جدال دو اندیشه سیاسی در اصفهان عصر ظل السلطان

جدال دو اندیشه سیاسی در اصفهان عصر ظل السلطان

هر چند اوضاع اجتماعی عصر او تبدیل به یک کتاب شده اما هنوز زمینة کاری محکم وجود دارد.
از حوادث ریز و درشت دوران او که بگذریم واقعه‌ای در اصفهان اتفاق افتاد که از علما گرفته تا عوام مردم و حتی دستگاه حکومت را درگیر خود کرد. بحث فقط منطقه‌ای نبود که محدود به اصفهان شود، بلکه علمای بسیاری را از شهرهای مختلف از دارالخلافه تهران تا قم،‌ کاشان، خراسان و به ویژه عتبات عالیات درگیر کرد.
در این زمینه سید محمد حسن کاشانی ملقب به سلطان الواعظین نقش اصلی را ایفا کرد و ملا علی کنی مجتهد معروف تهران نیز تلاش بسیاری کرد تا این غائله ساکت شود. هر چند که گویا تلاشش ثمری نداشت و آب رفته به جوی باز نگشت.
ماجرا صورت ساده‌ای داشت، اما در بطن خود جدال اندیشگی مهمی بود که عمری به درازی تاریخ اسلام داشت.
آنچه می‌خوانید مروری گذرا بر این واقعه است به همراه چند نامه از ملا علی کنی و جواب‌های مختلفی که به آن داده شده است. این نامه‌ها تلاش وی را در این ماجرا نشان می‌دهد. از مواعظ حسنة سلطان الواعظین چند نسخه وجود دارد اما چون در این مجله باید اختصار را رعایت کرد، از آوردن آن صرف نظر می‌شود. ابتدا به طور مجمل جدال دو اندیشه و شرح احوال کاشانی می‌آید و پس از آن رئوس و مطالب اصلی مواعظ حسنه که باعث جنجال شد برای تقریب اذهان آورده می‌شود. سپس نامه‌ها می‌آید. امید آن که مجالی دست دهد تا کل رساله و نامه‌ها و فتاوی در آینده‌ای نزدیک منتشر شود.
 
جدال دو اندیشه
چنان که پیشتر اشاره شد اصل ماجرا مربوط به جدال دو اندیشة سیاسی بود. در تبیین آن باید گفت پس از تشکیل دولت صفوی برخورد علما با آنها دو گونه بود.
یکی آن که «اكثريت قريب به اتفاق علما، به هر دليل، پذيرفتند تا با مشاركت در اين دولت، به اداره امور شرعى مردم بپردازند و امور عرفى را به سلطان واگذار كنند.»[1] آنچه علما پذیرفته بودند مشروعیت عرفی برای سلطنت بود ولی مشروعیت فقهی برای آن قائل نبودند و حتی در کتب فقهی خود از آن بحث نکردند.
وقتی پس از قرن‌ها تحقیر، فشار و سرکوب حکومتی شیعه تشکیل شده بود و خدمات شایانی به مذهب تشیع کرده بود؛ علما بر خود وظیفه می‌دانستند برای حفظ مذهب با سلاطین ملاحظه کنند. البته امر به معروف و نهی از منکر را نیز فراموش نکردند. از طرف دیگر این حکومت تازه تأسیس دشمنان سرسختی مانند عثمانی در غرب و ازبکان در شرق داشت. برخی تأییدات علما از شاهان و ... به این موضوع بر می‌گشت.[2]
البته معدود کسانی بودند مثل شیخ ابراهیم قطیفی، مقدس اردبیلی و شیخ حسن فرزند شهید ثانی که هیچ گونه مشروعیتی برای سلطنت قائل نبودند و هر گونه ارتباط با دربار را رد کرده بودند.[3]
در دورة نادری و پس از او تا روی کار آمدن قاجاریه روابط علما و سلاطین کمتر شد. با روی کار آمدن قاجاریه این روابط باز هم کمتر شد و در آخر با تحریم تنباکو به تقابل کشیده شد.
