مشروطیت | موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

                                                                                                         



آيت الله شيخ فضل الله نورى رهبر نهضت مشروطه مشروعه

رهبران مشروطه چون شيخ فضل الله نورى و سيد عبدالله بهبهانى به دست روشنفكران به ترتيب اعدام و ترور شدند و قلم غربزدگان و شرق زدگان روشنفكر نيز براى تخطئه و بدنام كردن رهبران واقعى انقلاب مردمى ايرانيان مسلمان   كه سعى در رهايى از سلطه زورگويان استبدادى و پرهيز از تجدد گرايى ضد دينى داشتند   از هيچ كوششى دريغ نورزيد. البته شيخ فضل الله ، در اين عرصه مورد حقد و كينه بيشترى قرار گرفت زيرا او تنها شخصيت دوران خود بود كه به چهره واقعى از فرنگ برگشتگان باصطلاح روشنفكر پى برده و آنان را رسوا مى كرد. بنابراين خشم آنان هرگز از شيخ كاهش نيافت و هم اكنون نيز در كتب مختلف چهره اين روشنفكر واقعى مسلمان رامورد هتاكى و بى احترامى قرار مى دهند. روزى او را انگليسى ، ديگر روز روسى ، گاهى رياست طلب و گاه دربارى ، رشوه گير، مخالف مشروطه و هوادار رژيم استبدادى معرفى مى كنند.

شيخ فضل الله در سال 1259 ه.ق در نور مازندران ديده به جهان گشود. پس از طى مراحل ابتدايى تحصيل ، براى تكميل دروس خود در اوايل جوانى به نجف اشرف رفت و در سال 1292 ه.ق با مهاجرات به سامرا در زمره شاگردان درجه اول ميرزاى شيرازى بزرگمرد و قهرمان مبارزه با استعمار انگليس در آمد و از محضر وى استفاده برد و سرانجام نيز در سال 1300 ه.ق جهت تبليغ معارف اسلامى عازم ايران شد و در تهران اقامت گزيد.

نيم نگاهى به اعترافات دشمنان شيخ خالى از لطف نيست :

     حاجى شيخ فضل الله اگر چند ماهى در عتبات توقف كند شخص ‍ اول علماى اسلام خواهد گرديد، چه هم حسن سلوك دارد و هم مراتب علميه و هم نكات رياست را بهتر از ديگران دار است            

      شيخ فضل الله مقام علمى اش بالاتر از سيدين مسندنشين است ، طلاب و بيشتر اهل منبر دور او را دارند         

      متفكر مشروطيت مشروعه شيخ فضل الله نورى از علماى طراز اول كه پايه اش را در اجتهاد اسلامى برتر از طباطبائى و بهبهانى شناخته اند.   

رهبرى و پيشتازى شيخ در نهضت مشروطه زبانزد خاص و عام است چنانكه دشمنان قسم خورده وى نيز به آن اذعان مى كنند.

             در اول ظهور مشروطيت حاجى شيخ فضل الله با ساير روحانيون مشروطه خواه همفكر و همقدم بود و با اين كه با عين الدوله صدر اعظم وقت دوست بود، در مهاجرت به حضرت عبدالعظيم و قم شركت كرد و تا صدور فرمان مشروطيت و افتتاح مجلس شوراى ملى ، كوچكترين مخالفتى از او مشاهده نشد         و عين              عين الدوله از حركت حاج شيخ فضل الله (مهاجرت به قم ) بى اندازه ضعيف شد       حركت حاج شيخ فضل الله خيلى امر آقايان را قوت داد چه مراتب علميه او از ديگران بهتر و سلوكش ‍ نسبت به طلاب و اهل علم از ديگران خوشتر بود   و              پس از پيشرفت مشروطه و باز شدن مجلس ، ديگران هر يكى بهره اى جسته به كنار رفتند ولى دو سيد و حاجى شيخ فضل الله همچنان باز ماندند و چون مشروطه را پديد آورده خود مى شماردند، از نگهبانى باز نمى ايستادند. ولى حاج شيخ فضل الله رواج شريعت را مى طلبيد         

