مشروطیت | موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

                                                                                                         



سید عبدالحمید وَفسی (اولین شهید انقلاب مشروطیت)

سید عبدالحمید وَفسی (اولین شهید انقلاب مشروطیت)

مبارزه توده مردم و طبقات مختلف جامعه با مدافعان نظام استبداد ی، شرایط جدیدی را در کشور پدید آورد. مردمی که طی سالیان دراز، از نظام حکومتی خویش و فرمانروایشان چیزی جز اختناق، تعدی و بی قانونی ندیده بودند، فرصت یافتند تا اعتراض و نارضایتی خود را از وضع موجود در قالب انقلابی اجتماعی ابراز کنند.
آنچه پیش رو دارید تلاشی است در جهت بازشناسی شخصیت و نقش اولین شهید انقلاب مشروطه که در منابع گوناگون از او به نام طلبه جوان، سید عبدالحمید تعبیر شده است.

کلید واژه ها: انقلاب مشروطه، سید عبدالحمید، شهادت، وَفس.

مقدمه

در تمام کتابها، اسناد و اوراق مربوط به تاریخ انقلاب مشروطه، از واقعه شهادت اولین شهید این انقلاب یاد شده است. البته این منابع، اطلاعات بسیار محدودی درباره شهید سید عبدالحمید در اختیار محققان و علاقه مندان مشروطه روایت منابع گوناگون شخصیت و سیر زندگی این شهید و نیز نقش و تاثیر شهادت او روند پیروزی انقلاب بررسی شده است.
نام کامل اولین شهید راه آزادی و مشروطیت ایران، سید عبدالحمید سجادی وفسی است. محل تولد او روستای وفس(1) از توابع شهرستان اراک در استان مرکزی می باشد.
سید عبدالحمید منتسب به خانواده بزرگ سادات در منطقه بودند، می باشد. نام پدر او سید نظام الدین بود. سید نظام الدین چهار پسر داشت که سید عبدالحمید کوچکترین آنها بود.(2)
شهید سید عبدالحمید بنابر شیوه موجود در خانواده سادات سجادی بعد از گذراندن تحصیلات مقدماتی در مکتب خانه های وفس و فراگیری آموزش های اولیه دینی در محضر عالمان و فضلای عصر با تحصیل علم اقناع نماید.
سید عبدالحمید نخست در اراک، سپس در قم و در پایان مقیم تهران شده و تحصیلات حوزوی خود را ادامه می دهد و از محضر علما و بزرگان آن زمان همچون شیخ فضل الله نوری و شیخ مرتضی آشتیانی بهره می برد.
سید عبدالحمید در سال 1322 ق از تهران به وفس مراجعت کرده با دختر عموی خود که خیلی جوان بود ازدواج نمود و پس از چندی دوباره به قصد ادامه تحصیلات به تهران بازگشت. مقارن حوادث مشروطیت، سید عبدالحمید که تازه صاحب فرزند شده بود در مدرسه علمیه حاج ابوالحسن معمارباشی، مشغول تحصیل بود(3) و به شرحی که در ادامه خواهد آمد در جریان انقلاب به شهادت رسید. تنها فرزند سید عبدالحمید، دختری به نام بانو هاجر بود که بعدها با سید محمود نبوی، وکیل دادگستری اراک ازدواج کرد. حاصل این ازدواج چند فرزند بود که آخرین آنها 1387 ش به دیار باقی شتافت.

مرور واقعه ی شهادت سید عبدالحمید و حوادث بعد از آن تا پیروزی مشروطه


در سال 1284ش/ 1323ق که کسروی آن را شروع جنبش مشروطه دانسته، واقعه مهاجرت علما و مردم به حرم حضرت عبدالعظیم روی داد. این واقعه که از آن تعبیر به مهاجرت صغرا می شود، بعد از حوادثی چون ماجرای مسیو نوژ بلژیکی ویران کردن سرای بانک و به چوب بستن بازرگانان اتفاق افتاد. مهاجران مدتی در حضرت عبدالعظیم ماندند و سرانجام خواست های خود را توسط سفیر عثمانی به گوش شاه رساندند. شاه پس از شنیدن درخواست های علما و مردم، موافقت خود را با آنها اعلام کرد. عین الدوله نیز موظف شد که آنان را به شهر بازگرداند و پیشنهاداتشان را عملی سازد.
پس از بازگشت علما و مردم به شهر، عین الدوله که هرگز حاضر نبود تن به اجرای درخواست های مردم بدهد، این کار را به امروز و فردا انداخت و سعی کرد تا ضمن ایجاد اختلاف در میان صفوف رهبران و مردم، بعضی از روحانیون و دیگر شخصیت ها را زندانی یا تبعید کند و به این ترتیب، غائله را بخواباند. یکی از روحانیونی که عین الدوله در صدد دست گیری و تبعید او بود، حاجی شیخ محمد سلطان الواعظین، خطیب و واعظ سرشناس تهران بود. دلیل خصومت عین الدوله با شیخ محمد واعظ آن بود که او در حادثه بانک، مردم را به سبب ایجاد بانک استقراضی روس و بی حرمتی به اجساد مسلمانان شورانده و موجب تخریب آن شده بود. به طور کلی شیخ محمد از سخنوران بزرگی بود که در مساجد و مجالس عزا، بی پروا از استبداد بد می گفت و به عین الدوله دشنام می داد.
در جریان دست گیری شیخ محمد واعظ، سید عبدالحمید به شهادت رسید و با شهادت او، مبارزات وارد مرحله تازه ای شد و در نهایت در کمتر از یک ماه انقلاب مشروطه پیروز گردید.