در عصر ناصرالدین شاه، ملا علی کنی مجتهد با نفوذ تهران توانسته بود در چندین مورد، جلوی اقدامات شاه را بگیرد و حرف خود را عملی کند. یکی مخالفت با امتیاز رویتر بود که سرانجام با پافشاری ملا علی کنی (1220- 1306) بر مواضعش این قرارداد استعماری لغو شد و شاه عقب نشینی کرد. مخالفت با ملکم خان و فراماسونری نیز از جملة آنها بود. وی حتی در موارد جزئی نیز دخالت می‌کرد از جمله وقتی خواستند نظمیه تهران را تأسیس کنند وی با آن به این دلیل که یک نفر اروپایی بخواهد آن را به آن شیوه راه اندازی کند مخالفت کرد و باعث شد نماینده‌ای از طرف او در نظمیه باشد تا مسائل شرعی و اختلافاتی مانند طلاق و ... تحت نظر او رسیدگی شود. همة اینها نشان می‌داد که نسبت به دورة صفویه، علما از دربار فاصله گرفته بودند و دست آخر به تعارض و درگیری نیز کشیده شد.[4]
با این وجود در عصر قاجار هنوز سلطنت مشروعيت عرفى داشت.[5]  و ملا علی کنی با آنکه در مقابل حرکات متجدد مآبانه و استعماری آن روز ایستادگی می‌کرد ولی با بررسی اوضاع، با شاه نیز ملاحظه می‌کرد؛ دلیل او نیز سیرة علمای سلف بود.
اندیشه سیاسی ملا علی کنی – که مبتنی بر مشروعیت عرفی بود و مورد استفادة سید محمد حسن کاشانی نیز قرار گرفت- توسط یکی از اساتید چنین بیان شده است:
«در ازمنة غیاب آن حضرت (امام زمان)، خداوند متعال برای هر منصب و مقامی از مقامات آن جناب نائب و مظهری مقرر فرمودند، علمای اعلام را نائب و مظهر علم و تکمیل نفوس و تطهیر اموال، و سلاطین اسلام را در هر عصری از اعصار، مصدر و مظهر تنظیم امر عباد و رفع تغلب متغلبین و امنیت طرق و بلاد مقرر داشتند تا ایادی اقویا از سر ضعفا کوتاه فرمایند».
وی در ادامه می‌گوید:
«به باور کنی از آنجا که منشأ دین و اختیارات حکومتی دین یکی است – شخص پیامبر و سپس ائمه علیهم السلام – دین و دولت را از یکدیگر جدا نتوان دانست و در حقیقت ادارة بخشی از امور خلق با علماست و سر و سامان بخشیدن به امور دیگر زندگانی آنان، به شاهان واگذار گردیده است. بدین گونه وی مدعی نیست که شاه اساساً حقی بر قدرت ندارد و سلاطین اسلام را مظهر اختیارات حکومتی پیامبر و امام می‌بیند و در مقابل وظیفة علما را تذکر خلافکاری های حکمرانان می‌داند "پسند خاطر مبارک بشود یا نشود، در مقام اصلاح برآیند یا نیایند".»[6]
البته در کنار این اندیشه کسانی بودند که هیچ‌گونه حقی برای سلطنت قائل نبودند و در مقابل، بعضی دیگر مثل صوفیه، سلطنت را تا پایة اولوا الامر که در آیة ولایت آمده بالا می‌بردند.[7]
با توجه به آنچه گفته شد، کاشانی پیرو دیدگاه ملا علی کنی بوده، البته با ادبیاتی تندتر، و کسانی که در مقابل او ایستادند علمایی بودند مقدس که هیچ گونه نیابتی برای مقام سلطنت و به ویژه ظل السلطان قائل نبودند. از ارتباط کاشانی با ملاعلی کنی قبل از این واقعه اطلاع دقیقی نداریم ولی از تلاشی که پس از آن ملاعلی کنی برای تبرئة او از اتهامات رایج می‌کند معلوم می‌شود دیدگاه‌های نزدیک به هم داشته‌اند و شاید به علت مسافرت‌های متعدد به تهران برای وعظ، مروج دیدگاه سیاسی ملا علی کنی در اصفهان بوده است. برای آشنایی با کاشانی بهتر است کمی از شخصیت او بدانیم و بعد اصل ماجرا.