اين حقيقى است كه با آغاز مخالفت شيخ شهيد با مشروطه خواهان بسيارى از عالمان اسلامى نيز كه تا ديروز در راه استوارى       مشروطه    با همه نيرو و توان مبارزه مى كردند راه خود را از عناصرى كه خود را آزاديخواه و مشروطه خواه مى خواندند جدا كردند و به مخالفت با آنان برخاستند تا آنجا كه بنا بر نوشته كسروى       از عالمان اسلامى    هيچ كس ‍ نماند در ميان مشروطه خواهان ، مگر آنانكه به يكباره از پيشه ملائى و در آمد و شكوه آن (!!) چشم پوشيدند         

آرى شيخ از نخستين عالمان اسلامى آن دوران بود كه به نقشه استعمار در جهت اسلام زدايى و جايگزين ساختن حكومت لائيك تحت پوشش  مشروطه و قانون اساسى پى برد و سعى كرد تا اجازه ندهد ملى گرايى به جاى اسلام گرايى بنشيند و به نام آزادى و دموكراسى ، بى بند و بارى غربى در جامعه اسلامى ايران حاكم شود. چنانكه كسروى نيز به آن اشاره مى كند              چنانكه گفتيم چون پيشگامان جنبش ، ملايان بودند تاديرى سخن از       شريعت    و رواج آن مى رفت و انبوهى از مردم مى پنداشتند كه آنچه خواسته مى شود همين است . سپس كم كم گفتگو از كشور و توده (اومانيسم ) و ميهن دوستى (ناسيوناليسم ) و اين گونه چيزها به ميان آمد و گوشها به آن آشنا گرديد و بدين سان يك خواست ديگرى پيدا شد كه آزاديخواهان ميانه آن و اين دو دل گرديدند و خود ناسازگارى اين درخواست بود كه آزاديخواهان و ملايمان را از هم جدا مى گردانيد       چيزى كه هست آزاديخواهان درخواست خود را كه كوشيد به پيشرفت كشور و توده باشد، راه روشنى در پيش نمى توانستند و هرگامى رابه پيروى از اروپا بر مى داشتند.

علت مخالفت شيخ ب مشروطه از كلام خود شيخ مى توان باز جست .

             و بعد همينكه مذاكرات مجلس شروع شد و عناوين دائر به اصل مشروطيت و حدود آن در ميان آمد از اثناء نطق ها و لوايح و جرايد، امورى به ظهور رسيد كه هيچ كس منتظر نبود و زايدالوصف مايه وحشت و حيرت روساءى روحانى و ائمه جماعت و فاطبه مقدسين و متدينين شد ؛ از آن جمله در منشور سلطانى كه نوشته بود مجلس شوراى ملى اسلامى داديم لفظ اسلامى گم شد و رفت كه رفت    و ديگر در موقع اصرار دستخط مشروطيت از اعليحضرت اقدس شاهنشاه    در حضور هزار نفس بلكه بيشتر صريحا گفتند: ما مشروعه نمى خواهيم      و در فرازى ديگر آمده است :

      .. شما كه بهتر مى دانيد كه دين اسلام اكمل اديان و اتم شرابع است و اين دين دنيا را به عدل و شورا گرفت آيا چه افتاده است كه امروز بايد دستور عدل ما از پاريس برسد و نسخه شوراى ما از انگليس بيايد           

             من آن مجلس شوراى ملى را مى خواهم كه عموم مسلمانان آن را مى خواهند به اين معنى كه البته عموم مسلمانان مجلس كى خواهند كه اساسش بر اسلاميت باشد و خلافت قرآن و بر خلافت شريعت محمدى (ص ) و بر خلافت مذهب مقدس جعفرى ، قانونى نگذارند من هم چنين مجلسى مى خواهم .     

بررسى اعمال و گفتار شيخ شهيد  

در بررسى ميان گفتارها و نوشتارهاى شهيد در مى يابيم كه :

1   شيخ فضل الله از نخستين كسانى بود كه عليه استبداد قيام ، و همراه ديگر رهبران مشروطه به قم مهاجرت كرد و تا حصول نتيجه از اقدام خود طرفنظر نكرد.