روز شهادت


روز چهارشنبه، 19 تیر 1285(18 جمادی الاول 1324/11ژوئیه 1906)، دو ساعت پس از طلوع آفتاب، شیخ محمد واعظ سوار بر مرکبش از محله سرپولک می گذشت که ناگهان دویست تن از سربازان فوج قزوین به سرپرستی احمد خان سلطان از پشت سر رسیدند. احمد خان، شیخ را نگه داشت و گفت: بسم الله، برویم. حاج شیخ محمد گفت: کجا برویم و من کیستم؟ احمد خان، فرمانده فوج گفت: شما حاجی شیخ محمد واعظ هستید و باید با من به خانه عین الدوله برویم. شیخ گفت محمد گفت: من مطیع امر و حاضرم لکن خوب است شما از عقب من بیایید و هر جا که می خواهید مرا ببرید، بگویید خود می روم. اگر تخلف کردم از عقب مرا با گلوله بزنید، زیرا اگر اهالی تهران مرا اسیر شما ببینند احتمالاً هرج و مرج خواهد شد. بهتر آن است که یک نفر همراه من باشد و سربازان و فراشان از پشت سرما حرکت کنند. اما احمد خان سلطان قبول نکرد، از این رو سربازان اطراف شیخ را گرفته و به طرف خانه عین الدوله حرکت کردند. هنگامی که نزدیک مسجد و مدرسه حاج ابوالحسن معمار باشی (یکی از مدارس طلبه نشین تهران) رسیدند، طلبه های مدرسه از دستگیری شیخ محمد آگاه شده و با کمک و همیاری مردم بازارچه، جلو حرکت سربازان را گرفتند. احمد خان که نمی خواست درگیر شود، شیخ محمد را در سرباز خانه ای که در آن نزدیکی بود، محبوس کرد تا مردم متفرق شوند، سپس وی را به سمت جایگاه عین الدوله ببرند.
مردم در اطراف سربازخانه جمع شدند. دقیقه به دقیقه بر تعداد آنان افزوده می شد. در این میان خبر دستگیری واعظ به آیت الله بهبهانی رسید. او پسر خود را با عده ای از طلاب و سادات برای رهایی شیخ محمد فرستاد اما کارساز نبود و احمد خان به اقدام خود اصرار می ورزید. با انبوه شدن جمعیت و حضور پسر بهبهانی بر مقاومت و پایداری مردم افزوده شد تا اینکه با تحریک ادیب الذاکرین خورد، اما با این حال، وی شیخ محمد را از آن میان نجات داد و خود نیز خارج شد.
در این زمان بود که سید عبدالحمید وارد صحنه مبارزات می شود و بلافاصله بعد از چند دقیقه به شهادت می رسد. اگر چه حضور او در جریان مبارزات آزادی خواهانه بسیار کوتاه بود، اما واقعه شهادت او نقش مهمی در تهییج مردم و تسریع روند انقلاب داشت. ناظم الاسلام چگونگی شهادت سید را به زیبایی هر چه تمام تر بیان کرده است:
از قضایای اتفاقیه؛ کامل مجید، فاضل رشید، سید سعید، مرحوم سید عبدالحمید که از طلاب و اهل علم بود با زبان روزه از درس آقا میرزا تقی مجتهد گرگانی مراجعت کرده و کتابهای درس خود را در زیر بغل داشت، به آن محل رسید و آن هنگامه و شلیک سرباز را دید. خطاب به احمد خان کرد و گفت: مگر تو مسلمان نیستی؟ چرا امر به شلیک کردی؟ مگر اینها مسلمان نیستند؟ مگر ادیب، نوکر سیدالشهدا نیست که در خون خود می غلطد؟ اگر دولت از تو مؤاخذه می کرد، می گفتی که ملت هجوم آورد و حبسی را برد. احمد خان از غیظ و تغیر، تفنگی از یکی از سربازها گرفت و به طرف سید غریب بی کس خالی نمود. بعضی گویند در شلیک اول، تیر احمد خان به سید گرفت ... بالجمله؛ سید عبدالحمید به همان رسیدن تیرافتاد. مردم سید عبدالحمید را آوردند به مدرسه معمارباشی و در آنجا خوابانیدند. حاج شیخ محمد خود را انداخت روی نعش سید و گفت: آقای من چه می خواهی؟ سید جواب داد: قدری آب که عطش، مرا اذیت می کند. تا آب حاضر شد سید از این دار فانی به دار باقی رحلت فرمود.(4)