 
سلطان الواعظین کاشانی که بود؟
از تاریخ تولد کاشانی آگاهی نداریم ولی روز اول ربیع الثانی سال 1320ق فوت کرده و در تخت فولاد اصفهان در تکیة ابوالمعالی کلباسی دفن شده است.[8]
در منابع موجود از دورة ناصر الدین شاه شرح احوال او کم و بیش وجود دارد اما در میان آنها گزارش جناب دست اول است. هر چند که مصلح الدین مهدوی و دیگران نیز شرح احوال او را نوشته‌اند، اما جناب شرح احوال و ماجرای او را خود نقل می‌کند. گو این که در دوران جوانی خود او را دیده است. ما نیز از شرح حال مفصل او در این‌جا صرف نظر می‌کنیم و با کمی تسامح گزارش جناب را می‌خوانیم:
حاج سید حسن واعظ کاشی اصلا اهل کاشان، در اصفهان متأهل و متوطن و دارای خانوادة بزرگی گردید. سال‌ها با احترام و طرف ارادت مردم بودن، به منبر و موعظه اشتغال داشت. مخصوصاً چد سال در اواسط [عمر] که علاوه بر شخص اوّل واعظین اصفهان بودن، دارای مقام اعیانیت شده بود.
حاج سیّد حسن قد بلند و بدن فربه و ریش انبوه و چشم‌های درشت و خوش سیما، بسیار آرام حرکت می‌کرد و با وقار بود که روی هم رفته، هیبت او جلب توجّه عامه را به خود می‌کرد. تربت مخصوصی داشت، اغلب عدة زیادی از مردم اصفهان درب منزل او حاضر بودند و جهت استشفای مبتلایان خود می‌گرفتند. این عمل مخصوص او علّت دیگری از اسباب شهرت او شده بود.  نیز جمعة آخر ماه رمضان، دعایی جهت مایه کیسه تدارک می‌کرد و موقع تقسیم او به مردم، در هر مسجد و معبری که او می‌گذشت هنگامه برپا می‌شد.[9]
وعظ، شغل رسمی او بوده و به این فن در اصفهان، تهران و عتبات شناخته شده بوده است. به همین دلیل نیز ناصر الدین شاه به او لقب سلطان الواعظین می‌دهد.[10] از مجالس وعظ او مواردی را سراغ داریم از جمله رمضان 1305 وی در تهران سخنرانی می‌کرده که به آن اشاره خواهیم کرد.
اما جناب در این باره به نکته‌ای اشاره می‌کند که مفید است:
منابر رسمی او منحصر بود به ذکر اخبار و اغلب، دو سه ساعت مدّت صحبت او می‌شد بالای منبر. در اغلب منبرها که موضوع اخلاق بود یک مثالی به یک نفر از علما یا بزرگان معروف وقت در اصفهان می‌گفت که برای وهن و سرشکستگی آن شخص، زیاده مؤثر می‌گردید. به این مناسبت نوع اشخاص با اسم و رسم اصفهان، زخم زبانی این واعظ معروف را داشتند و همیشه با او به ملاحظه سلوک می‌کردند.[11]
 
ماجرا چه بود؟
ظل السلطان با اعمال نفوذ در دربار و پیشکش‌های مداوم به «شاه بابا»[12] توانسته بود حکمرانی مناطق زیادی از ایرن آن روز مانند اصفهان، فارس، یزد و نواحی غربی را به دست آورد. او برای اثبات شایستگی خود و بر طرف کردن معضلات راه‌های مختلفی را می‌پیمود.
ظل السلطان در اصفهان به گونه‌ای پیش رفته بود که کمی بعد ناصرالدین شاه را بیمناک کرد و باعث شد به علت گزارش‌های مختلفی که مخالفان ظل السلطان به دربار داده بودند شاه بابا دست او را از همه جا کوتاه کند و فقط در اصفهان محصور کند؛ امری که برای او خیلی گران تمام شد.