2   شهيد، خود، از ارزمندان حكومت عدل بود چنانچه در پيامش آمده است :

      خدا گواه است كسى ضديت با عدل ندارد و چه شده است كسى كه اول ، مقدم در اين امور بوده است ، اقدام بر ضديت با تخريب اين اساس ‍ مقدس مغدلت را قصد كند كه نه عقلا و نه شرعا جاير، بلكه حرام است . مقصود تطبيق اين مجلس است يا قانون محمدى (ص )           

3   آغاز مبارزه شيخ با عناصر مشروطه خواه به هنگام تصويب متم قانون اساسى بروز كرد.

4   آنچه روشنكفران بيمار از جامعه آن روز مى خواستند ريشه كن ظلم و برقرارى حكومت مردمى نبود بلكه مى خواستند ريشه اسلام را از بيخ و بن بر كنند و حكومت لائيك را در جامعه برقرارى سازند. آنان در جهت هدفى كه داشتند شيخ فضل الله رابه دار كشيدند، باند سيد حسن تقى زاده روشنكفران اقدام به ترور بهبهانى كرد و از سيد محمد طباطبايى خواستند تا در سياست دخالت نكند و الا به سرنوشت بهبهانى دچار خواهد شد. اين همه و همه نشانه انحراف نهضت مشروطه از مسير اصلى و با وجود مجلس ، حاكميت بى قانونى در كشور بود.

5   انگيزه شيخ از بست نشينى مبارزه با اسلام زدايى و غربزدگى بود و بر آن بود تا از حكومت ديكتاتورى تحت لواى مشروطه جلوگيرى كند و در اين راه جان خويش را نيز فدا كرد.

6   استعمار انگليس كه از حركت شيخ ، سخت به وحشت افتاده بود خواست تا چهره او را مخدوش كند، لذا دست به جو سازى عليه وى زد و حداقل توفيقى كه به دست آورد، مردم آن روز را از دريافت رهنمودهاى وى بى بهره ساخت و اسارت پنجاه سال سلطنت دوودمان پهلوى را براى ملت ايران به ارمغان آورد.

7   انگليس و روشنفكرهاى تحت فرمانش اقدام به جعل تلگراف از سوى نجف كردند كه در آن شيخ توسط علما تكفير شده بود؛ جعلى بودن اين تكفير، خود داستانى است كه به نظر مى رسد طرح آن ، پرده از حقايق بر خواهد داشت .

در تلگرافى كه نقل مى كنند و نويسندگان مى نويسند آمده است :       حجت الاسلام بهبهانى ، طباطبائى ، تلگراف ثانى و اصل ، نورى چون مخل آسايش ‍ و مفسد است تصرفش در امور حرام است .

محمد حسين نجل ميرزا خليل ، محمد كاظم خراسانى ، عبدالله مازندرانى

و از سوى ديگر نقل كرده اند كه شيخ نيز در جهت مقابله ، چنين گفته است :

             شيخ فضل الله تكفير كرده است حجج اسلاميه عتبات عاليات را و از جناب حاج ميرزا حسين و جناب آخوند ملاكاظم و آقاى شيخ عبدالله مازندرانى بايد مى گويد و آنها را تكفير كرده است .     

دلائل جعلى بودن اين تلگراف و آن ادعاها بسيار واضح است چون :

1   سازنده تلگراف آن قدر بى سواده بوده كه نمى دانسته در خطاب به دو تن از علماء عنوان حجة الاسلام ، نادرست است .

2   اعلام       تصرفش در امور حرام    درباره يك مجتهدى كه از نظر علمى همطراز آنهاست نافذ نيست و مشكل را حل نمى كند.

3   اگر چنين چيزى صحت داشت ، انگليس و هوادارانش آن چنان طبل رسوايى شيخ را به صدا در مى آوردند كه بيا و ببين .