حاج شیخ محمد واعظ که مظلومیت سید را مشاهده کرد خون او را به صورت و محاسن خود مالید. صدای گریه و ضجه از مردم بلند شد. سادات و طلاب صداهای خود را بلند کرده، زنها شروع به شیون و گریه کردند. در این هنگام سیف الدین میرزا، مدیر توپخانه با یک دسته قزاق رسد. اینها برای یاری احمد خان آمده بودند، ولی دیر رسیدند و چون از اوضاع و احوال آگاه شدند، کشته سید عبدالحمید را برای آنکه دردست مردم نباشد، برداشته و حرکت کردند. در این زمان میرزا سید جعفر صدرالعلماء با عده زیادی از سادات و طلاب به آنجا رسید. وقتی مردم او را دیدند مصم تر گشته و با همراهی یکی از جوانان غیور آن محله قزاقان را تعقیب نموده و با زور و کشاکش جنازه سید را از ایشان گرفته باز آوردند.
صدر العلماء دستور داد کشته سید را به مسجد جامع ببرند، مردم با آن جمعیت انبوه جنازه را برداشته با شیون و ناله به طرف مسجد جامع حرکت کردند.
با کشته شدن سید، جنب و جوش عظیمی در شهر پدید آمد و همه به سوی مسجد جامع حرکت کردند. کسروی ماجرا را این طور شرح می دهد:
کم کم به شهر آوازه افتاده و کوشندگان از هر سوی شهر می شتافتند. بازار و کاروانسراها و تیمچه ها بسته می شد. از علما نخست بهبهانی و سپس شیخ محمد رضا قمی و سپس هر یکی با دسته بزرگی به آنجا آمدند. بدین سان در پایتخت ایران شورش بزرگی برخاسته و مردم در برابر دولت ایستادند یک دسته از پی علما رفته هر که را می یافتند به مسجد می آوردند.
عصر روز چهارشنبه خیل عظیم مردم در مسجد جامع جمع شدند و به شیون و زاری و عزاداری پرداختند. در مسجد، غوغایی بود و با غوغایی که در پی چوب خوردن حاج شیخ هاشم قندی روی داد، تفاوت داشت. از هر سری صدایی بلند بود. یکی دیگر از نویسندگان در این باره می نویسد:
صدای شلیک تفنگ و شیون زنها و فریاد مرده او ناله مجروحین اهالی شهر را مضطرب و پریشان خاطر ساخت و دسته دسته از طرف شهر برای کمک به شورشیان به طرف معرکه و مسجد جامع شتافتند. کلیه بازارها و دکاکین حتی نانوایی ها بسته شد و شهر به صورت ایام سوگواری درآمد و چنان هیاهو و غوغایی در تهران به پا شد که مردم تا آن زمان چنین روزی ندیده بودند. علما همگی با بستگان خود فوج فوج به طرف مسجد جامع روانه شدند. تجار و بازرگانان که تا آن زمان خود را مخفی می کردند و از شرکت علنی در وقایع سابق خودداری می کردند و یک نوع بی طرفی پیش گرفته بودند و اگر هم کمک به نهضت می کردند از تظاهر دوری می جستند از خانه ها بیرون آمده به جماعتی که در مسجد جامع بودند ملحق شدند. زنهای تهران هم در این قیام شرکت کردند و مردها را به یاری شورشیان و مظلومین تشویق می کردند و در کوچه و بازار با فریاد دلخراش به دولتی ها فحش می دادند و نفرین می کردند.(6)
به دلیل بالا رفتن هیجان عمومی حاج شیخ فضل الله که تا آن روز کمتر به این اجتماعات می پیوست «با کوکبه و جلال همراه عده ای از مردم سنگلج وارد مسجد جامع شد».(7)
بزازان، چادر بزرگی را در حیاط مسجد جامع افراشتند. بعضی نیز ابزار و وسایل مورد نیاز برای اقامت در مسجد را تهیه نمودند.
آیت الله طباطبایی بعد از حضور در مسجد جامع، طی سخنرانی ضمن دعوت مردم به اتحاد و همدلی چنین گفت:
بغض و کینه و اغراض شخصیه را کنار گذارده در زیر لوای اتحاد و توحید در این دوره سلطنت که وزرای خائن و پادشاه رئوف و مهربان و مایل به معدلت و مساوات است... قانون معدلت را دائر کنیم.(8)
آقایان دیگر اصرار به برکناری عین الدوله داشتند که آقای طباطبایی گفت: «اگر عدالتخانه را برپا کنیم، عین الدوله داخل آدمی نیست».(9)
مردم جنازه سید عبدالحمید را نزدیک ظهر در همان مسجد جامع شستند و در میان مسجد گذاردند. انبوه جمعیت حاضر در مسجد پیرامون جنازه جمع شده به نوحه خوانی، سینه زنی و عزاداری پرداختند.
درباره سید عبدالحمید و حماسه شهادت او، مرثیه های بسیاری خوانده و شعرهای فراوانی گفته شد. به عنوان نمونه یک بند از 25 بند اشعار فصیح الزمان سید رضوان که به پیروی از دوازده بند مرحوم محتشم کاشانی سروده، چنین است:
بی حربه، چون که جیش خداوند ذوالمنن
برحربیان شدند دلیرانه صف شکن