در این اوج قدرت، یکی از راه‌های ظل السلطان و رایج در بین سلاطین، استفاده از تفاوت نظرهای علما و متنفذین بود. در این گونه موارد نیز طرف کسی را می‌گرفتند که با دربار مهربان‌تر بود، یا به طرفداری از کسی بر می‌خاستند که می‌توانست قدرت رقیب‌شان را در آن منطقه کم کند. دخالت، ایجاد فضای رقابت، دسیسه چینی و تحریک کردن اطرافیان علما از جملة این موارد بود.
ظل السلطان در همین زمان به علت بسط حکومت مستبدانه و انواع نیرنگ، در اصفهان مخالفان بزرگی از علما داشت. اما کاشانی طرفدار نیابت عرفی سلطنت و در اصفهان حکومت ظل السلطان بود، از طرف دیگر به گفتة جناب، علما نیز از زخم زبان‌های او برکنار نبودند. این‌ها انبار باروتی بود که منتظر یک جرقه بود. به گفتة مهدوی در سال 1295 و به گفتة جابری سال 1300 این اتفاق افتاد. اما با ملاحظة متن رسالة مواعظ حسنه و وقایع دیگر و نامه‌های پس از آن برمی‌آید که این واقعه در سال 1304 اتفاق افتاده است.[13]
وی در این رساله به نوعی نیابت برای سلاطین قائل شد که از طرف امام زمان علیه السلام به آنها تفویض شده بود. کاشانی همان دیدگاه ملا علی کنی را مطرح کرد اما چون نتوانست خوب تقریر کند برایش دردسر آفرین شد. وی در تمام این رساله می‌خواهد بگوید که امور روزمره و عرفی مردم از طرف امام زمان به سلاطین واگذار شده و شرعیات و هدایت خلق و به طور کل امور دینی به علما واگذار شده است.
کاشانی در مواعظ حسنه پیش‌تر رفت و جانب سلاطین را بیشتر گرفت. وی عقیده داشت همان طور که سلاطین در امور دینی دخالت نمی‌کنند، علما نیز نباید در امور مملکت داری و سلطنت دخالت کنند، زیرا این امر باعث تشویش خاطر سلطان می‌شود.
مطرح کردن نیابت برای سلاطین اصلی‌ترین ایراد مخالفین او بود. طرح مسألة نیابت نیز از آیة ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ﴾ سرچشمه می‌گرفت. در بین شیعیان هنگام تفسیر این آیه، منظور از اولوا الامر را امامان معصوم - علیهم السلام - می‌دانند که در زمان غیبت علما از طرف امام نیابت دارند و بحث تقلید و ولایت فقیه مطرح می‌شود. اما در بین اهل سنت اولوا الامر که در آیه دستور به اطاعت از آن داده شده را سلطان می‌دانند و در اندیشة سیاسی آنها سلطان و زمامدار مسلمین اولوا الامر است حتی اگر جائر باشد و نباید بر او خروج کرد.
در بین عرفا نیز بحث ولایت بسیار مطرح است و یکی از پایه‌های اصلی اندیشة آنها را تشکیل می‌دهد. در دورة قاجار با وضعی که صوفیه داشتند و چرس و بنگ آنها را به عوالم بالا می‌برد بعضی هزیانها نیز در بینشان پیدا شد. با مفهوم موسع ولایت که آنها در نظر گرفته بودند شاه مصداق اولوا الامر بود. البته قبل از آنها در دورة صفویه نیز این اندیشه از طرف قزلباشان مطرح بود اما صوفیة زار و نحیف دورة قاجار مثل موارد دیگر آن را از بین برده بودند.
در این دوره به نام سید محمد حسن کاشانی مطرح کردند که گفته است منظور از اولوا الامر در این آیه، ناصر الدین شاه و ظل السلطان هستند.[14] حال یا این که علما از سخنان او چنین برداشت کردند و یا آن چنان که خود او می‌گوید به نام او برساختند و اصلاً چنین حرفی نزده بود. چنان که در سراسر مواعظ حسنه نیز ما به چنین مطلبی بر نمی‌خوریم.