4   اگر اين تلگراف از سوى علماى نجف صادر شده بود بى ترديد سيد كاظم يزدى كه اعلم علماى آن روز نجف بود و موضع همسانى با شيخ داشت در برابر آن سكوت نمى كرد و واكنش تندى از خود نشان مى داد.

5   علماى اسلامى وارسته تر از آن هستند كه روى مخالفت يا موافقت با مشروطه يكديگر را تكفير كنند.

در جريان مشروطه علماى ايران و نجف چه آنانكه در راه برقرارى تا آخرين نفس ايستادند و چه آنانكه در برابر قانونگذارى مجلس شوراى ملى به مخالفت برخاستند و شعار مشروطه مشروعه را سر دادند و چه آنانكه از آغاز، نسبت به اين حركت روى خوش نشان ندادند، همگى يك هدف را دنبال مى كردند و آن برقرارى عدالت و قانون در چارچوب قوانين اسلام بود، اما برخى از آنان چون شيخ فضل الله به سبب تيزهوشى و ژرف نگرى ويژه خود زود دريافتند كه دستهاى مرموز نامرئى در راه ريشه كن ساختن اسلام و كنار زدن عالمان اسلامى به كار افتادهاست و علماى ما اگر چنانچه از يك حكومت جور حمايت كنند در واقع پيشگيرى از خطر كفر و الحاد كه نابود كننده اسلام است ، مى كنند.

به طور مثال شيخ فضل الله در حضور محمد على شاه ، درست در شرايطى كه مجلس به توپ بسته شده و مشروطه خواهان سركوب شده اند و مردم كوچه و بازار به مشروطه بد مى گفتند و به خيال شاه ، مشروطه در باغشاه ذبح شده است مى گويد:

             مشروطه خوب لفظى است ، شاه دستخط مشروطيت را دادند، شاه مرحوم دستخط داده اند، مشروطه بايد باشد ولى مشروطه مشروعه و مجلس محدود نه هرج و مرج .     

به هر حال ايستادگى شيخ تا پاى چوبه دار و شهادتش گوياى بسيارى از ابهامات و ياوه سراييهاى مخالفين وى و باصطلاح روشنفكران مترقى است .

از هجرت به قم تا فتح تهران 

شيخ فضل الله كه در هجرت علما به قم نقش موثر و سازنده اى داشت و تا تسليم شدن شاه و دولت دست از تحصن برنداشت و تا هنگامى كه فرمان مشروطه صادر شد، خيلى محكم و جدى در راه اعتلاى مشروطه گام برداشت ، و زمانى كه مشاهده كرد در مجلس انحراف وجود دارد و نقشه طرد اسلام و جايگزينى غرب را در سر دارند به مخالفت برخاست .

شيخ براى اين كه صداى خود را به مردم برساند در سوم تيرماه 1286 به حرم عبدالعظيم پناهنده شد. حدود 500 نفر او را در اين هجرت همراهى كردند، و مشروطه مشروعه را در اينجا مطرح نمود.

شيخ فضل الله در دوران استبداد صغير، همچنان به مخالفت خود با مشروطه ادامه مى داد. او در نهم دى ماه 1287 توسط شخصى به نام كريم دواتگر كه از سوى دشمنان شيخ ، اجير شده بود مورد سوء قصد قرار گرفت وليكن ضارب موفق نشد كه شيخ را از بين ببرد. و شيخ پس از مدتى ضارب خود را مورد عطوفت اسلامى قرار داد و بخشيد.

پس از فتح تهران كه مشروطه خواهان از هر سو به تهران هجوم آوردند و حكومت استبداد محمد على شاه را سرنگون كردند، بواسطه انحرافات زيادى كه در ميان ايشان وجود داشت و دستهاى خارجى كه آنها را هدايت مى كرد، منزل شيخ فضل الله نورى را كه از رهبران اصلى مشروطيت و از نخستين قيام كنندگان براى ايجاد عدل و برچيدن بساط ظلم بود محاصره كردند.

