مشروطیت | موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی

                                                                                                         



جریان شناسی غربزدگی از مشروطیت تا انقلاب اسلامی

فکر آزادگی و مشروطگی به سبک جدید و حمله به اصول مطلق، از دهه آخر سلطنت ناصرالدین شاه مظاهر مهمی پیدا کرد. در این دوره برجسته ترین مبلغان سیاسی هم چون ملکم خان، میرزا آقاخان کرمانی، سید جمال الدین اسدآبادی و میرزا یوسف خان، به درجات مختلف فعال بودند. به علاوه از نسل پیش، گروه درس خوانده جدیدی به وجود آمده بود که ایدئولوژی سیاسی اش، ترقی و آزادی به مفهوم غرب گرایی آن بود، و طبیعتا آزادی در غرب صرف نظر از بُعد اقتصادی آن به لحاظ فلسفی در تفسیر اومانیستی ریشه داشت؛ تفسیری که بر مبنای آن، منشأ قدرت، توده ملت شناخته شده و عقل بشری را در کلیه ابعاد، لازم و کافی در امر قانون گذاری می دانست و به هیچ روی دیانت را در این امر دخالت نمی داد؛ یعنی از نظر بشر غربی هیچ امر مقدس، ثابت و لا یتغیر و هیچ حقیقت ثابتی وجود ندارد، و در عوض انسان می تواند با استعانت از عقل خویش، خیر و صلاح خود را تشخیص دهد و اقدامات لازم را جهت تدوین قانونی برای بهبود اوضاع عمومی خود عملی سازد.
مفهوم امروزی و انسان مداری آزادی در تفکر غرب، به دوران پس از افلاطون متعلق است. مطالبی که از دوران توماس مور و ماکیاولی در مورد آزادی گفته شده، به گونه ای اصولی با آن چه فلاسفه کهن و دوران قرون وسطی در فلسفه «مدرسی» می گفتند، تفاوت دارد. این مفهوم جدید آزادی که در آرای نویسندگان عصر روشن گری، از جمله «جان لاک»، «دیوید هیوم»، «روسو» و «کانت» دیده می شود، صورت مدرن و منسجم چیزی است که امروز مبنای نگرش تجدد در مورد آزادی را تشکیل می دهد. این دریافت با ویژگی های ذیل همراه است:
1.    مفهوم جدید آزادی، در عرفیات ریشه دارد و به برخورداری های غیر ربانی اطلاق می شود؛
2.    مفهوم مدرن آزادی، با انسان مداری بشر توأم بوده و از هدایت وحی جدا است؛
3.    مفهوم امروزی آزادی، صیغه ای فرد باورانه دارد؛
4.    آزادی جدید، به معنای محدودیت در ایجاد موانع جهت برخورداری از امکانات عینی و فردی و اجتماعی است؛ به همین جهت باید خود باوری را مبنای آن انگاشت؛
5.    آزادی مدرن، در خِرَد کیشی انسان ریشه دارد و به همین دلیل است که طرفداران مکتب آزادی، مدعی اند که باید مسایل حقوقی و از جمله مفهوم آزادی را در سایه روش های عقلی شناخت و از حریم آن دفاع کرد.
از این دیدگاه در فلسفه مدرن، دیگر بشر موجودی معنوی که با حق تعالی عهدی ازلی دارد، ارزیابی نمی شود؛ بلکه موجودی است فیزیکی که به دلیل فرار از تنهایی و نابودی و به منظور حفظ نفس، به قرارداد اجتماعی تن داده و بنابراین شؤون و مراتب سیاسی و اجتماعی آزادی، تنها در وضع قوانین و مقررات امکان پذیر می شود.
گذشته از مجموعه های سیاسی که فعالیت دامنه داری داشتند، گروهی از همان طبقه ترقی خواه، مرام و مقصد خود را مجاهدت در تحصیل فرمان مشروطیت و برقراری اصول حریت، مبارزه با مخالفان سبک نوین آزادی و قلع و قمع دار و دسته مخالفان آزادی مشخص کردند؛ ولی این شیوه تفکر، به تنهایی از ترقی خواهان و روشن فکران ایرانی نبود و طرح آن در ایران ضمن آن که از فعالیت های غرب گرایانه اینان سرچشمه می گرفت، جامعه ایرانی از مفهوم اساسی آن و مطابقت با اندیشه های ثابت کم تر آگاهی داشتند.
دولت قاجار هنگامی که با مشروطه و افکار جدید و مدرنیسم روبه رو شد و در جریان آن، مشروطه خواهان روش استبدادی را زیر سؤال بردند و پای مردم را به میان کشیدند، دولت به ناچار بنیادش را از دست داد. این کاری بود که قاجارها زمینه اش را تحت عنوان اصلاحات فراهم کردند؛ دانشجو به خارج فرستادند؛ دارالفنون و مدرسه سیاسی تأسیس کردند و غربی ها را به عنوان پی گیری کار امتیازات، تدریس در مدارس، اداره امور گمرک ها، تأسیس قزاق خانه و ژاندارمری به ایران آوردند و به تدریج بنیادهای فرهنگی و سنتی جامعه را دگرگون کردند. آن ها در موقعیتی قرار گرفته بودند که تفکر را از دست داده و تقلید را پیشه خود ساخته بودند و الگویشان هم اصلاحات غربی بود.