سلطان فوج، یاور عبدالمجید(10) داد
فرمان قتل جملگی از خبث خویشتن

شلیک یا تفنگ نمودند حربیان
مجروح ساختند به یک حمله چند تن

در آن میانه سید و سالار سروران
عبدالحمید فخر زمان، مفخر زمن

غافل ز ره رسید و زهنگامه بی خبر
انگشت حیرتش بشد آن گاه در دهن

چشمش به سوی معرکه افتاد محو و مات
از کارهای چرخ ز غوغای مرد و زن

ناگاه بی ملاحظه سلطان فوج درون
تیری زد آتشین به تن شمع انجمن

مابین سینه و گلویش تیر جاگرفت
وز پشت او بدر شد و جانش شد از بدن

هم بی گناه بود و هم ازخلق منزوی
هم بد غریب و بیکس و هم دور از وطن

تیرش به سینه خورد به مظلومی حسین
قلبش بگشت پاره به مجروحی حسن

تا جان برفت از تن جان جهان برون
زد صیحه جبرئیل که ای حی ذوالمنن

از نو حسین کشته ز جور یزید شد
عبدالحمید کشته عبدالمجید شد

روز ختم سید عبدالحمید


مردم در طول شب و تا بامداد صدای جارچیان دولتی رامی شنیدند که: « هر کس فردا دکان یا حجره خود را باز نکند کالایش تاراج و خود او کیفر خواهد شد» از طرفی هم عین الدوله که در فکر سرکوب مردم بود تمام نیروهایش را بیرون شهر به داخل شهر آورده و در نقاط حساس و خیابانها و در بازار مستقر کرده بود در سر هر کوچه و محلهای تعددی سرباز ایستاده و مشغول نگهبانی بودند.
عین الدوله که در اصل کل دولت بود پیامی برای علمای متحصن در مسجد فرستاد مبنی بر اینکه: «شما آقایان به منازل خود برگردید تا ما امور را اصلاح نماییم» علمای متحصن بعد از مشورت برای اولین بار به صراحت بر کناری عین الدوله را خواستند:
مقصود ما تاسیس عدالتخانه است که بعد از این به کسی ظلم و تعهدی و اجحاف نشود و چون عین الدوله مانع عدالتخانه است و دست خط شاه را اجرا نمی کند و قول شاه را به فعلیت نمی رساند پس خائن دولت و ملت است و باید از مسند وزارت برخیزد.(11)
مردم هم که کشته شدن یک طلبه سید آن هم به صورت تشنه برایشان بسیار سنگین و غیر قابل هضم بود، بر خلاف دستورات و تمهیدات دولتیان رفتار کردند بازارها و دکانها کماکان بسته بود و مردم دسته دسته به مسجد نزد علما رفتند.
تا قبل از ظهر مجلس ختم سید عبدالحمید برگزار شد و وعاظ درباره دنده خویی ها و بدیهای عین الدوله سخنرانی کردند. غروب روز پنج شنبه بزازها کار دیگری انجام دادند و آن اینکه پیراهن خونین سید را بر سر چوبی بسته آن را به شکل بیرق در آوردند و با تشکیل دست های سینه زنی و نوحه خوانی پیرامون آن به عزاداری پرداختند. عزاداران فریاد می زدند:
«محمد یا محمد یا محمد، برس فریاد امت یا محمد» دسته های عزاداری نخست چند بار در مسجد گردیدند، سپس خارج شده و در بازار اطراف مسجد جامع و مسجد شاه حرکت نمودند و در نهایت بدون اینکه کسی از سربازان به آنها تعرضی کند به مسجد بازگشتند.
رخداد دیگری که جای اشاره دارد این بود که طی شب جمعه ملی گراهایی همچون فریدون آدمیت بین نظامیان و فرماندهانشان می رفتند و از آنها با نصیحت و گفت وگو تعهد می گرفتند که به سوی مردم شلیک نکنند و در صورتی که حکم دولتی شلیک به سوی مردم بود دستور را اجرا نکنند. فریدون آدمیت برای توجیه فوج شقاقی (فوجی که در اطراف مسجد جامع مستقر شده بودند) شهادت سید عبدالحمید را مثال می زند او به فرماندهان این فوج می گوید:
... اگر یک نفر سید به تیر شما کشته شود، تا ابد فوج شقاقی مورد لعن و سال ها روضه خوان ها در بالای منبر شما را همدوش بنی امیه به زبان می آورند. فوج قزوین که شلیک کردند و سید عبدالحمید را کشتند امروز مورد لعن و نفرین و تنفر عمومی واقع شده اند.(12)