تاريخ نويسان ، مواردى كه در خانه شيخ گذشت را چنين نوشته اند:

             يك نفر از سفارت روس وارد شد و با حاج شيخ مذاكره و او را دعوت به سفارتخانه نمود، حاج شيخ جواب داد: مسلمان نبايد پناهنده كفر شود، آن هم مثل من . بعد آن شخص اظهار كرد كه اگر حاضر نمى شويد بياييد بيرق را بالاى سر در خانه نصب نماييد و بيرق را نشان داد و اجازه خواست سر درب عمارت قرار دهند، در اين قسمت هم حاج شيخ فضل الله جواب داد كه اسلام زير بيرق كفر نخواهد رفت . آن شخص گفت : براى شما خطر جانى خواهد داشت جواب دادند: زهى شرافت و آرزومندم .     

شيخ كه مى توانست همچون محمد على شاه و بسيارى از رجال به سفارتخانه اى پناهنده شود و جان خود را از خطرات محفوظ بدارد، ترجيح داد تا در منزل بماند و زير باز ننگ نرود در حالى كه حق با او بود. وقتى اطرافيان شيخ به او پيشنهاد كردند كه در خانه اى پنهان شود و بعد مخفيانه به عتبات برود گفت :

اگر من پايم را از اين خانه بيرون بگذارم ، اسلام رسوا خواهد شد. او در مقابل پيشنهاد ديگرى كه خواستند به سفارتى پناهنده شود با خونسردى پرچم خارجى را كه برايش فرستاده بودند را نشان داد و فرمود:

اين را فرستاده اند كه من بالاى خانه ام بزنم و در امان باشم . اما رواست كه من پس از هفتاد سال كه محاسنم را براى اسلام سفيد كرده ام حالا بيايم و بروم زير بيرق كفر؟

پس از اين گفتگوها شيخ همه اطرافيان را مرخص كرد تا مبادا به ايشان آسيبى برسد. سرانجام در 8 مرداد 1288 مرجع تقليد شيعه را به وسيله 70 نفر مجاهد! دستگير و با درشكه به اداره نظميه بردند و زندانى كردند. حكم اعدام شيخ از قبل توسط انگليسيها صادر شده بود، لكن براى صحنه سازى سه روز او را نگاه داشتند و سپس او را توسط شيخ ابراهيم زنجانى ، روحانى نمايى بى سواد و لامذهب و چند نفر از ايادى انگليس ، حدود يكساعتى بازجويى كردند. در اين بازجويى شيخ به زنجانى گفت :

      تو كوچكتر از آنى كه مرا محاكمه بكنى    و مجددا گفت :

      عالم را با جاهل بحثى نيست .     

او را در روز ميلاد حضرت على (ع ) به كاخ گلستان بردند و بار ديگر به بازجويى پرداختند. شيخ در جلسه دادگاه برخاست و خطاب به يپرم خان ارمنى گفت :

      مشروطه تا ابدالدهر حرام خواهد بود، موسسين اين مشروطه ، همه لامذهبين صرف هستند و مردم را فريب داده اند.     

نحوه شهادت شيخ فضل الله نورى 

جالب اينجاست كه وقتى محاكمه صورت مى گرفت ، در بيرون مشغول آماده سازى جايگاه اعدام وى بودند. موقعى كه مى خواستند او را براى اعدام ببرند اجازه خواندن نماز عصر به وى ندادند و ايشان را به سوى جايگاه اعدام راهنمايى كردند. وى وقتى به درب نظميه رسيد رو به آسمان كرد و گفت :       افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد   و زمان حدود يك ساعت و نيم به غروب روز سيزده رجب 1327 قمرى بود. وقتى به پايه دار نزديك شد، برگشت و مستخدم خود را صدا زد و مهرهاى خود را به او داد تا خرد كند، مبادا بعد از او به دست دشمنانش بيفتد و براى او پرونده سازى كنند. پس از آن آقا عصا و عبايش را به ميان جمعيت انداخت و روى چهارپايه رفت و قريب ده دقيقه براى مردم صحبت كرد و فرمود:

      خدايا، تو خودت شاهد باش كه من آنچه را كه بايد بگويم به اين مردم گفتم    خدايا تو خودت شاهد باش كه من براى اين مردم به قرآن تو قسم ياد كردم ، گفتند قوطى سيگارش بود خدايا تو خودت شاهد باش كه در اين دم آخر باز هم به اين مردم مى گويم كه موسس اين اساس لامذهبين هستند كه مردم را فريب داده اند       اين اساس مخالف اسلام است . محاكمه من و شما مردم بماند پيش پيغمبر محمد بن عبدالله      آن گاه عمامه را از سر برداشته و فرمود:

      از سر من اين عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت .   