این الگوگیری از غرب و اصلاحات به روش آن، سبب شکل گیری نیروی سومی شد که در برابر دو نیروی سلطنت و علمای دین که در صحنه عمل فعال بودند، قرار گرفت؛ زیرا دبیران حکومتی نیز، عمدتا تحصیلات قدیمی داشتند و در سلک درباری ها شناخته می شدند؛ اما از اوایل دوره ناصری و از زمانی که بحث اعزام دانشجو به خارج مطرح شد و کسانی از ایرانی ها به نوعی با آداب و رسوم فرنگی آشنا شدند، به تدریج یک طبقه دیگر هم در ایران پدید آمد که در کنار سلطان و عالم قرار گرفت. این طبقه در آغاز قابل اعتنا نبود؛ اما به سرعت در دستگاه اداری و آموزشی کشور نفوذ کرد و به تدریج به موقعیتی دست یافت که توانست در کنار آن دو نیرو عرض اندام کند.
تشکیل این نیرو، از تأسیس مدرسه دارالفنون آغاز شد؛ با این عنوان که می خواهند نیروی نظامی کارآمد تربیت کنند. کم کم رشته علوم سیاسی و سایر رشته های تحصیلی راه اندازی شد و به مرور قشر فرهنگی سیاسی جدید تربیت گردید. تقسیم قدیم و جدید هم به مرور مورد استفاده قرار گرفت و به عمد یا غیر عمد، قشر فرهنگی جدید، رو در روی روحانیت قرار گرفت. البته با حکومت هم درگیری داشت؛ اما به هر حال در آن جا نمی توانست زور آزمایی کند؛ چرا که باید در همان دستگاه به کار مشغول می شد.
از این پس ما دو نوع قشر تحصیل کرده داشتیم که روبه روی هم قرار گرفتند. طبق اصول سنتی، علما نهادهای شرعی را در دست دارند؛ قضاوت در بخش شرعیات در اختیار آن هاست؛ بخشی از اوقاف را در اختیار دارند و بر منبع مالی مهمی مانند سهم امام نیز، مسلط هستند. به علاوه، مدارس و طلبه های مدارس هم در اختیار آن هاست که این خود یک نیروی انسانی قابل توجهی به حساب می آید؛ چون به هر حال در شرایط دشوار، شمار زیادی از طلاب مدارس می توانستند به علما کمک کنند و در مواقع خطر نیز، واقعا به کمک علما می شتافتند.
قشر جدید که منورالفکر نامیده می شد و برآمده از غرب بود، با ساختار سنتی جامعه اعم از علما و سلطنت مخالفت می کرد؛ هر چند در عمل کسی مثل میرزا ملکم خان می بایست با سلطان کنار می آمد، مگر آن که سلطان او را به کنار بگذارد. آن چه مهم بود این که قشر جدید، در تبلیغات و نوشته های خود مسایل تازه ای مطرح می کرد که تقریبا همه را از غرب گرفته بود.
نباید این نکته را فراموش کرد که نخبگان و حاکمان ایران پس از مشروطیت، به تمام معنا در پی غربزدگی و تقلید کامل از اروپا و غرب بودند؛ اما این گرایش فرهنگی، اقتصادی، سیاسی از پیش نیز ریشه می گرفت و سیاست های غربی و استعماری بر این وابستگی اجتماعی، فرهنگی تلاش های فراوان داشتند؛ به طور مثال اگر به عقب برگردیم، جنبش تنباکو را جنبشی ضداستعماری هم استعمار سیاسی هم استعمار فرهنگی می یابیم و مهم ترین کتاب موضوع این تاریخ که شیخ حسن کربلایی آن را به رشته تحریر درآورده، نمونه های زیادی را مثال می زند که خارجی ها در مملکت مشغول کار فرهنگی بودند؛ مثلاً آن زمان بیش از ده ها مدرسه فرانسوی در ایران بوده و مسیونرهای مسیحی نیز، مدرسه های زیادی داشته اند.
در دوره اول ناصری، شمار منورالفکرها به حدی نبود که بتوانند در تحولات سیاسی تأثیری داشته باشند؛ اما آن ها به محض آشنا شدن با غرب و دیدن آموزش های نو در دارالفنون و تأثیر پذیری از معلمان فرنگی بویژه فرانسوی به تدریج کارشان را آغاز کردند و تنها در جریان مشروطه بود که به صورت جدی با تحولات روبه رو شدند.البته نمی توان برای همه جریان های منورالفکری، یک حکم واحد صادر کرد؛ هم چنان که برای روحانیان نیز نمی توان این کار را کرد. در عین حال تا اندازه ای تقسیم این جریان ها به فهم بهتر آن ها کمک می کند، البته این عمل تا حدودی امکان پذیر نیز هست.