سوم سید عبدالحمید و روز دفن او در مسجد جامع


مردم لباس عزا و مظلومیت پوشیده بودند و در داخل مسجد در اطراف جنازه سید عبدالحمید مشغول روضه خوانی و سینه زنی بودند. عین الدوله تمام نیروها و سربازها را که در خارج از شهر ذخیره کرده بود به داخل شهر آورده دور تا دور مسجد رامحاصره کرده و اجازه ورود به کسی نمی داد. همچنین او گروهانی را که دیروز از شلیک کردن خودداری کرده بودند به جای دیگر انتقال داده و به سربازان دستور اکید داده بود اگر مردم به صورت گروهی از مسجد خارج شدند آنها را به گلوله ببندند.
در این روز نیز همانند روز گذشته دسته های عزاداری پدید آمدند؛ بدین شکل که از پیراهن و عمامه خونین سید عبدالحمید دو بیرق ساختند و دو دسته تشکیل دادند. طلاب و سادات بیرق عمامه سید را علم کرده به سر وسینه می زدند، از طرف دیگر کسبه بازار هم بیرق پیراهن خونین سید را در دست گرفته و عزاداری می کردند. کم کم ازدحام مردم بیشتر شد و بر خلاف نظر آقایان طباطبایی و بهبهانی به سمت بیرون مسجد راه افتادند. سادات وطلاب، قرآن به دست از جلو و مردم نیز پشت سر آنها از مسجد خارج شدند. کمی دورتر از مسجد سربازان جلوی آنها را گرفته و مانع عبور شدند و آنها هر چه اصرار کردند که با این جمعیت زیاد برگشتن امکان ندارد سربازان نپذیرفتند تا اینکه بالاخره میرزا احمد خان آشتیانی که رئیس سربازان آن ناحیه بود دستور شلیک داد و سربازان به سمت مردم تیراندازی کردند و تعداد زیادی از مردم را کشته و زخمی نمودند. مردم که فکر نمی کردند سربازها به سمت سادات و طلاب تیراندازی کنند وحشت زده به مسجد بازگشتند مردم از علما می خواستند که برای دفع حملات سربازان فرمان جهاد صادر کنند که آقایان با درایت خود چنین اجازه ای ندادند و مردم را به آرامش دعوت کردند.
بعد از این حادثه سربازان همه جا را گرفته دور تا دور مسجد را محاصره کردند و در بالای پشت بام ها سنگر بندی کرده و در بالای شمس العماره که به راحتی می توانستند مسجد را به گلوله ببندند مستقر شدند. از طرف رئیس پلیس دستور داده شد برای متفرق کردن مردم و خارج شدن آنها از مسجد آب را بر روی مردم و علما در داخل مسجد ببندند.
بهبهانی و طباطبایی وقتی نتوانستند پیام خود را از طریق سفارت انگلیس به شاه برسانند نامه جدیدی خطاب به شاه نوشته و نزد عضدالسلطان پسر شده فرستادند او نیز عین نامه را برای پدرش فرستاد. حوالی غروب دست خط مظفرالدین شاه در جواب پسرش عضد السلطان به دست آقایان رسید اما در نهایت از این نامه نگاری نیز چیزی عاید علما و مردم متحصن در مسجد جامع نشد.
بدین سان آخرین تلاش های آقایان برای رسیدن به پیروزی به بن بست خورد و هر لحظه نیز فشار عین الدوله بر ایشان و مردم و نیز امکان کشته شدن مردم بیشتر شد. آقایان بعد از مشورت به این نتیجه رسیدند که مردم را متفرق و به خانه هایشان برگردانند از این رو مرحوم طباطبایی و بهبهانی طی خطابه هایی از مردم و طلاب خواستند به منزل ها رفته و از فردا به سر کارهایشان بروند:
ای مردم! ما قول و عهد شما را به شما مسترد می داریم خواهشمندیم که ما را بگذارید به حال خود و بروید اگر می کشند و اگر می گیرند ما را بگیرند از شما کاری ساخته نیست جز آنکه تفرقه حواس ما را باعث می شوید بروید و دکان های خود را باز نمایید.
طلاب و مردم حاضر به رفتن به منزلهایشان نبودند. مرحوم بهبهانی و طباطبایی از بیم اینکه آشوب گسترده نشود و تعداد کشته ها افزون نگردد پافشاری می کردند تا اینکه قرآن دست گرفتند و مردم را به رفتن و خروج از مسجد قسم دادند. مرحوم بهبهانی بعد از اینکه دست خط شاه را برای مردم خواند قرآن به دست گرفته و خطاب به مردم چنین گفت:
ای مردم! آنچه را که در باب عدالت تقاضا و خواهش نمودید عاقبت جز گلوله جوابی نشنیدید کر به ناملایمات و سختی خواهد رسید پس هر چه زودتر بروید.(13)
مردم نیز با شنیدن این سخنان متفرق شدند وبه جز عده ای ازخواص همه مسجد را ترک کردند به هر حال روز جمعه جنازه سید عبدالحمید را در صحن مسجد به خاک سپردند.
در گزارش دیگر چنین آمده است:
نامه ای از میرزا محمد خان وکیل الدوله منشی مخصوص و وزیر تحریرات مظفرالدین شاه منتشر نموده است که درآن وکیل الدوله وقایع روز شهادت سید عبدالحمید و روزهای بعد از آن را خطاب به نریمان خان قوام السلطنه از دید و منظر خود شرح داده است. منتخباتی از این نامه به دلیل بدیع بودن در اینجا نقل می گردد: «...یک نفر قزاق یک نفر سید را با گلوله مقتول... می نماید، مردم هم آن قزاق را می کشند... جنازه سید را برداشته رو به خانه علما و تمام علما و پیش نماز، طلاب و آخوند و ملا بلا استثنا حتی جناب حاجی شیخ فضل الله مجتهد رو به مسجد جامع که در آنجا اجتماع و ازدحام می کنند... جنازه سید را هم غسل داده و در زیر زمین مسجد جامع امانت گذاشتند تا علما چه مقصود داشته باشند؟
... جناب حاجی آقا محسن مجتهد عراقی را نزد آقایان علما به مسجد فرستادند که آنها را نصیحت و موعظه کند... و سلطان فوج که قاتل آن یک نفر سید بوده است او را هم همراه حاجی آقا محسن روانه می کنند که این خونی و قاتل شما هر کاری دارید با این قاتل بکنید.
در جواب گفته اند: اولاً ما دعاگوی شاه و... اما در باب این سلطان قاتل ما کاری به او نداریم و قبول هم نکردند و گفتند که: قاتل ما همان شاهزاده (عین الدوله) است... .(14)