در آستانه اعدام يكى از رجال وقت با عجله براى او پيغام آورد كه شما اين مشروطه را امضاء كنيد و خود را از كشتن برهانيد و او در جواب فرمود:

ديشب رسول خدا را در خواب ديدم ، فرمودند: فردا شب مهمان منى و من چنين امضائى نخواهم كرد           

طناب دار به گردن وى انداخته شد و لحظاتى بعد پيكر بى جان آيت الله شيخ فضل الله نورى برفراز دار باقى مانده بود و دسته موزيك شروع به نواختن كرد و مردم از جمله پسر شيخ كف مى زدند و شادى مى كردند. و اين گروه از خدا بى خبر چه بى احترامى هايى كه به جنازه شيخ نكردند.

انتقال مخفيانه جنازه شهيد به قم 

خانواده وى ، جنازه شيخ را مخفيانه به منزل بردند و در اتاقى در حالى كه غسل و كفن شده بود گذاشتند و آن را تيغه كردند و براى اين كه كسى بويى نبرد مراسمى ظاهرى گرفتند و جنازه اى غير واقعى را در قبرستان دفن كردند و صورت قبر براى آن ساختند. پس از هيجده ماه كه مردم كم كم با خبر شده بودند و مى آمدند و پشت ديوار فاتحه مى خواندند و مى رفتند و احتمال خطر از هر سو مى رفت جنازه مطهر شيخ فضل الله را بدون آن كه كمترين آسيبى ديده باشد از آن اتاق در آوردند و مخفيانه به قم انتقال دادند و در مقبره اى كه قبلا در صحن مطهر تدارك ديده بود، دفن كردند. عاش ‍ سعيدا و مات سعيدا.

استعمار انگليس ، از شهادت شيخ بهره هاى فراوان برد و در واقع به تمامى مقاصد خود بدون هيچ مخالفت اساسى جامه عمل پوشاند كه همان دوران طولانى سيطره جباران بر اين مرز و بوم بود كه با انقلاب اسلامى اين رشته ، گسيخته شد. استعمار با حذف مجلس شوراى اسلامى و مشروطه مشروعه كه از شعارهاى شيخ فضل الله بود، كم كم قيد دين و اسلام را از قوانين مدونه زدود و روح ملى گرايى را به جاى اسلام خواهى و ديندارى نشاند.

پس از شهادت شيخ 

مراجع نجف كه با شهادت شيخ فضل الله به اين قطعيت رسيدند كه مشروطه از مسير خود منحرف شده است ، از آن تبرى جستند تا آنجا كه بزرگترين مرجع تقليد عصر، آيت الله آخوند خراسانى ، تصميم گرفت شخصا به تهران بيايد و از نزديك مشروطه خواهان را ببيند و در صورت علم به اين كه بيگانه پرست ها نهضت مشروطه را قبضه كرده اند، طى فتوائى آن را بكلى تحريم كند، اما قبل از حركت ، در دهم ذى حجه 1329 يعنى 16 ماه پس از دار زدن شيخ فضل الله شبانه او را در همان نجف اشرف به طرز مرموزى مسموم كردند. پس از مدتى در 24 تير 1289 شمسى قريب يكسال پس از شهادت شيخ ، يكى ديگر از سران روحانى مشروطه يعنى سيد عبدالله بهبهانى را به دستور همان مجاهدينى كه شيخ را به شهادت رسانده بودند و به جرم مخالفت با قوانين ضد اسلامى كه در مجلس به تصويب مى رسيد و جلوگيرى از رشد فرهنگ غرب در منزلش ، به شهادت رساندند و سيد محمد طباطبائى را نيز تهديد به مرگ كرده و از گردونه خارج ساختند.