برای آشنایی بهتر با اندیشة کاشانی چند پاراگراف این رساله که دیدگاه اصلی او را مطرح می‌کند، می‌آوریم. این رساله هنوز چاپ نشده و آنچه می‌خوانید بر اساس نسخة صارم الدوله، فرزند ظل السلطان است که اکنون در کتابخانة فرهنگ اصفهان نگهداری می‌شود. وی در بخشی از آن می‌گوید:
«پس جان و مال و ناموس خلق از جانب آن مولا ارواح العالمين فداه سپردة سلطنت غراء است و اصول و فروع و سنن شرعيه سپرده علماء ملت بيضاء است، چنانچه سلطان را در سپرده علماء مداخله و تصرفي نمي‌باشد، علماء را هم لازم است كه در سپرده سلطنت مداخله و تصرفي نبوده باشد، ﴿فَإِنَّمَا عَلَيْهِ مَا حُمِّلَ وَعَلَيْكُمْ مَا حُمِّلْتُمْ وَإِنْ تُطِيعُوهُ تَهْتَدُوا﴾ [29] چنانچه سلطنت را لازم است كه علماء ملت را تقويت نمايد امناء ملت را هم لازم است كه ميل خاطر خورشيد مظاهر سلطنت را رعايت فرمايند.
چنانچه سلطنت را در كتب اربعه امناء ملت تهذيب و استبصار و فقيه و كافي مداخله و تصرفي نيست بر خلاف سلاطين خارجه بايد امناء ملت را هم در اصول دولت كه خزينه و لشكر و حكومت و دفتر است مداخله نباشد كه ﴿ قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِ﴾ چنانچه سلطنت را در فتاوي علماء ملت چون و چراء نيست امناء ملت را هم بايد در احكام صادرة از مصدر سلطنت لم و لا [30] نسلمي نباشد كه ﴿ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾ چنانچه سلطنت را در اجازه دادن مجتهدين بحث و ايرادي نيست، امناء ملت را هم در نصب حكام و ضبّاط بايد ليّت و لعل نباشد كه ﴿ لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ﴾ 
جهان مرآت حسن شاهد اوست   فشاهد وجهه في كل ذرات
چنانچه سلطنت مركز، عوام را بر امناء ملت ترجيح ندهد و نشوراند علماء ملت هم بايد اين قاعده را مرعي دارند و هرگز خود را دخيل امر غوغا و بلوا و خيالات فاسدة اجامره و اوباش و اراذل و قلاش ننمايند [31] كه ﴿ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ مَاءً حَتَّىٰ إِذَا جَاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئًا﴾
كاين نه مردانند اينها صورتند   مردة نانند و كشته شهوتند
و اسباب ملالت خاطر خورشيد مظاهر سلطان زمان خود نكردند و ملاحظه كنند كه اهل كفر و شرك سلاطين خود را چه قدرها اطاعت و حرمت دارند. پس اهل ايمان، خود را كمتر از آنها نشمارند.»
وی در جای دیگر سلطنت قاجار را به نیابت از امام زمان علیه السلام می‌داند. همین نکته یکی از مواردی است که بر او ایراد گرفتند:
«اين سلطنت مخصوصه را نيابت از حضرت حجت الله علي العالمين است و علماء ملت كه هم نائب آن خلاصة آل طه و يس‌اند بايد با يكديگر متعاضد بوده باشند كه از روي اتفاق جهان مي‌توان [28] گرفت.»
وی در چندین مورد به علما انتقاد می‌کند که چرا جانب سلطان را رعایت نمی‌کند. از جمله در جایی می‌گوید:
«و چگونه عالم عاقل، رضاجوئي چند نفر عوام جاهل را بر رضاي خواطر مبارك سلطان مذهب خود كه امروز نائب به حق حضرت حجة‌ الله علي العالمين است مقدم مي‌دارد!» [47]
کاشانی علما را نصیحت می‌کند که زمام امور رعیت و سلطنت را به سلطان واگذار کنند و در این امر دخالت نکنند:
«پس بر امناء [49] شرع لازم است كه زمام مملكت و فرمان فرمائي رعيت را به دست آن كه حضرت حجة الله او را به منصب والاي سلطنت و خلافت و حكمراني گماشته است واگذارند».