حوادث دیگر تا پیروزی انقلاب


حرکت و جنبشی که از صبح 18 جمادی الاول به واسطه قتل سید عبدالحمید شروع شده بود سه روز به طول کشید و فتح و پیروزی قطعی نصیب هیچ یک از دو طرف نگردید. علما و سایر تحصن کنندگان باقی مانده در مسجد جامع روزهای شنبه و یک شنبه را نیز با سختی و فشار در مسجد به سر بردند و در نتیجه اتفاقاتی که رخ داد صبح روز دوشنبه به قصد عزیمت به عتبات عالیات به سمت حضرت عبدالعظیم حرکت نمودند و در روز سی ام تیر به قم رسیده در آن شهر تحصن کردند.
آیت الله بهبهانی صبح روز دوشنبه (23 جمادی الاول) و قبل از خروج از تهران نامه دیگری به سفیر انگلیس نوشت و ضمن تشریح وقایع اتفاق افتاده از او خواست که همراهی و همیاری خود را دریغ نکند. آیت الله بهبهانی در این نامه درباره شهادت سید عبدالحمید به سفیر نوشت:
... و چند روز پیش یعنی چهارشنبه گذشته(11ژوئیه) سید محترمی بی جهت به قتل رسید و ما برای اجرای مراسم تشییع جنازه او در مسجد جمعه که یکی از مراکز بزرگ و مقدس اسلامی است گرد آمدیم... متمنی است با در نظر گرفتن دوستی فیمابین از بذل مساعی خود برای پایان دادن به این ستمگری ها و تعدیات خودداری نفرمائید.(15)
پس از خارج شدن علما از تهران عین الدوله انتقام گیری را آغاز کرد. از جمله کارهایی که انجام داد این بود که منصب احمدخان سلطان قاتل سید عبدالحمید را از درجه سلطانی به یاوری ارتقا داد و بر میزان حقوق او افزود. سه روز پس از عزیمت علما به قم اولین دسته مردم در باغ سفارت انگلیس تحصن کردند همه روزه بر شمار بست نشینان افزوده می شد گرانت داف سفیر انگلیس اولین خواسته های بست نشینان را به شاه منتقل کرد. این خواسته ها عبارت بود از بازگشت علما به تهران عزل الدوله تشکیل مجلس شورای ملی قصاص قاتلان شهدای وطن (سید عبدالحمید و حاجی سید حسین) و بازگرداندن تبعید شدگان به تهران.
با افزایش فشارها بر حکومت به واسطه تحصن کنندگان در سفارت و شهر قم و با پشتیبانی محمد علی میرزا و دخالت سفیر انگلیس روز 6 مرداد 1285، عین الدوله از کاربر کنارشد. با برکناری عین الدوله برخی از بست نشینان قصد ترک سفارت را داشتند که با مخالفت رهبران رو به رو شدند و بست نشینی ادامه پیدا کرد. شاه خواست متحصنان را پذیرفت و در تاریخ 14 مرداد 1285/14 جمادی الثانی 1324 فرمان مشروطیت صادر شد.
بدین ترتیب دقیقاً 26 روز بعد از شهادت عبدالحمید انقلاب مشروطه به پیروزی رسید و او اولین شهید راه آزادی نام گرفت.

تاثیر شهادت سید عبدالحمید در روند انقلاب و پیروزی مشروطه


با توجه به وقایع نگاریهای مشروطه به راحتی می توان گفت که حضور سید عبدالحمید در واقع دستگیری شیخ محمد واعظ کاملاً اتفاقی بود و او همانند بسیاری از مردمان آن روزگار نه درک درستی از مشروطه داشت و نه به طور کامل از جریان مبارزات آزادی خواهانه مطلع بود. رفتاری که از او در برابر فرمانده فوج قزوین سر زد، ناشی از غیرت و تعصب مذهبی و ملی بود. او وقتی دید ادیب الذاکرین که ذاکر و مداح اهل بیت است آن طور در خون خود می غلتد خون در رگهایش به جوش آمد و شجاعانه و نه از روی سادگی به طرف فرمانده رفت و با فریاد از او بازخواست کرد. این کاری که هر آزادمرد دیگری در آن صحنه و واقعه انجام می داد.
ابراهیم دهگان می گوید:
سید عبدالحمید از رجالی نیست که شهرت علمی داشته باشد و یا با بیانی شیوا کلامی موزون به یادگار گذاشته باشد؛ سید نخستین کسی است که در روز انقلاب مشروطیت بدون ترس و هراس جلو رفت و جان خود را فدا نمود و اسم خویشتن را در تاریخ انقلاب با خط درشت به صفحه اول نگاشت.(16)
فارغ از توجه به اندیشه و شخصیت سید عبدالحمید و علت رفتار او در آن صحنه با اطمینان می توان گفت که شهادت او تاثیر بسیاری در روند و نوع مبارزات مشروطه خواهی بر جا گذاشت و باعث سرعت گرفتن پیروزی مشروطه شد. جنبه دیگر اهمیت شهادت سید عبدالحمید عزاداری هایی بود که به واسطه شهادت او به مدت 3-5 روز به طور مستمر در مسجد جامع و همچنین در مراحل دیگری ازمبارزات انجام شد. شعرا و خطبا درباره وی مرثیه سرایی می کردند و قتل او را با شهادت امام حسین مقایسه می نمودند.
کسروی درباره نقش روضه خوانی در تهییج مردم و بالا بردن روحیه آنان برای ایستادگی در مقابل استبداد می گوید:
این را می باید بگوییم که آن روز یکی از کارهای همیشگی ایرانیان روضه خوانی بود و به هر کجا که یک دسته ای فراهم آمدندی و هر انجمنی یا بزمی که بودی بایستی روضه خوانی باشد و یاد کربلا و داستان آن به میان آید و بگریند... در این نشست های کوشندگان هم چه به هنگامی که در عبدالعظیم می بودند و چه زمانی که به تهران بازگشتند و چه این هنگام که در مسجد آدینه می نشستند همیشه روضه خوانی می شد به ویژه که داستان کشته شدن سیدی به میان آمده و این خود انگیزه جدایی برای روضه خوانی و سوگواری به کشتگان کربلا می بود.(17)
به طور کلی در ایام انقلاب مشروطه محافل و مجالس پرشوری به یاد وقایع کربلا برپا می شد و از منابع بر می آید که این مجالس عمومیت داشته و بیشتر آحاد ملت در آن شرکت می کردند و از آنجا که همه آنان حول محور قیام امام حسین مجتمع شده بودند و روحانیت را پیروان حقیقی امام حسین می دانستند فرمان ها و توصیه های آنان را می پذیرفتند آحاد ملت در واقع خود را در صحنه کربلا احساس می کردند و با توجه به عبارت «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» این انگیزه در آنان قوی شده بود که اگر در روز عاشورا نبودند که به یاری امام حسین برخیزند امروز عاشورا دوباره تکرار شده و می توانند به رهبری روحانیت آرزوی دیرینه خود را که همانا شهادت در اره دین بود جامه عمل بپوشند. از این رو به محض اعلان علما به صحنه می آمدند و با یک سخنرانی شورانگیز آماده فداکاری می شدند. از این رو اگر کسی از آنان به شهادت می رسید آنها را در مبارزه استوارتر می کرد. همچنین شهادت سید عبدالحمید نقطه عطفی در انقلاب مشروطه شد و از آن زمان آحاد ملت به این حقیقت رسیدند که حکومت در مقابل مردم ایستاده با تمام قوا می کوشد که حرکت عدالت‌خواهی آنان را سرکوب کند. لذا تکلیف خود را مبارزه با حکومت تشخیص دادند و در این راه نهضت امام حسین (ع) را الگوی خویش ساختند.
بدین سان مجالس عزاداری نقش مهمی را در آگاهی مردم اجتماع آنان و ایجاد انگیزه قوی برای مقابله با استبداد و استعمار و پیروزی انقلاب مشروطه ایفا کرد.