نظرات بزرگان درباره شيخ شهيد 

در وصف خصائل و فضائل شيخ شهيد، سخنهاى بسيارى گفته شده و به نگارش در آمده است . از جمله علامه امينى صاحب الغدير در كتاب شهداء الفضيله مى نويسد:

             تا دسته اى از تبهكاران او را كه دشمن زشتكارى و فريب و كفر بود، مانع خويش يافتند و او را به دار آويختند و شهيد دست ظلم و تجاوز گشت ، قربانى راه تبليغ دين ، شهيد راه خدا، شهيد مبارزه با زشتى و تباهى و فريب شد           

زنده ياد جلال آل احمد در كتاب خدمت و خيانت روشنفكران مى نويسد:

             از آن روز بود كه نقش غربزدگى را همچون داغى بر پيشانى ما زدند و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار همچون پرچمى مى دانم كه بعلامت استيلاى غربزدگى پس از دويست سال كشمكش بر بام سراى اين مملكت افراشته شد           

رهبر كبير انقلاب اسلامى امام خمينى       ره    در سخنرانيهاى بسيارى از شيخ فضل الله نام برده و از او به عنوان سمبل مبارزه عليه استعمار ياد كرده است . ايشان در جمع مردم قم مى فرمايند:

      لكن راجع به همين مشروطه و اين كه مرحوم شيخ فضل الله رحمه الله ايستاده كه :       مشروطه بايد مشروعه باشد بايد قوانين موافق اسلام باشد.   در همان وقت كه ايشان اين امر را فرمود و متمم قانون اساسى هم از كوشش ايشان بود. مخالفين ، خارجيها كه يك همچو قدرتى را در روحانيت مى ديدند كارى كردند كه براى شيخ فضل الله مجاهد مجتهد و داراى مقامات عاليه را يك دادگاه درست كردند و يك نفر منحرف روحانى نما، او را محاكمه كرد و در ميدان توپخانه ، شيخ فضل الله را در حضور جمعيت به دار كشيدند.   

و در جاى ديگر مى فرمايد:

      جرم شيخ فضل الله بيچاره چه بود؟ جرم شيخ فضل الله اين بود كه قانون بايد اسلامى باشد. جرم شيخ فضل الله اين بود كه (احكام قصاص ‍ غير انسانى نيست . انسانى است ! او را دار زدند و از بين بردند و شما حالا به او بدگويى مى كنيد.   

و در جاى ديگر مى فرمايند:

      آنها جوسازى كردند به طورى كه مثل مرحوم آقا شيخ فضل الله كه آن وقت يك آدم شاخص در ايران بود و مورد قبول بود همچو جو سازى كردند كه در ميدان علنى ايشان را به دار زدند و پاى آن هم كف زدند و اين نقشه اى بود براى اين كه اسلام را منعزل كنند و كردند و از آن به بعد ديگر نتوانست مشروطه يك مشروطه اى باشد كه علماى نجف مى خواستند. قضيه مرحوم آقا شيخ فضل الله را در نجف هم يكجور بدى منعكس كردند كه آنجا هم صدائى از ان در نيامد. اين جوى كه در ايران ساختند و ساير جاها اين جو اسباب اين شد كه مرحوم آقا شيخ فضل الله را با دست بعضى از روحانيون خود ايران محكوم كردند و بعد او را آوردند و به دار كشيدند و پاى آن هم ايستادند كف زدند و شكست دادند اسلام را در آن وقت و مردم غفلت داشتند از اين عمل حتى علما هم غفلت داشتند          

از شيخ شهيد دو اثر گرانبها از مجموعه ص آثارش به يادگار مانده است : 1   الصحف المهدويه 2   تذكره الغافل و ارشاد الجاهل . علامه امينى در مقام علمى او مى گويد:       از اكابر مجتهدين و فقهاى اماميه و بزرگترين رهبر مذهبى پايتخت كه فضل و دانش از اطراف و جوانبش موج مى زد و بر لابلاى سخنان و سطور نگارشانش مى ريخت .