهر و مردم را بکشید؟ یا سیاست نموده یا غارت کنید!؟
 تمام این شکایات و هیاهو برای این است که اینگونه احکام کیفی و خودخواهانه دیگر صادر نشود، والا اگر اینطور که جنابعالی می فرمایید اصلاح می شد که حالا هم هست.
 قدری سروصدا بلند شد و خلق امیر بهادر و حاجب الدوله تنگ شد و به من تاختند که: به، به، شما از طایفة قاجار هستید! شما باید بیشتر ملاحظه نمایید. اگر اقتدار پادشاه از میان برود، شما از میان خواهید رفت و چه و چه خواهد شد که حالا درست درنظرم نیست.
 به او جواب دادم: درست است، چون من قاجار هستم این مملکت و این تاج و تخت را از شما بیشتر دوست دارم و آنچه می گویم به همین علت است. الان، اساس سلطنت بر روی آب است و متحرک و متزلزل! و من می خواهم پایه های این سلطنت بر قلوب مردم بوده و استوار باشد. من نمی خواهم پادشاه ایران مثل امیر بخارا باشد و به چشمی که رؤساء قبائل وحشی آفریقا را می بینند، به او بنگرند، بلکه می خواهم پادشاه ما مثل امپراطور آلمان باشد و این نخواهد شد، مگر وقتی که حکومت قانون در این مملکت بر روی کار بیاید و شاه و مردم از اختیارات و حقوقی که قانون برای هر یک تعیین نموده، برخوردار باشند. این دوستی های شما، به اصطلاح همان دوستی خاله خرسک است!
 حاجب الدوله گفت: نه. نه! این مشروطیت است و ما زیر بار آن نمی رویم.
 آقای ناصرالملک هم قدری روی مساعدت به آنها نشان می دادند. در ملاقات های خصوصی هم که با ایشان داشتم، اظهار عقیده می کردند که هنوز زود است و در ایران آمادگی برای مشروطیت نیست.