شهادت سید عبدالحمید به عنوان نماد و سمبل مشروطه


اغراق نخواهد بود اگر شهادت سید عبدالحمید را یکی از نمادها و سمبلهای مشروطه به حساب آوریم زیرا اگر با دقت تمام وقایع مشروطه (بعد از شهادت سید تا پیروزی اولیه مشروطه دوران استبداد صغیر و دوران پس از استبداد صغیر و فتح تهران) را مطالعه نماییم می توانیم رد پا و اثری از واقعه شهادت سید در آنها بیابیم و به طور کلی می توان گفت که شهادت سید با مشروطه گره خورده و با فراز و فرود مشروطه احترام به او و مدفنش نیز دچار فراز و فرود می شود و دشمنان مشروطه برای از بین بردن مشروطه و مشروطه طلبان سعی در نابود کردن هر اثری از واقعه شهادت سید عبدالحمید دارند.
درست یک هفته بعد از شهادت سید عین الدوله به قصد انتقام گیری از مشروطه طلبان به قاتل سید عبدالحمید درجه نظامی بالاتری داد و او را بسیار تکریم کرد در مقابل مشروطه طلبان هنگام تحصن در سفارت انگلیس قصاص قاتل سید را از دولت و شاه در خواست کردند.
در سالگرد شهادت سید عبدالحمید که مشروطه طلبان قدرت را در دست داشتند مراسم سالگرد بسیار باشکوهی برسر مزار او برگزار نمودند این مراسم هم به منظور تکریم و بزرگداشت سید عبدالحمید و هم به نوعی در جهت تثبیت مشروطه بود در این مراسم عده بی شماری از مردم، علما، اصناف، انجمن ها و نمایندگان مجلس برسر مزار سید عبدالحمید در مسجد جامع حضور یافتند و با قرائت قرآن به روح آن مرحوم درود فرستادند. کسروی سالگرد سید عبدالحمید را اینگونه توصیف می کند:
چون هجدهم جمادی الاول روز کشته شدن سید عبدالحمید و بیستم آن روز کشته شدن حاجی سید حسین می بود، انجمن اتحاد طلاب بر آن شد که روز هجدهم (هشتم تیرماه) سر سال باشکوهی برای آنان گیرد و از چند روز پیش به بسیج کار پرداخت بدین سان که بر روی گور سید عبدالحمید در مسجد آدینه پارچه ای سیاه پوشانید و دسته های گل چید نیز به ایوان پارچه های سیاه کشید افزار ختم و سوگواری آماده گردانید.
چون آن روز رسید از آغاز روز مردم دسته دسته آمده و به آیین مسلمانی فاتحه خوانده و به شیوه اروپایی دسته گل روی گور گذارده از در دیگر بیرون می رفتند یک دسته از قزاق و ژاندارم نیز برای گل گذاردن آمدند و رفتند.
چون هنگام پسین رسید همگی وزیران با علما و نمایندگان مجلس و دیگران در آنجا گرد آمدند. انبوهی چندان شد که پشت بام ها نیز پر گردید نخست قرآن خواندند و سپس حاجی شیخ محمد واعظ به منبر رفته و داستان گلوله خوردن سید عبدالحمید را بدان سان که خود دیده بود با زبان روضه خوانی بازگفت و مردم را بگریاند.
سپس شاگردان دبستان ها با رخت و بیرق سیاه سرود خوانان آمدند و هر دسته ای به نوبت در جلو گور خطابه ای خوانده و دسته گل فرو گذاردند و بیرون رفتند. در هنگام بیرون رفتن ایشان زنان از پشت بام گل به سرهای آنان ریختند سپس انجمن های تهران باشندگان [حاضران] هر یکی به نوبت خود آمده و گل گذارده رفتند سید جمال واعظ و ملک المتکلمین و دیگران گفتارها راندند تا نیم ساعت به شام، نشست بر پا بود و پس از آن تا سه ساعت از شب رفته نیز مردم آمد و شد می کردند برای تهران یک روز خوشی گذشت.
کسروی در پایان شعری را که انجمن تبریز در جلو مزار سید عبدالحمید خواند، نقل می کند:
زان روز که از دار فنا رخت کشیدی
از جان بگذشتیم و ز خونت نگذشتیم