به هر حال کاشانی در حیطه‌ای حساس وارد شده بود، نسبت نیابت دادن امام معصوم علیه السلام به سلاطین قاجار و خود به خود به ظل السلطان امری بود که برای بسیاری از علما و حتی مردم عادی قابل پذیرش نبود. وی می‌خواست اندیشه‌ای را که در نظام اندیشگی شیعه نبود و در بین اهل سنت و بعضی از صوفیه رایج بود، وارد اندیشة سیاسی شیعه کند، در حالی که چنین چیزی برای علما و فقها قابل پذیرش نبود و مردم نیز دیگر از سلطنت قاجار و به ویژه ظل السلطان در اصفهان به تنگ آمده بودند و برایشان قابل هضم نبود.
آنچه از این رساله برمی‌آمد و شاید مقداری تحریکات بیرونی و تبلیغات آن زمان، افزون بر آن که مردم اصفهان دیگر از ظل السلطان و عمال او به تنگ آمده بودند و مواعظ حسنه داشت آنها را تطهیر می‌کرد، باعث شد که سه یا چهار نفر از علمای اصفهان حکم به ضلالت و کفر سلطان الواعظین بدهند. از کسانی که حکم به کفر او دادند سه نفر را می‌شناسیم که در صدر آنها باید از سید محمد باقر چهارسوقی مشهور به صاحب روضات نام برد. دو نفر دیگر محمد حسن نجفی و سید علی اکبر فال اسیری بودند.
صاحب روضات الجنات (1226- 1313) از علمای برجسته و مقدس اصفهان بود که در نهایت تقوا و ورع می‌زیست[15] و بنا به گفتة خود با دستگاه ظل السلطان رابطه‌ای نداشت و از او چیزی نمی‌خواست.[16] وی پس از انتشار مواعظ حسنه حکم به کفر او داد. صاحب روضات فردی اهل ادب بوده و چنان که می‌نویسند حتی در فتاوای خود سعی می‌کرد جملات و کلمات آهنگین و مسجع به کار برد. وی در فتوایی یک سطری چنین نوشت: «این سید کاشی، مشغول به دین تراشی، یا در متن کفر است یا در حواشی».[17]
میرزا محمد حسن نجفی (ح 1237- 1317) نیز از جمله علمای برجسته و متقی اصفهان بود. وی فرزند آقا محمد علی هزارجریبی نجفی (مدفون در امامزاده سید علی اکبر شهرضا) بود. گفته‌اند میرزای شیرازی اعتقاد تامی به او داشته و اهل اصفهان هر وقت از ایشان سؤال می‌کردند که به چه کسی رجوع کنند؟ می‌فرمودند: به میرزا محمد حسن نجفی.[18] ظل السلطان هر کار کرد نتوانست پس از 30 او را کنترل کند. وی نیز از کسانی بود که حکم به کفر کاشانی داد.