هر قطره خون کز بدنت ریخته شد ما
برداشته با خون دل خود بسرشتیم

در راه وطن آنچه نهفتند و نگفتند
ما در سر بازار بگفتیم و نوشتیم

المنه لله که نمردیم و بدیدیم
شد سبز هر آن تخم که پارینه بکشتیم

بریاد هماندم که سپردیم به خاکت
این دسته گلی را به مزار تو بهشتیم

در سال 1326 ق، یک ماه مانده به جشنهای دومین سالروز مشروطه محمد علی شاه کودتا کرد و به دست لیاخوف روسی فرمانده قزاق مجلس شورای ملی ایران را به توپ بست. با کنار رفتن مشروطه طلبان از قدرت تمام مظاهر و نشانه های مشروطه از جمله مزار سید عبدالحمید نیز نابود شد و در نهایت حدود یک ماه مانده به فتح تهران و پایان استبداد صغیر، مشروطه طلبان برای انتقام گیری از مخالفان مشروطه قاتل سید را قصاص کردند. صاحب تاریخ بیداری درباره وقایع روز شنبه 7 جمادی الثانی 1327 می نویسد:
ایضاً لیله جمعه محمد خان یاور را که قاتل سید عبدالحمید همدانی بود که در ابتدای مشروطیت در ماه جمادی الاولی 1324، این ظالم آن سید مظلوم را تیر زده بود و کشته بود و عین الدوله در ازاء این خدمت، او را از منصب سلطانی به درجه یاوری رسانیده بود گرفتند. در شب جمعه گذشته محمد خان یاور را به مالک دوزخ سپردند.(18)

نتیجه


اولین شهید مشروطه که در بیشتر اسناد از او تعبیر به سید عبدالحمید شده طلبه ای غیرتمند بود و روحیه پر شور دینی وسیعی داشت و با ایثار خون خود باعث تسریع پیروزی انقلاب مشروطه گردید. واقعه شهادت سید عبدالحمید باعث بیداری مردم شد و جنبش و خروشی را در آنها پدید آورد. مردمی که به خون خواهی او جمع شده بودند در کمتر از یک ماه شاهد به بار نشستن درختی بودند که با خون عبدالحمید ها آبیاری شده بود.
پی نوشت‌ها:


1. روستای وفس(Vafs) در شمال غربی استان مرکزی و با فاصله 120 کیلومتری از سه شهر اراک، ساوه و همدان واقع شده است. وفس با جمعیتی حدود دو هزار نفر یکی از روستاهای بزرگ استان به حساب می آید. مردم این روستا در دوران انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی هفتاد شهید تقدیم انقلاب کردند. همچنین مرجع بزرگ شیعه حضرت آیت الله شیخ عبدالنبی عراقی منسوب به این روستا می باشد (غلامرضا ملایی، وفس در گذر زمان، ص10-11).
2. ابراهیم دهگان، گزارش نامه(فقه اللغه اسامی امکنه)، ص257.
3. همان، ص285.
4. محمد ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج3، ص239.
5. احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران، ص97.
6. مهدی ملک زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، ص355.
7. محمد ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج3، ص241.
8. همان.
9. همان.
10. عبدالمجید اسم عین الدوله است.
11. محمد ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج3، ص242.
12. همان، ج3، ص243.
13. همان، ج3، ص244.
14. ابراهیم صفایی، اسناد مشروطه، ص26-27.
15. حسن معاصر،‌ تاریخ استقرار مشروطیت در ایران، ص86.
16.ابراهیم دهگان، تاریخ اراک، ص257.
17. احمد کسروی، تاریخ مشروطه، ص100.
18. محمد ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، ج5، ص457.

منابع:
- دهگان، ابراهیم، گزارش نامه (فقه اللغه اسامی امکنه)، اراک، چاپخانه موسوی، 1342.
- دولت آبادی، یحیی، حیات یحیی، بی جا، نشرعطار، 1328.
- رضوانی، محمد اسماعیل، انقلاب مشروطیت ایران، بی جا، چ دوم، 1352.
- صفایی، ابراهیم، اسناد مشروطه، تهران، بابک،1348.
- کسروی، احمد، تاریخ مشروطه ایران، تهران،امیرکبیر، چ یازدهم، 1354.
- مدنی، سید جلال الدین، تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران، قم، انتشارات اسلامی، 1366.
- معاصر، حسن، تاریخ استقرار مشروطیت در ایران (مستخرج از اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان)، انتشارات ابن سینا، 1347.
- ملایی، غلامرضا، و باباجانی، علی وسجادی، مصطفی، وفس در گذر زمان، تهران، نور حکمت، 1378.
- ملک زاده، مهدی، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران، علمی، 1363.
- ناصرالملک، ابوالقاسم خان و ایروانی، محمد آقا، دو رساله درباره انقلاب مشروطیت ایران، به اهتمام عبدالحسین زرین کوب و روزبه زرین کوب، تهران، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران،1380.
منبع: فصلنامه علمی-تخصصی تاریخ در آینه پژوهش- ش 21