سید علی اکبر فال اسیری (1256- 1319) فردی شناخته شده است.[19] روحانی انقلابی و تند و تیزی که برای قاجاریه مشکلات زیادی درست کرد. وی در ماجرای تحریم تنباکو نقش مهمی ایفا کرد. فال اسیری در سال 1304 در ماجرای گرانی و عدم مرغوبیت نان، رهبری اعتراضات مردمی را به عهده گرفت و به دستور ظل السلطان به همراه قوام الملک به اصفهان احضار شد. جناب دربارة اقامت او در اصفهان و نقش آفرینی در ماجرای تکفیر کاشانی چنین می‌گوید:
«انتشار این رساله در اول امر، علما را مهیج کرد که بر ضد حاج سید حسن کاشی کلماتی بگویند و بنویسند. و مخصوصاً در این وقت حاج سید علی اکبر فال اسیری شیرازی را که از علمای طراز اول شیراز بود و از شیراز تبعید ساخته بودند به اصفهان، به سبب یک نهی از منکر و جلوگیری که خواسته بود از کارهای عمال حکومت اصفهان در شیراز بنمایند، و این سید ایام ماه رمضان در اصفهان منبر می‌رفت و شرح مظالم حکومت‌ها را عموماً، و آنچه سر خود او آمده بود خصوصاً بالای منبر می‌گفت، و جمعیت فوق العاده همه روزه پای منبر او حاضر می‌شد، و وقتی که سید مصائب خود را روی منبر ذکر می‌کرد صدای ضجة مردم به اطراف شهر پراکنده می‌شد و انتشار این خبر در طهران برای حکومت اصفهان، اشکالاتی فراهم ساخته بود. روی منبر مطالب این رساله را دست گرفته با حالت ناله و گریه که: دیگر اثری از شریعت باقی نگذاشتند و این رساله بر خلاف قرآن نوشته شده و صاحب این رساله فلان و بهمان است از تکفیر و الحاد و زندقه».[20]
افزون بر موارد بالا باید به یاد داشته باشیم که 20 سال پس از آن مشروطیت در ایران به بار نشست. مردم کم کم آگاه شده بودند و حکومت مستبدانه قاجار را نمی‌پذیرفتند. رساله مواعظ حسنه مردم و علما را از انتقاد به سلطان و حاکم اصفهان منع می‌کرد. جناب در این باره می‌گوید:
«خلاصه این که با وجود نداشتن قانون، جهت جلوگیری اعمال مستبدانة حکام، اگر مختصر اقدامی از علما ظاهر می‌شد در مقابل کارهای بی‌باکانة حکومت و اعضای او، ملول این رساله این بود که این قدر اقدام را هم علما نکنند و مستبدین در امور خود آزاد باشند».[21]
شاید یکی دیگر از عوارض رسالة مواعظ حسنه این بود که کاشانی در مقابل امر به معروف و نهی از منکر ایستاده و علما و مردم را از امر به معروف و نهی از منکر علما بازداشته است. همین امر باعث شد که وی بعدها رساله‌ای نیز دربارة امر به معروف و نهی از منکر بنویسد.[22]
 
دربارة نامه‌ها
جنجالی که در اصفهان به پا شد، به کاشان، تهران[23] و عتبات عالیات نیز کشیده شد. در تهران ملا علی کنی به علت رابطة قبلی با کاشانی و گویا اشاره‌ای قبلی دربارة مواعظ حسنه، تلاش زیادی کرد تا کاشانی را از این اتهام تبرئه کند. وی نامه‌های زیادی به علمای اصفهان و عتبات نوشت. به علت رعایت اختصار، فقط نامه‌ها می‌آید. تحلیل و بررسی نکته‌های آن مجالی دیگر می‌طلبد.
نامة اول، نامه‌ای است که ملا علی کنی به صاحب روضات نوشته و تلویحاً از ایشان می‌خواهد که جبران مافات کند. اصل این نامه نسخه‌ای است به شماره 25 /49 موجود در کتابخانة آیت الله گلپایگانی قم. بقیة نامه‌ها از روی نسخه‌ای است در اصفهان به شمارة ....... متعلق به استاد علامه سید محمد علی روضاتی - حفظه الله – که از طریق استاد جعفریان تصویر آن در اختیار بنده قرار گرفت[24] و از محضر هر دو کمال تشکر را دارم. نامه‌هایی که در این نوشتار آمده، بخشی از آن نسخه است و نه تمام آن. 70 برگ ابتدایی نسخه، رسالة امر به معروف و نهی منکر کاشانی است و نامه‌ها از برگ 71 شروع می‌شود.
 
 


مواعظ حسنه
حجة الاسلاما! نائب الاماما! متع الله المسلمين بطول بقائكم. سلام من سلام ذي الجلال ذوي الاكرام بر ذي المعالي علي من ان رقمت له مديحاً كلان دون رتبته مقا